<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>بهآرنارنج</title>
	<link>https://orangeblossom.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://orangeblossom.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>و جهان در تو خواهد زیست 🍃</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Fri, 31 Jul 2026 23:18:31 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>قاب‌هایی از امروزِ مزرعه :»</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/90</link>
				<description><![CDATA[<p>امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درخت‌ها راه رفتم. با ببعی‌ها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوته‌های لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علف‌های هرزِ میون سبزی‌‌ها رو از جا کندم. کنار یونجه‌ها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانه‌ها و سنجاقک‌ها نگاه کردم‌. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم. </p><p>این شما و این هم عکس‌هایی از مزرعه‌ی قشنگ ما:</p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v57712_IMG_20260731_204108_490.jpg" rel="nofollow">انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d551799_IMG_20260731_204108_945.jpg" rel="nofollow">انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q799999_IMG_20260731_204108_843.jpg" rel="nofollow">فلفل‌های جیگیلی</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e087713_IMG_20260731_204109_472.jpg" rel="nofollow">کدوی نقلی که دلم براش رفت</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t087652_IMG_20260731_204109_489.jpg" rel="nofollow">گل بنفش و زیبای بادمجون‌</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b19894_IMG_20260731_204109_374.jpg" rel="nofollow">بوته‌های گوجه‌ای که همچنان فقط گل‌هاشون رو بهمون نشون میدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m65798_IMG_20260731_204108_923.jpg" rel="nofollow">خیارهای خوشرنگ</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o099787_IMG_20260731_204109_055.jpg" rel="nofollow">ریحون‌های بهشتی</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e131416_IMG_20260731_174134.jpg" rel="nofollow">پروانه‌ی قشنگی که جزئیات بال‌هاش شگفت‌انگیزه</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b310510_IMG_20260731_175348.jpg" rel="nofollow">ببعیِ گوگولی</a> :» </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:18:31 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/90/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/90</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			<category>قصه‌های مزرعه</category></item><item>
				<title>از سری چهارشنبه‌های جادویی 🪄</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/89</link>
				<description><![CDATA[<p>یه چهارشنبه‌‌ی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظه‌اش اکلیل‌های جادویی ریخته بودن انگار :))))</p><p>صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمه‌ی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفته‌ی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درس‌های امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهره‌اش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقه‌اش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همه‌چیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نی‌نی‌ِ قشنگ‌مون. با لبخندی که از همین‌جا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسه‌ی لیزر و گفتگوهای بامزه‌ای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نون‌های خوشمزه‌اش خریدم. میون رنگ‌های مغازه‌ی تره‌باری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیش‌گویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمز‌ه‌ی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تست‌ها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیام‌های راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایده‌ای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسه‌ی آنلاین ایده‌پردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر می‌رسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایده‌های درختِ پر شکوفه‌ی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپ‌های خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص می‌کنه همه‌چیز رو.</p><p>حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام می‌رقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین می‌خونم و از خودم می‌پرسم:</p><p style="text-align:left;">?What kind of world do you want it to be</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 21:53:34 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/89/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/89</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>از سرو و صنوبرهای این سرزمین</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/88</link>
				<description><![CDATA[<p>در این باغ کوچک</p><p>چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ </p><p>در این باغ کوچک </p><p>مگر چند سرو و صنوبر هست </p><p>که این دندان برنده‌ی تبر از شکستن‌شان سیر نمی‌شود؟ </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 12:39:20 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/88/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/88</guid>
				<slash:comments>3</slash:comments>
			</item><item>
				<title>سلام به جمعه</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/87</link>
				<description><![CDATA[<p>صبح جمعه‌ای که کله‌ی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، می‌خوام املت مفصل درست کنم. با سبزی‌های باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچه‌ها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدم‌های جدید بیرون برم. ولی امروز؟ امتحانش می‌کنم :» </p><p>بریم این جمعه رو بسازیم؟ </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 07:37:13 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/87/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/87</guid>
				<slash:comments>8</slash:comments>
			</item><item>
				<title>Down in the Deep</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/86</link>
				<description><![CDATA[<p>تو خودم حل شدم. اون بی‌کلامی که باعث میشه به بی‌وزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره می‌وزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشم‌هام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال‌، بتونم برم اون دور دورا. تو سرزمین‌های نرم و مخملیِ خیال. شب بخیر 🪄‍.</p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 00:44:46 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/86/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/86</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>واقعا شما خسته نشدید؟</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/85</link>
				<description><![CDATA[<p>من واقعا نمیدونم چقدر دیگه می‌تونم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنم. وضعیت اینترنت اونقدر بده که من برای زدن یه تست ساده که معمولا زیر 30 دقیقه زمان لازم داره نزدیک دو ساعت وقت صرف میکنم که فایل‌های صوتی‌ش لود بشن. این وسط اونقدر ذهنم خسته میشه که عملکردم رو تو تسک‌هایی که در ادامه‌ی روز باید انجام بدم تحت تاثیر قرار میده. می‌خوام از یه ابزار ساده استفاده کنم، شونصد بار باید گوشی رو بزنم رو حالت هواپیما و بردارم تا شاید یهو اینترنت کمی بهتر بشه. مودم خونه هم که دیگه اسمش رو نیار. از چند روز پیش که آنتن و اینترنت کل شهر برای چندین ساعت قطع شد، دیگه کار نمیکنه. و مخابرات کوفتی هم جوابگوی هیچی نیست. خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. دیگه از این گرمای مزخرف، قطعی برق، و جنگ هم بهتره چیزی نگم. کاش می‌تونستم یه دکمه رو بزنم و ترنسفر بشم به یه جای دیگه تو این کره‌ی زمین. یا حتی نمیدونم، تغییر شکل پیدا کنم و دیگه یه آدم تو این نقطه از جغرافیا نباشم. مثلا یه ابری باشم که روی یه گیاه می‌باره و تموم میشه. یا یه جوونه که یه جا سر از خاک بیرون آورده و سعی میکنه رشد کنه و بزرگ و بزرگ‌تر بشه. یا حتی یه پرنده که می‌تونه بال بزنه و بره هر کجا که دلش خواست. </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 09:22:05 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/85/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/85</guid>
				<slash:comments>14</slash:comments>
			</item><item>
				<title>در ادامه‌ی داستان‌های تافل!</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/84</link>
				<description><![CDATA[<p>دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار می‌کرد. </p><p>خلاصه یه فرصت ری‌اسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم سراغ یه سنتر دیگه. کجا؟ ور دل امام رضا. مشهد. و حالا ۴۳ روز دیگه آزمون دارم :»</p><p>من تا حالا مشهد نرفتم. و هر بار خانواده خواستن برن، یه چیزی پیش اومده و من نتونستم باهاشون برم. اما این بار؟ به شکل عجیبی جور شده و قراره برم. به فال نیک می‌گیرمش و میگم امام رضا جون گفته پاشو بیا پیش خودم :))))) </p>]]></description>
				<pubDate>Fri, 10 Jul 2026 12:38:04 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/84/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/84</guid>
				<slash:comments>10</slash:comments>
			<category>درس و مرس</category></item><item>
				<title>امروز دختری بودم که دست‌هاش بوی ریحون می‌داد</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/83</link>
				<description><![CDATA[<p>عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزی‌های کاشته شده. ریحون‌ها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچه‌ی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دست‌هام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجه‌ها رو درو می‌کرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده می‌کرد برای امشب که برنامه‌ی سم‌پاشیِ یه سری از درخت‌ها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظه‌ای که درش قرار داشتم فکر می‌کردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظه‌ام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری. </p><p>بذارید دوتا عکس هم بذارم :» </p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f826366_IMG_20260702_191332.jpg" rel="nofollow">ریحون‌های بنفشی که بوی بهشت میدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s609532_IMG_20260702_184740.jpg" rel="nofollow">غروب از پشت یونجه‌های سبز با گل‌های ریز بنفش</a>. </p>]]></description>
				<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 20:40:39 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/83/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/83</guid>
				<slash:comments>8</slash:comments>
			<category>قصه‌های مزرعه</category></item><item>
				<title>از ظهر تاسوعا</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/82</link>
				<description><![CDATA[<p>چند وقت پیش خانم فوریه تو وبلاگش از کوچه‌ی چترچی نوشته بود و رسم درست کردن حلوا تو ظهر تاسوعا. از همون روز دلم می‌خواست این کار رو برای تاسوعای امسال انجام بدم. حضرت عباس همیشه برای من عزیز بوده. تو تمام این سال‌ها، هر وقت جایی گیر کردم، بهش توسل کردم. شاید ریشه‌اش برگردد به بچگی؛ بابا ارادت خاصی به حضرت عباس داشت و اسمش همیشه تو خونه و زندگی‌مون بود و همچنان هم هست. نمی‌دونم. اما این ارادت و حس عجیبی که نسبت بهش دارم تنها چیزیه که طی این سال‌ها از دستش ندادم. </p><p>حالا ظهر تاسوعای امسال حلوا درست کردم. حاجتی که داشتم رو گفتم و تو دلم کلی باهاش حرف زدم. بعد که داشتم حلواها رو می‌بردم برای همسایه‌ها، یکی‌شون بهم گفت صبر کن تا ظرف رو بهت پس بدم. و دیدم توی ظرف دوتا برگ سبز پتوس گذاشته. از همون لحظه لبخندی‌ام. به چشم یه نشونه‌ی خوب دیدمش. </p><p>امسال هم دست ما رو بگیر.</p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 24 Jun 2026 18:42:24 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/82/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/82</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			</item><item>
				<title>از لحظه</title>
				<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/81</link>
				<description><![CDATA[<p>امشب «او و دوستانش» گوش می‌کنم و تصاویری که می‌سازن رو تو سرم تصور می‌کنم. لبخندی میشم. تو رخت‌خوابم غلط می‌زنم و لبخندم عمیق‌تر میشه. می‌خونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو می‌بینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهی‌ها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و موهام می‌ریزن تو صورتم. از میون تارهای مو به آسمونِ بالای سرم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر گاهی جهان می‌تونه تو یه لحظه برات زیبا بشه. </p>]]></description>
				<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 00:04:25 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/81/comment</comments>
				<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
				<guid>https://orangeblossom.blogix.ir/post/81</guid>
				<slash:comments>6</slash:comments>
			<category>لحظه‌ها</category></item></channel>
	</rss>