<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>بهآرنارنج</title>
	<link>https://orangeblossom.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://orangeblossom.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description>و جهان در تو خواهد زیست 🍃</description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Mon, 14 Sep 2026 00:58:29 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>Farewell Dear Chef</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/96</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/96</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 00:58:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وقتی زن‌هایی تو زندگی‌هایی نابه‌سامان رو می‌بینم که بالاخره شجاعت این رو پیدا می‌کنن که بزنن زیر همه‌چیز، و خودشون رو نجات بدن، از ته قلبم خوشحال میشم. امشب یکی از همین زن‌ها که جای خاصی تو قلبم داره رو بغل کرده بودم و هر دو گریه می‌کردیم. محکم به خودم فشردمش و بهش گفتم برو و هیچ‌وقت هم پشت سرت رو ن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وقتی زن‌هایی تو زندگی‌هایی نابه‌سامان رو می‌بینم که بالاخره شجاعت این رو پیدا می‌کنن که بزنن زیر همه‌چیز، و خودشون رو نجات بدن، از ته قلبم خوشحال میشم. امشب یکی از همین زن‌ها که جای خاصی تو قلبم داره رو بغل کرده بودم و هر دو گریه می‌کردیم. محکم به خودم فشردمش و بهش گفتم برو و هیچ‌وقت هم پشت سرت رو نگاه نکن. برو و برای خودت زندگی‌ای رو بساز که لایقشی. برو. گریه می‌کردیم و می‌گفت دعا کن از پسش بربیام. و من می‌دونستم اون چه زن توانمندیه. امشب باهاش خداحافظی کردم. و قراره فردا ظهر، درست وقتی که کسی انتظارش رو نداره، همه‌چیز رو بذاره پشت سرش و از اون خونه و این شهر بره. تا فرداشب که خبر بده رسیده به یه جای امن، خیلی زیاد نگرانشم. اما می‌دونم بعد از اون از پس همه‌چیز برمیاد.</p><p>بهش افتخار می‌کنم که حرف از رفتن زد. حرف از ترک کردنِ اون زباله‌ زد. و از ته ته ته قلبم دعا می‌کنم به سلامت از این‌جا بره و بعد از این یه زندگیِ خوب در انتظارش باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/96/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>به سمت خونه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/95</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/95</guid>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2026 08:50:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بعد از مشهد رفتم رشت. و امیدوار بودم که اون‌جا بتونم اون تجربه‌ی بد رو بذارم کنار و چند روزی رو خوش بگذرونم. اما؟ یه روز صبح بیدار شدم و دیدم خبر اومده که تافل دیگه تو ایران برگزار نمیشه. درحالی که هنوز تکلیف آزمون کنسل شده‌ی خودم مشخص نبود. هنوز تو شوک این اتفاق بودم که یه درامای خانوادگی عجیب و غر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از مشهد رفتم رشت. و امیدوار بودم که اون‌جا بتونم اون تجربه‌ی بد رو بذارم کنار و چند روزی رو خوش بگذرونم. اما؟ یه روز صبح بیدار شدم و دیدم خبر اومده که تافل دیگه تو ایران برگزار نمیشه. درحالی که هنوز تکلیف آزمون کنسل شده‌ی خودم مشخص نبود. هنوز تو شوک این اتفاق بودم که یه درامای خانوادگی عجیب و غریب راه افتاد و هوای اون شهر برای من خفه‌کننده شد. منی که دیوونه‌ی رشت بودم، دلم می‌خواست زودتر ازش بزنم بیرون. با تلاطم‌های خیلی خیلی زیاد اون شهر رو ترک کردم. و اومدم به اصفهان عزیز عزیزم که همیشه برام خونه است. قرار بود این‌جا یه سری کار نیمه تموم انجام بدم، اما دلیل اصلیم دیدن دوستان گرمابه و گلستان بود. تو بدترین حال روحی ممکن رسیدم اصفهان. آلبالو و راض رو دیدم. چهار روز باکیفیت رو کنار هم گذروندیم. و به معنای واقعی کلمه رفرش شدم. حرف زدیم. هر چه پیش اومده بود رو براشون تعریف کردم و به بهترین نحو ممکن من رو شنیدن. اون کارهایی که به خاطرشون اومده بودم اصفهان هم اون‌طوری که باید پیش نرفتن و همه همچنان ناتمومن. اما؟ انگار اهمیتی نداره. دیروز بعد از پیگیری‌های هزار باره از ETS بهم ایمیل زدن و فری میکاپ دادن و تو اکانتم هم فعال شد. اما تو ایران نمی‌تونم آزمون بدم و باید یه کشور دیگه رو انتخاب کنم. آخرین باری هم هست که می‌تونم آزمون رو شرکت کنم. حالا چیکار خواهم کرد رو نمی‌دونم حقیقتش. هیچ ایده‌ای ندارم. هیچی. اما می‌دونم بچه پرروتر از این حرفام که بخوام کنار بکشم. </p><p>حالا تو اتوبوسی نشستم که می‌ره به سمت خونه. تا شب می‌رسم خونه. و کم‌کم می‌رسم به یه تصمیم برای ادامه‌ی مسیر. تا این‌جا هیچ چیزی اونطور که فکر می‌کردم پیش نرفته. هیچ‌چیزی. اما وقتی از این پیچ سخت بگذرم، شاید چیزهای بهتری در انتظارم باشه و جایی که فکرش رو نمی‌کنم، ورق برگرده. اینطور نیست؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/95/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از مشهد</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/94</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/94</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 10:02:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز آخرین روزیه که مشهدم. برخلاف تصورم، این شهر رو دوست ندارم. و شاید عجیب به نظر برسه، اما هیچ تعلق خاطری به هیچ کجاش ندارم. بهترین ساعاتی که درش گذروندم، همون چند ساعتی بود که دیروز صبح نگار رو دیدم. انگار کنار نگار بودن باعث شد همه‌چیز خوشایندتر بشه. نمی‌دونم. اما خوبه باز یه نقطه‌ی روشنی داشت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز آخرین روزیه که مشهدم. برخلاف تصورم، این شهر رو دوست ندارم. و شاید عجیب به نظر برسه، اما هیچ تعلق خاطری به هیچ کجاش ندارم. بهترین ساعاتی که درش گذروندم، همون چند ساعتی بود که دیروز صبح نگار رو دیدم. انگار کنار نگار بودن باعث شد همه‌چیز خوشایندتر بشه. نمی‌دونم. اما خوبه باز یه نقطه‌ی روشنی داشت این سه روز که وقتی برگردم و مرورش کنم، لبخندی بشم. </p><p>همیشه فکر می‌کردم وقتی برای اولین بار پام رو بذارم تو حرم، وقتی روبه‌روی اون گنبد قرار بگیرم، وقتی تو صحن‌ها راه برم، و وقتی به پنجره فولاد دست بزنم، حس متفاوت و عجیبی رو تجربه کنم. اما برای من هیچ تفاوتی نداشت. و تعجب می‌کردم از واکنش آدم‌ها، از جوری که تلاش می‌کردن همدیگه رو هل بدن و دست‌شون برسه به ضریح، از جوری که تو صف‌های طولانی می‌ایستادن و از هم می‌زدن جلو، از تنه زدن‌های عجیب به هم، از نگاه‌ها و... . من توانایی درک این‌ها رو ندارم. و فقط برام عجیبه همه‌چیز. </p><p>دیشب هم دلم شکست تو حرم. از چایی‌‌خونه برای خودم چایی گرفتم، نشستم یه گوشه و گنبد رو نگاه کردم و تو دلم باهاش حرف زدم. از هرچه که پیش اومده بود، از هرچه که تو سرم می‌گذشت، از زندگیِ پیش رو، و تمام ترسی که تو وجودمه. برای آخرین دوستم هم زنگ زدم و گفتم اگر دوست داری حرف بزنی، من نشستم یه جا و گنبد روبه‌رومه. حرف‌هاش رو زد و وقتی بهم گفت دلم آروم شد، لبخندی شدم. و همین حرفش شاید باعث شد منم یه کم آروم بشم.</p><p>درکل، اتفاقات خوبی نیفتاد و بیشتر ساعاتی که این‌جا گذروندم یا گریه‌ای بودم، یا بی‌اعصاب و یا غمگین غمگین غمگین. آیا اگر همه‌ی این‌ها پیش نمیومد، این شهر برام طور دیگه‌ای بود؟ نمی‌دونم. </p><p>ممنونم بابت هر چیزی که شاید الان نتونم بفهمم چرا پیش اومد. یا چرا تجربه‌اش کردم. من خودم رو مهمون تو دیدم، نه این آدم‌های غریب. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/94/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مثلاً حکمت!</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/93</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/93</guid>
		<pubDate>Mon, 24 Aug 2026 09:43:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[گاهی یه اتفاقات ماورایی پشت هم ردیف میشن، که تو نمی‌تونی هیچ توضیح خاصی براشون پیدا کنی. اما آدم‌ها با تکیه بر کانسپت حکمت، سعی می‌کنن ابهام به وجود اومده رو برا خودشون برطرف کنن. و من هر بار که باهاش مواجه میشم شگفت‌زده‌ میشم از طوری که باور داشتن به همین کانسپت ساده می‌تونه تلاطم‌های وجود یه آدم ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی یه اتفاقات ماورایی پشت هم ردیف میشن، که تو نمی‌تونی هیچ توضیح خاصی براشون پیدا کنی. اما آدم‌ها با تکیه بر کانسپت حکمت، سعی می‌کنن ابهام به وجود اومده رو برا خودشون برطرف کنن. و من هر بار که باهاش مواجه میشم شگفت‌زده‌ میشم از طوری که باور داشتن به همین کانسپت ساده می‌تونه تلاطم‌های وجود یه آدم رو از بین ببره. از پنح‌شنبه‌ی هفته‌ی قبل مدام اتفاقات این چنینی پشت هم رخ دادن و اونقدر به هم نزدیک بودن، که مغز من توان پردازش‌شون رو نداشت. درنهایت هم هیچ چیزی شبیه به تصوراتم پیش نرفت و جوری لحظه‌ها گذشتن که هیچ تصورش رو نمی‌کردم. آیا منم باید با تمام وجودم این کانسپت «حکمت» رو بپذیرم و هرچه پیش اومده رو بندازم گردنش؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/93/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تافل رو که یادتونه؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/92</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/92</guid>
		<pubDate>Sat, 22 Aug 2026 17:28:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این نوشته رو می‌ذارم برای اون عزیزانی که پیگیر بودن و می‌خواستن بدونن آزمون به کجا رسید. ظهر امروز آزمون داشتم. و بعد از پشت سر گذاشتن یه ۴۸ ساعت سخت و پراسترس و تقریباً بدون خواب، تو آخرین لحظات رسیدم سنتر. هرچی در ادامه نوشتم، چیزهاییه که پیش اومد:
صبح به هر بدبختی‌ای بود باز ماشین راه افتاد و رسی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این نوشته رو می‌ذارم برای اون عزیزانی که پیگیر بودن و می‌خواستن بدونن آزمون به کجا رسید. ظهر امروز آزمون داشتم. و بعد از پشت سر گذاشتن یه ۴۸ ساعت سخت و پراسترس و تقریباً بدون خواب، تو آخرین لحظات رسیدم سنتر. هرچی در ادامه نوشتم، چیزهاییه که پیش اومد:</p><blockquote><p>صبح به هر بدبختی‌ای بود باز ماشین راه افتاد و رسیدیم به ده کیلومتری مشهد که دوباره خراب شد و جوش آورد. به پارتنر اسپیکینگم که امروز باهم آزمون داشتیم گفتم، و چون اونم داشت با خانواده پشت سرم میومد، رسیدن و من تا سنتر رو با اونا رفتم. حتی مجبور شدم لباس‌هام رو هم دست بگیرم و برم تو یه سرویس بهداشتی عوض کنم! </p><p>بالآخره رسیدیم سنتر. کارهای اولیه رو انجام دادیم و نشستیم پشت سیستم‌ها. قبل از شروع هم خانم مسئول گفت که امروز اینترنت کمی ضعیف بوده و اگر صفحه لود نشد یه دور خاموش و روشن کنید. باز اگر کار نکرد، من رو صدا کنید. </p><p>آزمون شروع شد. سوالات ریدینگم عالی بود. حتی دوتا پسیج تکراری هم داشتم. سوالات لیسنینگ عجیب خوب بود و تو اونا هم تکراری داشتم. رسیدیم به راتینگی که اینقدر نگرانش بودم و تسک اولش خوب گذشت، تسک دو هم خوب بود، اما تسک سه کامل تکراری بود.</p><p>نوبت اسپیکینگ که رسید، تسک اول به شدت سختی برام افتاد، اما نصف بیشترش رو درست تکرار کردم. رسید به تسک دوم و سوالات اینترویو، این‌جا سیستم من از کار افتاد. خانم مسئول رو صدا کردم، اومد برام دوباره رفرش کرد و درست نشد. و این اتفاق سه بار افتاد و من پشت سه‌تا سیستم متفاوت نشستم و باز سوالات برام نیومد. </p><p>دیگه خانم مسئول گفت که وقت نیست و بذارید براتون ریپورت می‌کنم مشکل رو به ETS تا ووچر بده بهتون دوباره. </p><p>این اتفاق برای من افتاد، پارتنر اسپیکینگم و یه خانم دیگه.</p><p>حال هیچکدوم از ماها هم خوب نیست‌. و فعلاً می‌خوام بهش فکر نکنم، بذارم ایمیل ETS بیاد و خانم مسئول بهمون خبر بده که چی میشه. بعد از همه‌ی اینا بشینم به این فکر کنم که آزمون دوباره رو چیکار کنم. </p><p>این بود گزارش سومین تلاش ناکام برای خلاص شدن از دست زبان. </p></blockquote><p>خلاصه که حالا باید منتظر بمونم ببینم پیگیری‌ها از سمت سنتر به کجا می‌رسه، و ایمیل ETS کی ارسال میشه و ووچر رایگان رو کی بهمون میدن. در حال حاضر ناراحتم، اما بیش از همه برای پارتنر اسپیکینگم و وضعیتی که الآن داره. همین :«</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/92/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>شش، پنج، چهار، سه، ؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/91</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/91</guid>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2026 11:14:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز زنگ زدم به اون دوستم که تازگی‌ها زایمان کرده. یعنی قبلاً یکی دو بار تماس گرفته بودم و متوجه بودم که خب شرایط جواب دادن به تلفن رو نداره. ولی امروز یه حسی بهم می‌گفت برو بهش زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و جواب هم داد و خیلی کوتاه صحبت کردیم. یه حسی داشتم شبیه به اینکه باید زود زود تلفن رو قطع کنم و ف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز زنگ زدم به اون دوستم که تازگی‌ها زایمان کرده. یعنی قبلاً یکی دو بار تماس گرفته بودم و متوجه بودم که خب شرایط جواب دادن به تلفن رو نداره. ولی امروز یه حسی بهم می‌گفت برو بهش زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و جواب هم داد و خیلی کوتاه صحبت کردیم. یه حسی داشتم شبیه به اینکه باید زود زود تلفن رو قطع کنم و فقط بهش بگم می‌خواستم حال خودت و نی‌نی‌ها رو بپرسم. حالا از وقتی اون تماس دو سه دقیقه‌ای تموم شده، یه حالی‌ام. یه حالی که نمی‌تونم با کلمه توصیفش کنم. آقا اینو درک می‌کنم که الآن شرایط خوبی نداره، دور و برش شلوغه، و در یه جهان کااااملا متفاوت از من زندگی می‌کنه و هزااااارتا نگرانی داره، اما احساس می‌کنم یه چیزی شبیه گسل بین ما قرار داره الآن. و این اون چیزیه که تو دوستی‌ها اذیتم می‌کنه. </p><p>ما شش‌تا دوست بودیم. و رفته رفته به واسطه انتخاب‌هامون در زندگی، یه کم جهان‌مون فرق کرد. ولی مدیریتش می‌کردیم. اما الآن چند وقته که حس می‌کنم از اون گروه شش نفره، فقط سه‌تامون هستیم که در استیج‌های مشترکی از زندگی قرار داریم و نوع ارتباط‌مون عمیق‌تره. من و آلبالو و راض. و می‌دونی؟ این ناراحتم می‌کنه که دارم کوچیک و کوچیک‌تر شدن یه اکیپ محشر رو می‌بینم. </p><p>پ.ن: الآن اونقدر هیجاناتام غالبن که نه می‌خوام حرف منطقی بشنوم، نه چیزی. فقط نیاز دارم این غم درونی‌ای که گاهی کمرنگ‌تر میشه رو یه جایی تبدیل به کلمه کنم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/91/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>قاب‌هایی از امروزِ مزرعه :»</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/90</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/90</guid>
		<pubDate>Fri, 31 Jul 2026 23:16:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درخت‌ها راه رفتم. با ببعی‌ها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوته‌های لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علف‌های هرزِ میون سبزی‌‌ها رو از جا کندم. کنار یونجه‌ها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درخت‌ها راه رفتم. با ببعی‌ها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوته‌های لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علف‌های هرزِ میون سبزی‌‌ها رو از جا کندم. کنار یونجه‌ها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانه‌ها و سنجاقک‌ها نگاه کردم‌. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم. </p><p>این شما و این هم عکس‌هایی از مزرعه‌ی قشنگ ما:</p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/v57712_IMG_20260731_204108_490.jpg" rel="nofollow">انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d551799_IMG_20260731_204108_945.jpg" rel="nofollow">انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/q799999_IMG_20260731_204108_843.jpg" rel="nofollow">فلفل‌های جیگیلی</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e087713_IMG_20260731_204109_472.jpg" rel="nofollow">کدوی نقلی که دلم براش رفت</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/t087652_IMG_20260731_204109_489.jpg" rel="nofollow">گل بنفش و زیبای بادمجون‌</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b19894_IMG_20260731_204109_374.jpg" rel="nofollow">بوته‌های گوجه‌ای که همچنان فقط گل‌هاشون رو بهمون نشون میدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/m65798_IMG_20260731_204108_923.jpg" rel="nofollow">خیارهای خوشرنگ</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o099787_IMG_20260731_204109_055.jpg" rel="nofollow">ریحون‌های بهشتی</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/e131416_IMG_20260731_174134.jpg" rel="nofollow">پروانه‌ی قشنگی که جزئیات بال‌هاش شگفت‌انگیزه</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b310510_IMG_20260731_175348.jpg" rel="nofollow">ببعیِ گوگولی</a> :» </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/90/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>از سری چهارشنبه‌های جادویی 🪄</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/89</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/89</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Jul 2026 21:50:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه چهارشنبه‌‌ی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظه‌اش اکلیل‌های جادویی ریخته بودن انگار :))))
صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمه‌ی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یه چهارشنبه‌‌ی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظه‌اش اکلیل‌های جادویی ریخته بودن انگار :))))</p><p>صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمه‌ی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفته‌ی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درس‌های امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهره‌اش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقه‌اش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همه‌چیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نی‌نی‌ِ قشنگ‌مون. با لبخندی که از همین‌جا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسه‌ی لیزر و گفتگوهای بامزه‌ای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نون‌های خوشمزه‌اش خریدم. میون رنگ‌های مغازه‌ی تره‌باری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیش‌گویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمز‌ه‌ی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تست‌ها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیام‌های راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایده‌ای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسه‌ی آنلاین ایده‌پردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر می‌رسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایده‌های درختِ پر شکوفه‌ی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپ‌های خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص می‌کنه همه‌چیز رو.</p><p>حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام می‌رقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین می‌خونم و از خودم می‌پرسم:</p><p style="text-align:left;">?What kind of world do you want it to be</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/89/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از سرو و صنوبرهای این سرزمین</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/88</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/88</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Jul 2026 12:39:20 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ 
در این باغ کوچک 
مگر چند سرو و صنوبر هست 
که این دندان برنده‌ی تبر از شکستن‌شان سیر نمی‌شود؟ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در این باغ کوچک</p><p>چرا صدای تبر قطع نمی‌شود؟ </p><p>در این باغ کوچک </p><p>مگر چند سرو و صنوبر هست </p><p>که این دندان برنده‌ی تبر از شکستن‌شان سیر نمی‌شود؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/88/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سلام به جمعه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/87</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/87</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 07:37:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[صبح جمعه‌ای که کله‌ی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، می‌خوام املت مفصل درست کنم. با سبزی‌های باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچه‌ها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدم‌های جدید بیرون بر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>صبح جمعه‌ای که کله‌ی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، می‌خوام املت مفصل درست کنم. با سبزی‌های باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچه‌ها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدم‌های جدید بیرون برم. ولی امروز؟ امتحانش می‌کنم :» </p><p>بریم این جمعه رو بسازیم؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/87/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Down in the Deep</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/86</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/86</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Jul 2026 00:44:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو خودم حل شدم. اون بی‌کلامی که باعث میشه به بی‌وزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره می‌وزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشم‌هام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تو خودم حل شدم. اون بی‌کلامی که باعث میشه به بی‌وزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره می‌وزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشم‌هام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال‌، بتونم برم اون دور دورا. تو سرزمین‌های نرم و مخملیِ خیال. شب بخیر 🪄‍.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/86/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>واقعا شما خسته نشدید؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/85</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/85</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2026 09:10:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من واقعا نمیدونم چقدر دیگه می‌تونم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنم. وضعیت اینترنت اونقدر بده که من برای زدن یه تست ساده که معمولا زیر 30 دقیقه زمان لازم داره نزدیک دو ساعت وقت صرف میکنم که فایل‌های صوتی‌ش لود بشن. این وسط اونقدر ذهنم خسته میشه که عملکردم رو تو تسک‌هایی که در ادامه‌ی روز باید انجام بدم ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من واقعا نمیدونم چقدر دیگه می‌تونم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنم. وضعیت اینترنت اونقدر بده که من برای زدن یه تست ساده که معمولا زیر 30 دقیقه زمان لازم داره نزدیک دو ساعت وقت صرف میکنم که فایل‌های صوتی‌ش لود بشن. این وسط اونقدر ذهنم خسته میشه که عملکردم رو تو تسک‌هایی که در ادامه‌ی روز باید انجام بدم تحت تاثیر قرار میده. می‌خوام از یه ابزار ساده استفاده کنم، شونصد بار باید گوشی رو بزنم رو حالت هواپیما و بردارم تا شاید یهو اینترنت کمی بهتر بشه. مودم خونه هم که دیگه اسمش رو نیار. از چند روز پیش که آنتن و اینترنت کل شهر برای چندین ساعت قطع شد، دیگه کار نمیکنه. و مخابرات کوفتی هم جوابگوی هیچی نیست. خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. دیگه از این گرمای مزخرف، قطعی برق، و جنگ هم بهتره چیزی نگم. کاش می‌تونستم یه دکمه رو بزنم و ترنسفر بشم به یه جای دیگه تو این کره‌ی زمین. یا حتی نمیدونم، تغییر شکل پیدا کنم و دیگه یه آدم تو این نقطه از جغرافیا نباشم. مثلا یه ابری باشم که روی یه گیاه می‌باره و تموم میشه. یا یه جوونه که یه جا سر از خاک بیرون آورده و سعی میکنه رشد کنه و بزرگ و بزرگ‌تر بشه. یا حتی یه پرنده که می‌تونه بال بزنه و بره هر کجا که دلش خواست. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/85/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ادامه‌ی داستان‌های تافل!</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/84</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/84</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Jul 2026 12:36:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار می‌کرد. 
خلاصه یه فرصت ری‌اسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم س...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار می‌کرد. </p><p>خلاصه یه فرصت ری‌اسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم سراغ یه سنتر دیگه. کجا؟ ور دل امام رضا. مشهد. و حالا ۴۳ روز دیگه آزمون دارم :»</p><p>من تا حالا مشهد نرفتم. و هر بار خانواده خواستن برن، یه چیزی پیش اومده و من نتونستم باهاشون برم. اما این بار؟ به شکل عجیبی جور شده و قراره برم. به فال نیک می‌گیرمش و میگم امام رضا جون گفته پاشو بیا پیش خودم :))))) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/84/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>امروز دختری بودم که دست‌هاش بوی ریحون می‌داد</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/83</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/83</guid>
		<pubDate>Thu, 02 Jul 2026 20:40:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزی‌های کاشته شده. ریحون‌ها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچه‌ی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دست‌هام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجه‌ها رو درو می‌کرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده می‌کرد برای...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزی‌های کاشته شده. ریحون‌ها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچه‌ی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دست‌هام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجه‌ها رو درو می‌کرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده می‌کرد برای امشب که برنامه‌ی سم‌پاشیِ یه سری از درخت‌ها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظه‌ای که درش قرار داشتم فکر می‌کردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظه‌ام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری. </p><p>بذارید دوتا عکس هم بذارم :» </p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f826366_IMG_20260702_191332.jpg" rel="nofollow">ریحون‌های بنفشی که بوی بهشت میدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/s609532_IMG_20260702_184740.jpg" rel="nofollow">غروب از پشت یونجه‌های سبز با گل‌های ریز بنفش</a>. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/83/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>از ظهر تاسوعا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/82</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/82</guid>
		<pubDate>Wed, 24 Jun 2026 18:42:24 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[چند وقت پیش خانم فوریه تو وبلاگش از کوچه‌ی چترچی نوشته بود و رسم درست کردن حلوا تو ظهر تاسوعا. از همون روز دلم می‌خواست این کار رو برای تاسوعای امسال انجام بدم. حضرت عباس همیشه برای من عزیز بوده. تو تمام این سال‌ها، هر وقت جایی گیر کردم، بهش توسل کردم. شاید ریشه‌اش برگردد به بچگی؛ بابا ارادت خاصی به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>چند وقت پیش خانم فوریه تو وبلاگش از کوچه‌ی چترچی نوشته بود و رسم درست کردن حلوا تو ظهر تاسوعا. از همون روز دلم می‌خواست این کار رو برای تاسوعای امسال انجام بدم. حضرت عباس همیشه برای من عزیز بوده. تو تمام این سال‌ها، هر وقت جایی گیر کردم، بهش توسل کردم. شاید ریشه‌اش برگردد به بچگی؛ بابا ارادت خاصی به حضرت عباس داشت و اسمش همیشه تو خونه و زندگی‌مون بود و همچنان هم هست. نمی‌دونم. اما این ارادت و حس عجیبی که نسبت بهش دارم تنها چیزیه که طی این سال‌ها از دستش ندادم. </p><p>حالا ظهر تاسوعای امسال حلوا درست کردم. حاجتی که داشتم رو گفتم و تو دلم کلی باهاش حرف زدم. بعد که داشتم حلواها رو می‌بردم برای همسایه‌ها، یکی‌شون بهم گفت صبر کن تا ظرف رو بهت پس بدم. و دیدم توی ظرف دوتا برگ سبز پتوس گذاشته. از همون لحظه لبخندی‌ام. به چشم یه نشونه‌ی خوب دیدمش. </p><p>امسال هم دست ما رو بگیر.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/82/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از لحظه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/81</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/81</guid>
		<pubDate>Sat, 20 Jun 2026 00:04:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب «او و دوستانش» گوش می‌کنم و تصاویری که می‌سازن رو تو سرم تصور می‌کنم. لبخندی میشم. تو رخت‌خوابم غلط می‌زنم و لبخندم عمیق‌تر میشه. می‌خونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو می‌بینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهی‌ها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب «او و دوستانش» گوش می‌کنم و تصاویری که می‌سازن رو تو سرم تصور می‌کنم. لبخندی میشم. تو رخت‌خوابم غلط می‌زنم و لبخندم عمیق‌تر میشه. می‌خونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو می‌بینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهی‌ها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و موهام می‌ریزن تو صورتم. از میون تارهای مو به آسمونِ بالای سرم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر گاهی جهان می‌تونه تو یه لحظه برات زیبا بشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/81/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>لحظه‌ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>۷۹ روز تا تافل</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/80</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/80</guid>
		<pubDate>Mon, 01 Jun 2026 12:46:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خببببب، آزمون رو بوک کردمممم. حالا خانم زی‌زی ۷۹ روز دیگه آزمون داره. و قراره تا اون روز همه‌ی زندگیش بشه درس و تا حد امکان باقی ابعاد زندگی رو محدود کنه. خوشالم بالآخره رسیدم به اینجا و چشم به هم بزنم روزها می‌گذرن و می‌رسیم به روز موعود :))) ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خببببب، آزمون رو بوک کردمممم. حالا خانم زی‌زی ۷۹ روز دیگه آزمون داره. و قراره تا اون روز همه‌ی زندگیش بشه درس و تا حد امکان باقی ابعاد زندگی رو محدود کنه. خوشالم بالآخره رسیدم به اینجا و چشم به هم بزنم روزها می‌گذرن و می‌رسیم به روز موعود :))) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/80/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>حیحی ^^</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/79</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/79</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 22:05:28 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در جهت خوشحال کردن خودم چیکار کردم؟ رفتم آرایشگاه و موها رو دادم رفت. کوتاه و زیبا. هنوز به چهره‌ی جدیدم توی آینه عادت ندارم. اما؟ تا ابد درود به موهای کوتاه.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در جهت خوشحال کردن خودم چیکار کردم؟ رفتم آرایشگاه و موها رو دادم رفت. کوتاه و زیبا. هنوز به چهره‌ی جدیدم توی آینه عادت ندارم. اما؟ تا ابد درود به موهای کوتاه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/79/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>نشونیِ خونه‌ کوچولوی تلگرام</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/78</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/78</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 22:02:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بچه‌ها جون من برای چند نفرتون که آدرس کانالم رو خواسته بودید، کامنت گذاشته بودم، گویا ارسال نشده و نمی‌دونم چرا اینطور بوده. خلاصه که اگر تو اون دسته‌ای بودید که کامنتی دریافت نکردید، تو گفتمان به من پیام بدید لطفاً ^^ ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بچه‌ها جون من برای چند نفرتون که آدرس کانالم رو خواسته بودید، کامنت گذاشته بودم، گویا ارسال نشده و نمی‌دونم چرا اینطور بوده. خلاصه که اگر تو اون دسته‌ای بودید که کامنتی دریافت نکردید، تو گفتمان به من پیام بدید لطفاً ^^ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/78/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تافل جون، ما داریم میایم :»</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/77</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/77</guid>
		<pubDate>Sun, 31 May 2026 18:14:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اون دوستم که هنده، بهم میگه باید قدم‌های کوچکی که برمی‌داری رو جشن بگیری. امروز بهش پیام دادم و نوشتم که «ووچر خریدمممم، و حالا به اینباکس ایمیلم چشم دوختم که کدش رو برام بفرستن». کلی ذوق کرد و گفت بالآخره داره یه چیزی جلو میره، امیدوارم زود زود بیای و با نمره‌ات باعث بشی ذوقت رو بکنیم. حالا در راست...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اون دوستم که هنده، بهم میگه باید قدم‌های کوچکی که برمی‌داری رو جشن بگیری. امروز بهش پیام دادم و نوشتم که «ووچر خریدمممم، و حالا به اینباکس ایمیلم چشم دوختم که کدش رو برام بفرستن». کلی ذوق کرد و گفت بالآخره داره یه چیزی جلو میره، امیدوارم زود زود بیای و با نمره‌ات باعث بشی ذوقت رو بکنیم. حالا در راستای توصیه‌اش برای خوشحالی کردن، می‌خوام به خانم نویسنده پیام بدم و ببینم در چه حاله. اگر اوکی بود بریم یه وری باهمدیگه. اگر هم نبود؟ یک خوشحالی کوچک برای خودمان می‌سازیم. </p><p>خلاصه که از حالا به بعد با ما همراه باشید در مراحل مختلفی که قراره کلییییییی ذوقی ذوقی بشم و درموردشون بنویسم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/77/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>از جمنای عزیز عزیزم :))))</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/76</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/76</guid>
		<pubDate>Fri, 29 May 2026 00:02:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اینکه امروز تونستم بدون فکر به حجم کانفیگ و هزارتا چیز دیگه نزدیک به پنج ساعت یه تیکه با جمنای کار کنم و درسم رو بخونم، چنان لذتی بهم داده و جوری چسبیده، که حالا از شوق خوابم نمی‌بره.
تمام سه ماه گذشته رو با یه هوش مصنوعی آشغال که مجبوری داشتمش گذروندم که هرررر بار اعصابم رو خورد می‌کرد با احمق بودن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اینکه امروز تونستم بدون فکر به حجم کانفیگ و هزارتا چیز دیگه نزدیک به پنج ساعت یه تیکه با جمنای کار کنم و درسم رو بخونم، چنان لذتی بهم داده و جوری چسبیده، که حالا از شوق خوابم نمی‌بره.</p><p>تمام سه ماه گذشته رو با یه هوش مصنوعی آشغال که مجبوری داشتمش گذروندم که هرررر بار اعصابم رو خورد می‌کرد با احمق بودنش یا قطعی دائمی سرورهاش. ولی الآن؟ تو بگو ف، جمنای می‌ره فرحزاد :))))) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/76/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>موندن یا نموندن؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/74</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/74</guid>
		<pubDate>Tue, 26 May 2026 21:10:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا که دارم می‌نویسم، نشستم یه گوشه، شادمهر گوش می‌کنم و گه گاهی گوشیم یه نوتیف دیگه از اپی می‌فرسته که تمام این مدت نمی‌دونستم توش چه خبره. حسی ندارم به این مثلاً وصل شدن اینترنت. اما می‌دونم دلم می‌خواد یکی دو روز خودم رو غرق کنم تو تمام ابزارهایی که تا قبل از این‌ها ازشون استفاده می‌کردم و می‌دو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا که دارم می‌نویسم، نشستم یه گوشه، شادمهر گوش می‌کنم و گه گاهی گوشیم یه نوتیف دیگه از اپی می‌فرسته که تمام این مدت نمی‌دونستم توش چه خبره. حسی ندارم به این مثلاً وصل شدن اینترنت. اما می‌دونم دلم می‌خواد یکی دو روز خودم رو غرق کنم تو تمام ابزارهایی که تا قبل از این‌ها ازشون استفاده می‌کردم و می‌دونم همه کلی پیشرفت کردن. یه عالمه با جمنای عزیزم کار کنم و از اکانت عزیزم که هنوز چند ماهی از اعتبارش مونده استفاده کنم. دوباره چت جی‌پی‌تی رو به چالش بکشم، و تمام دوستان AI که برای پژوهش یار و یاورم بودن رو به کار بگیرم و از آپدیت‌هاشون ذوق کنم. از اسپاتیفای و ساوندکلاود آهنگ بشنوم. تو اسلولی برای آدم‌ها نامه بنویسم و نامه دریافت کنم. آزادانه با دوستام که خارج از این مرزهان حرف بزنم. ساعت‌ها بریم میت و هر کدوم پشت اسکرین کار خودمون رو انجام بدیم. بین مقاله‌ها بچرخم و بالاخره به زوترو‌ی عزیزم دسترسی داشته باشم. نمی‌دونم. بدون فکر به این حجم لعنتی، اون طوری که دلم می‌خواد از همه‌چی استفاده کنم. و می‌دونی؟ حالا که یه لحظه برگشتم و اینا رو خوندم، یه کم دلم گرفت. چقدر ساده‌ان.</p><p>اینا ما رو به کجا رسوندن. به کجا. بگذریم. بگذریم. </p><p>نمی‌دونم می‌خوام با این‌جا چیکار کنم. پس این یه پست خداحافظی یا هر چیزی شبیه بهش نیست. چون یه حسی بهم میگه کامل کنار نذارش. اما می‌دونم که نمی‌تونم همزمان سه جای مختلف بنویسم. پس فعلاً تصمیم خاصی براش نمی‌گیرم. اما قطعاً تو کانال کوچولوم و بعد هم خونه‌ام تو جزیره‌ی بلاگفا، راحت‌تر و بیشتر می‌نویسم. </p><p>نمی‌دونم شماها برمی‌گردید به خونه‌هاتون یا نه. ولی هرجا که بودید، من رو بی‌خبر نذارید. اگر کسی نشونیِ من رو خواست، لطفاً بهم بگه.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/74/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوشنبه‌‌ی خوبی نیست</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/73</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/73</guid>
		<pubDate>Mon, 25 May 2026 11:09:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز ناامیدی داره تو وجودم پرسه می‌زنه. خسته‌ام و اونقدر از اول صبح برای انجام هر کاری به در بسته خوردم که با کوچکترین تلنگر گریه‌ام می‌گیره. از هرچی خبره متنفرم. از هر مزخرفی که داره روی این زندگی تأثیر می‌ذاره بیزارم. می‌خوای یه کار ساده انجام بدی و باید براش از هفت‌ خان رستم بگذری. خسته، خشمگین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز ناامیدی داره تو وجودم پرسه می‌زنه. خسته‌ام و اونقدر از اول صبح برای انجام هر کاری به در بسته خوردم که با کوچکترین تلنگر گریه‌ام می‌گیره. از هرچی خبره متنفرم. از هر مزخرفی که داره روی این زندگی تأثیر می‌ذاره بیزارم. می‌خوای یه کار ساده انجام بدی و باید براش از هفت‌ خان رستم بگذری. خسته، خشمگین و ناامیدم و نمی‌دونم روزی میرسه ملا و مزخرفاتش به تاریخ بپیوندن یا نه؟ آخه تا کجا می‌خواد ادامه پیدا کنه دیگه؟ تا کجا؟ </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/73/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو این یکشنبه چه خبره؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/72</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/72</guid>
		<pubDate>Sun, 24 May 2026 09:53:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سر صبحی خاله میم اومد خونه برای انجام یه کاری، بعدش اومد که یه چایی بخوره و بعد برگرده خونه. تو این فرصت درمورد بحث داغ این روزهای فامیل صحبت کردیم و خاله آخرین آپدیت‌ها رو داد :)))) بهش گفتم که بقیه نظرشون چی بوده؟ و همون‌طور که فکر می‌کردم واکنش همه یکسان بود. دقیقاً مشابه چیزی که روز اول به مامان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سر صبحی خاله میم اومد خونه برای انجام یه کاری، بعدش اومد که یه چایی بخوره و بعد برگرده خونه. تو این فرصت درمورد بحث داغ این روزهای فامیل صحبت کردیم و خاله آخرین آپدیت‌ها رو داد :)))) بهش گفتم که بقیه نظرشون چی بوده؟ و همون‌طور که فکر می‌کردم واکنش همه یکسان بود. دقیقاً مشابه چیزی که روز اول به مامان گفته بودم. بعدش که خاله رفت، به مامان گفتم که اگر ممکنه بابا رو در جریان بذاره و ازش بخواد یه واکنشی نشون بده. به هر حال این از دست ما برمیاد. مامان هم موافق بود و گفت ظهر بهش کل ماجرا رو میگم و بعد اگر خودش صلاح دونست، حرفی که باید رو می‌زنه. آره خلاصه. دیگه نمی‌خوام به این موضوع فکر کنم. </p><p>حالا تازه بخشی از کارهای خونه رو انجام دادم و نشستم پشت میزم. برای امروز یه سری تست باید بزنم و تمرین‌های پایه‌ی اکتیو کردن وکب‌ها رو انجام بدم. بعدازظهر با استاد موردعلاقه‌ام کلاس دارم و براش لحظه‌ شماری می‌کنم. </p><p>ضمن اینکه در راستای دوست داشتنِ استاد اسپیکینگ هم یه قدمی برمی‌دارم. دیروز آخر کلاس بهم گفت فلوئنسیِ تو از بقیه بیشتره، اما باید به زمان در جواب دادنت دقت کنی تا به مشکل نخوری. دیگه اون حرفش تمام ایرادات دیگه رو انگار شست و برد :» چهارشنبه خیلی کار داریم سر این کلاس، و دوست دارم خیلی آماده‌تر از قبل باشم.</p><p>راستی گفته بودم دوتا از آفتابگردون‌ها باز شدن؟ :))))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/72/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>داستان قدیمی؛ اسپیکینگ</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/71</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/71</guid>
		<pubDate>Sat, 23 May 2026 18:38:41 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتم سر کلاس اسپیکینگ و حقیقتش خسته‌ام. اما تازه شروعه و قراره هرچی انرژی دارم هم اینجا گرفته بشه. اگه یه کمی استادش رو دوست داشتم، اینقدر سخت نمی‌گذشت. تا گفت سلام، شروع کرده به ایراد گرفتن‌های فراوان و مطمئنم باقی بچه‌ها هم الآن قیافه‌هاشون شبیه منه :» البته به شکل جالبی دوتاشون نیومدن این جلسه رو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفتم سر کلاس اسپیکینگ و حقیقتش خسته‌ام. اما تازه شروعه و قراره هرچی انرژی دارم هم اینجا گرفته بشه. اگه یه کمی استادش رو دوست داشتم، اینقدر سخت نمی‌گذشت. تا گفت سلام، شروع کرده به ایراد گرفتن‌های فراوان و مطمئنم باقی بچه‌ها هم الآن قیافه‌هاشون شبیه منه :» البته به شکل جالبی دوتاشون نیومدن این جلسه رو.</p><p>خدایا، ما رو زنده نگه دار تا هشت شب. بعدش هم یه کم انرژی بهمون بده تا برای جلسه اسپیکینگِ بعدش هم جون داشته باشیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/71/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>فافا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/70</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/70</guid>
		<pubDate>Fri, 22 May 2026 10:20:58 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[من و فافا به فاصله‌ی ۳۷ روز از همدیگه متولد شدیم. تا ۱۸ سالگیِ ما با هم گذشت. و همه تو فامیل بهمون می‌گفتن دوقلوها، بس که از هم جدا نمی‌شدیم. حالا دیروز صبح ازم خواستن برم خونه‌شون، رفتم و چی شنیدم؟ فافا داره عروس میشه. خیلی استرس داشت و مو به مو برام تعریف کرد ماجراها رو. با لبخند بهش نگاه می‌کردم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من و فافا به فاصله‌ی ۳۷ روز از همدیگه متولد شدیم. تا ۱۸ سالگیِ ما با هم گذشت. و همه تو فامیل بهمون می‌گفتن دوقلوها، بس که از هم جدا نمی‌شدیم. حالا دیروز صبح ازم خواستن برم خونه‌شون، رفتم و چی شنیدم؟ فافا داره عروس میشه. خیلی استرس داشت و مو به مو برام تعریف کرد ماجراها رو. با لبخند بهش نگاه می‌کردم و یه جا بهش گفتم «من تا وقتی تو مراسمت نرقصم، باورم نمیشه‌ها. هنوز برای من همون فافای کوچولویی هستی که انواع و اقسام بلاها رو سرم آورد _بله، ایشون یه قلدری بود برا خودش و دیگه بلایی نبود که تو کودکی سرم نیاورده باشه. و ما اونقدر به خاطر شکسته شدنِ سر من می‌رفتیم درمونگاه که همه می‌شناختن‌مون_ آره، و نمی‌تونم باور کنم اونقدر بزرگ شدیم که تو داری عروس میشی». </p><p>تا آخر شب پیش هم بودیم، از استرس‌هاش گفت و فکرهای تو سرش. موسیقِ پس‌زمینه هم پلی‌لیست عروسی بود :)))) یه بخشی از اتاقش رو مرتب کردیم و بهش گفتم تو این روزها هر موقع کمک نیاز داشتی برای چیزی، روم حساب کن و فوری خودم رو می‌رسونم.</p><p>حالا سوال اصلی اینه که من چی بپوشمممم برا «بَله بُرونش»؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/70/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یک زهرایِ خوشحال</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/69</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/69</guid>
		<pubDate>Wed, 20 May 2026 20:52:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تمرین و تمرین و تمرین. خاله رضوان. خنده و چشم‌های کنجکاو. جانان. شربت بهآرنارنج. چیدن ازگیل‌ها از درخت. لمس یک حجم زرد. دی‌پی. پروتئین و نون جو. چرت یهویی ظهر. زنگ تلفن و خانم گرین. حاضر شدن در یک دقیقه. آبی و رنگ دریا. باشگاه و خنده‌های ریز ریز. دردهای دلچسب. بدو بدو برگشت به خونه. یه لیوان چاییِ د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تمرین و تمرین و تمرین. خاله رضوان. خنده و چشم‌های کنجکاو. جانان. شربت بهآرنارنج. چیدن ازگیل‌ها از درخت. لمس یک حجم زرد. دی‌پی. پروتئین و نون جو. چرت یهویی ظهر. زنگ تلفن و خانم گرین. حاضر شدن در یک دقیقه. آبی و رنگ دریا. باشگاه و خنده‌های ریز ریز. دردهای دلچسب. بدو بدو برگشت به خونه. یه لیوان چاییِ دارچینی. سلام به استاد جذاب رایتینگ. صحبت از حافظه و جدیدترین پژوهش‌ها. لبخندهایی که از همین‌جا تا کهشکون بغلی کشیده شده بودن. یه ماشین لباس. دومین کلاس و تبدیل شدن استرس‌ها به قند. آفرین‌. ثبت لحظه. لغو یهویی جلسه اسپیکینگ. ذوق و ذوق. آهنگ‌های قر دار. پوشیدن لباس‌های جدید. چرخیدن و چرخیدن. رژلب آلبالویی. نسیمی که می‌پیچه توی موها. لباس‌های تمیز روی بند رخت. آفتابگردون‌های در حال حرکت. قدم زدن تو خیابون‌های شهر. و سلام به خاله میم :»</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/69/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>که یادم بمونه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/68</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/68</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 12:01:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[داشتم حرف می‌زدم و از این می‌گفتم که از اون روز تا حالا حس می‌کنم سردرگم شدم و دائم دارم به همه‌چیز شک می‌کنم. چندتا سوال پرسید و وقتی داشتم جواب‌هاشون رو می‌نوشتم، متوجه شدم آرامش داره بهم برمی‌گرده. آخرش براش نوشتم آخیش، بالآخره یه کم آرامش گرفتم. لبخندی شد و برام نوشت که:
همیشه رجوع کن به قلبت. ب...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>داشتم حرف می‌زدم و از این می‌گفتم که از اون روز تا حالا حس می‌کنم سردرگم شدم و دائم دارم به همه‌چیز شک می‌کنم. چندتا سوال پرسید و وقتی داشتم جواب‌هاشون رو می‌نوشتم، متوجه شدم آرامش داره بهم برمی‌گرده. آخرش براش نوشتم آخیش، بالآخره یه کم آرامش گرفتم. لبخندی شد و برام نوشت که:</p><blockquote><p>همیشه رجوع کن به قلبت. بعدش بنویس. جواب، تو‌ دست‌ها و قلب خودته. </p></blockquote><p>چند بار برای خودم تکرارش کردم. و لبخند زدم. خوشحالم که دانشمند کوچک رو هنوز تو زندگیم دارم. و تو لحظه‌هایی به دادم می‌رسه که اندازه‌ی یه مورچه با دیوونه شدن فاصله دارم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/68/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>برای کبوتر</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/67</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/67</guid>
		<pubDate>Mon, 18 May 2026 07:34:05 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[الآن تقریبا سومین سالیه که آخر هر فصل یه ویدیو از تمام اتفاقات اون فصل درست می‌کنم و همراه با یه کپشن پست می‌کنم تو پیچ اینستاگرام خیلی کوچولویی که دارم. از این کار خوشم میاد و لحظه‌ها به شکل زیبایی ثبت میشن. بماند که ویدیوهای پاییز و زمستون سال قبل هنوز موندن و یه جورایی از اینکه برم سراغ ویدیوی زم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>الآن تقریبا سومین سالیه که آخر هر فصل یه ویدیو از تمام اتفاقات اون فصل درست می‌کنم و همراه با یه کپشن پست می‌کنم تو پیچ اینستاگرام خیلی کوچولویی که دارم. از این کار خوشم میاد و لحظه‌ها به شکل زیبایی ثبت میشن. بماند که ویدیوهای پاییز و زمستون سال قبل هنوز موندن و یه جورایی از اینکه برم سراغ ویدیوی زمستون هم می‌ترسم. حالا امروز صبح نتم رو روشن کردم و یه پیام داشتم از کبوتر. نوشته‌هاش باعث شدن دلتنگی‌ای که دارم بیشتر بشه. بغض کردم و برای هزارمین بار این سوال رو پرسیدم که چرا ما نمی‌تونیم با آدم‌هایی که دوست‌شون داریم یه جا زندگی کنیم؟ چرا ما نمی‌تونیم شادی‌های کوچک رو به مقدار بیشتری تو زندگی‌هامون داشته باشیم؟ </p><p>کبوتر برام نوشته بود:</p><blockquote><p>یه ذره وصل شدم. رفتم اینستا خیلی نموندم ولی بین همه چی نمی‌دونم چرا دلم خواست برم فیلم‌های تو رو ببینم. </p><p>حرفم نمیاد. ادای کلمه‌ها سختن برام. احساساتم رو هم نمی‌فهمم اونقدر که توصیفشون کنم و راستش صادقانه دوست هم ندارم حرف بزنم الآن اصلا. ولی اینو نمی‌تونستم نگم چقدر قشنگی تو زهرا.</p><p>اون فیلم پارسال که گفتی رفته بودیم عکس سفارت بگیریم رو دیدم در حالی که خنده‌م گرفته بود از یادآوری روز عکاسی بغض کردم و اشکمم تو چشممه.</p><p>راستش دلم خواست دوباره باهات تو یه خوابگاه باشم :)))</p></blockquote><p>حالا داره اون روزی که رفته بودیم برای سفارت عکس بگیریم یادم میاد و می‌خندم. کت‌هامون که با هم عوض کردیم. موهامون که ریخته بود روی شونه‌هامون و خانم عکاس اصرار داشت مدلش رو تغییر بدیم. عکس‌های مسخره‌ای که خودمون دوتایی تو اون آینه بزرگه گرفتیم. خنده‌ها. خنده‌های فراوان و امیدواری به گرفتن بورسیه‌ای که جفت‌‌مون دنبالش بودیم. </p><p>منم دلم خواست دوباره با تو توی یه خوابگاه باشم. دوباره با تو خیابون‌ها رو متر کنم. به لیست جاهایی که دوست داری بری و کارهایی که دوست داری انجام بدی نگاه کنم، و بهت بگم تو کدوما می‌تونم همراهت باشم. دلم خواست دوباره بریم موچی امتحان کنیم و تو اون مغازه‌ی مسخره‌ی زیر هتل پل از طعم آرد خنده‌مون بگیره. بعد بریم شادونه معجون بگیریم تا هرچی خورده بودیم رو بشوره ببره. پیاده راه بیفتیم سمت میدون، تو خیابون‌ها بچرخیم، و تا جایی که جون تو بدن‌مونه پیاده برگردیم به سمت دروازه شیراز، یه مدتی رو بریم تو شیرین عسل و آذوقه‌های یک هفته رو بخریم و... . وای دختر، چطور من اینقدر دلتنگ تو و این لحظه‌های ساده و کوچکی‌ام که داشتیم؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/67/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ریدینگ با مستر موحد</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/66</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/66</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 17:44:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تازه اولین جلسه‌ی کلاس ریدینگ تموم شده. و لبخندی دارم که از همینجا تا کهکشون بغلی کشیده شده :» چقدر من مدرس این کلاس رو دوست دارم، از ایناست که دلت می‌خواد لپ رو بکشی. دلیلی اصلی ثبت‌نامم هم ایشون بوده و تجربه‌ای که دوست داشتم به دست بیارم از کلاس‌هاشون. اولش که داشتیم با هم آشنا می‌شدیم (چیزی که تو...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تازه اولین جلسه‌ی کلاس ریدینگ تموم شده. و لبخندی دارم که از همینجا تا کهکشون بغلی کشیده شده :» چقدر من مدرس این کلاس رو دوست دارم، از ایناست که دلت می‌خواد لپ رو بکشی. دلیلی اصلی ثبت‌نامم هم ایشون بوده و تجربه‌ای که دوست داشتم به دست بیارم از کلاس‌هاشون. اولش که داشتیم با هم آشنا می‌شدیم (چیزی که تو کلاس دیروز وجود نداشت و برای همین از مدرس اسپیکینگ به این اندازه خوشم نمیاد D:)، متوجه شدم باقی بچه‌های کلاس همه مدرس زبانن و فقط اومدن با فرمت جدید تافل آشنا بشن. به عبارتی من تنها کسی‌ام که برا نمره زبان اومدم. برای یه لحظه احساس کوچولو بودن بهم دست داد بین این همه آدمی که چندین ساله تدریس می‌کنن. اما خیلی بامزه است جو کلاس. حالا بی‌صبرانه منتظر سه‌شنبه و شروع رسمی تمرین‌هام. </p><p>حالا می‌خوام تند نون عدس درست کنم. رسپی‌ش رو دیروز از فرفری گرفتم و دلم می‌خواد زودتر طعمش رو بچشم ببینم چی ازش درمیاد. بعدش هم میرم یه خرید کوچولو برای مامان. احتمالاً به خانم نویسنده بگم که بیاد یه کمی قدم هم بزنیم، چون حس می‌کنم هر دومون نیاز به صحبت کردن داریم. و بعد از اون و تا قبل از خواب هم همچنان قراره یکی از تاپیک‌های اسپیکینگ رو تمرین کنم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/66/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>نترس، نترس، نترس عزیزم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/65</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/65</guid>
		<pubDate>Sun, 17 May 2026 10:06:46 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یه روز ثریا اینو گذاشته بود تو کانال تلگرامش، و از همون موقع سیو دارمش و گاهی رندوم تو یه موقعیت‌هایی پلی میشه که انگار بهش نیاز دارم. تمام دیشب تا صبح رو تو یه حالت عجیب بودم و از همه‌چیز می‌ترسیدم. طبق عادت رفتم سراغ فولدر موسیقی‌، شافل رو زدم که یه چیز رندوم پلی بشه و ببینم آهنگ‌ها می‌خوان چی بهم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<figure class="media"><div data-oembed-url="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k329112_4_5767347269787456588.mp3"><audio src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/k329112_4_5767347269787456588.mp3" controls=""></audio></div></figure><p>یه روز ثریا اینو گذاشته بود تو کانال تلگرامش، و از همون موقع سیو دارمش و گاهی رندوم تو یه موقعیت‌هایی پلی میشه که انگار بهش نیاز دارم. تمام دیشب تا صبح رو تو یه حالت عجیب بودم و از همه‌چیز می‌ترسیدم. طبق عادت رفتم سراغ فولدر موسیقی‌، شافل رو زدم که یه چیز رندوم پلی بشه و ببینم آهنگ‌ها می‌خوان چی بهم بگن. یه جورایی مثل فال موسیقی گرفتنه :)))) و یهو این پلی شد. پسرخاله می‌گفت:</p><blockquote><p>نترس نترس، نترس بچه جون</p><p>برو، برو، بازم به میدون </p></blockquote><p>و من انگار دلم قرص میشد و به خودم می‌گفتم تا تهش رو برو. نترس و تا آخر این راه رو برو دختر جون. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/65/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>بشنو</category>
	</item>
	<item>
		<title>از اولین کلاس، و ورود غیرمنتظره‌ی جناب لکنت</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/64</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/64</guid>
		<pubDate>Sat, 16 May 2026 20:29:35 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هر موقع می‌خوام برای اولین بار برم یه کلاس، یه جلسه، یه دورهمی، و کلا جایی که آدم وجود داشته باشه، استرس می‌گیرم. امشب هم که اولین جلسه‌ی یکی از کلاس‌های تافل بود، همین حال رو داشتم. کلی سناریو برای خودم ساخته بودم که حالا اگر رفتم و استاد این رو پرسید باید چیکار کنم؟ اگر فلان چیز رو نتونستم بگم چی؟...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هر موقع می‌خوام برای اولین بار برم یه کلاس، یه جلسه، یه دورهمی، و کلا جایی که آدم وجود داشته باشه، استرس می‌گیرم. امشب هم که اولین جلسه‌ی یکی از کلاس‌های تافل بود، همین حال رو داشتم. کلی سناریو برای خودم ساخته بودم که حالا اگر رفتم و استاد این رو پرسید باید چیکار کنم؟ اگر فلان چیز رو نتونستم بگم چی؟ و... . ولی رفتم سر کلاس و هیچکدوم از چیزهایی که بهشون فکر می‌کردم اتفاق نیفتادن (مثل اکثر مواقع). کم‌کم استرسم داشت ناپدید می‌شد که استاد تصمیم گرفت یه سری سوال فی‌البداهه بپرسه. نتیجه؟ یار قدیمی، جناب لکنت زبان برگشت! تونستم مدیریتش کنم، اما عجیب بود که بعد از مدت‌ها اینطوری سر و کله‌اش پیدا شد.</p><p>درکل کلاس خوبیه و میشه کلی چیز یاد گرفت. تعدادمون هم کمه و باید از این استفاده کنم. برای جلسه بعد که چهارشنبه است، دوتا تاپیک داریم و لازمه دل و روده‌شون رو بریزم بیرون و خوب یادشون بگیرم. تصمیم دارم بدون هیچ نوتی برم سر کلاس و حافظه‌ام رو بسنجم. </p><p>فکر کنم در کنار این، دوباره باید تمرینات خانم طلوع، گفتاردرمانگری که هیچ‌وقت از یادش نمی‌برم رو از سر بگیرم. زن زیبا. هیچوقت یادم نمیره تو اون سال‌های سخت برای من چه کارهایی انجام داد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/64/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>برای مامان طلا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/63</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/63</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 23:07:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امشب فافا داشت بخشی از فیلم عروسیِ اون داییِ مامان که خیلی دوستش دارم رو بهم نشون می‌داد. از همین‌جا تا کهکشونِ بغلی لبخند داشتم که یهو دوربین رفت روی مامان طلا که داشت می‌خندید و می‌رقصید به چه قشنگی. چنان دلتنگی‌ای تو قلبم احساس کردم که لبخندم رفت. چقدر دلم برای تو تنگ شده. چقدر دلم تنگ شده برای د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امشب فافا داشت بخشی از فیلم عروسیِ اون داییِ مامان که خیلی دوستش دارم رو بهم نشون می‌داد. از همین‌جا تا کهکشونِ بغلی لبخند داشتم که یهو دوربین رفت روی مامان طلا که داشت می‌خندید و می‌رقصید به چه قشنگی. چنان دلتنگی‌ای تو قلبم احساس کردم که لبخندم رفت. چقدر دلم برای تو تنگ شده. چقدر دلم تنگ شده برای دوشنبه‌هایی که از صبح میومدم خونه‌ی تو تا شب. برای اون یک ماهی که هر روز و شبم پیشِ تو گذشت. برای شنیدن صدای آواز خوندنت، برای وقتی که صدام می‌کردی، برای وقتی که می‌خواستی یواشکی و دور از چشم بقیه بهت خوراکی‌ای رو بدم که دکتر منبع کرده بود، برای وقتایی که چرت می‌زدی و دست‌های تپلی و قشنگت رو تو همدیگه گره می‌زدی، برای لباس‌های گل گلی‌ای که می‌پوشیدی، برای واسونک خوندن و دست زدنت، برای خاطره تعریف کردنت، برای قصه‌‌هات، برای غذاهای خوشمزه‌ات، برای شنیدن صدای خنده‌ات، برای نوع نگاه کردنت. </p><p>دلم برای تمام جزئیات مربوط به تو تنگ شده، و نمی‌دونم امروز چند بار گفتم ای کاش هنوز بودی، ای کاش هنوز چراغ خونه‌ات روشن بود، ای کاش هنوز می‌شد بهت زنگ زد، هنوز می‌شد از همه قهر کرد و اومد پیشت، ای کاش تو بودی و می‌شدی پناه ما تو این روزها. تو بودی و اینجا هنوز همه با همدیگه خوب بودن. تو چرا انقدر زود رفتی مامان طلا؟ تو چرا انقدر زود رفتی؟ دلم برات تنگ شده عزیز نرمالویِ من. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/63/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>جمعه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/62</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/62</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 17:28:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱. گاهی آدم فقط نیاز به یه هُل داره تا یه کارهایی که مدت‌ها موندن رو تموم کنه. درمورد مقاله هم همینطور بود. امروز نسخه ادیت شده رو ایمیل کردم برا استاد. امیدوارم دوباره دو ماه طول نکشه جوابم رو بده! پلن درس خوندن بچه‌هام رو تغییر دادم و همه رو ملزم کردم به فرستادن گزارش‌های روزانه که کمی تغییر می‌کن...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱. گاهی آدم فقط نیاز به یه هُل داره تا یه کارهایی که مدت‌ها موندن رو تموم کنه. درمورد مقاله هم همینطور بود. امروز نسخه ادیت شده رو ایمیل کردم برا استاد. امیدوارم دوباره دو ماه طول نکشه جوابم رو بده! پلن درس خوندن بچه‌هام رو تغییر دادم و همه رو ملزم کردم به فرستادن گزارش‌های روزانه که کمی تغییر می‌کنه با روال قبل. واقعاً از ته قلبم دعا می‌کنم این فسقلی‌ها از بلاتکلیفی دربیان. </p><p>۲. از فردا کلاس‌هام شروع میشن و شنبه، یکشنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه‌ها رو درگیرم باهاشون. چون ساعت‌هاشون با تایم باشگاه تداخل داره، باشگاه رو باید یه کاری بکنم. فردا چک می‌کنم ببینم تایم‌های صبح روز هنوز داریم یا نه، اگر باشن که خوبه، نباشن هم دیگه مجبورم روزها رو کمتر و تمرین رو محدودتر کنم. </p><p>۳. اون دانشجوی دکتری به جای اینکه روال کامل کار رو توضیح بده، ازم انتظار داره برم و ویس‌های پادکست‌‌طور استادش رو بشنوم. و چون هیچ‌جا به خاطر حجم بالاشون ارسال نمیشن، می‌خواد مجبورم کنه روبیکا رو نصب کنم! امروز بهش گفتم من دیگه تو هیچ اپ داخلی‌ای نمیام. هنوز سین نزده و منم حوصله ندارم پیگیرش باشم. به هر حال کار من نیست که زمین مونده. </p><p>۴. دوباره آخرهای اردیبهشت شد و ما تا اواسط پاییز دراماهای فامیل مادری، و جنگ جهانی سوم بر سر آب رو شاهد خواهیم بود. سال‌ها قبل که مامان طلا هنوز پیشمون بود، همه‌ی نوه‌ها جمع می‌شدیم خونه‌اش، از دراماها می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اون موقع برامون بامزه بود که سر چیزهای مسخره یهو دعوا می‌کنن. ولی الآن؟ بامزه نیست. فقط مایه‌ی تأسفه که آدم‌های گنده یه بار نمی‌شینن سر یه میز تا سنگ‌هاشون رو وا بکنن. </p><p>۵. این غم عصر جمعه داره میاد سراغم و باید بزنم بیرون و برم یه وری.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/62/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Patch Adams</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/61</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/61</guid>
		<pubDate>Fri, 15 May 2026 08:32:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب که داشتم می‌دیدمش انگار زمان و مکان رو فراموش کرده و غرق شده بودم تو دنیای جذاب پچ آدامز. از همون سکانس اولش که پچ داشت می‌گفت:
تمام زندگی حرکت به سمت خونه است. بازگانان، منشی‌ها، کارگران معدن، پرورش دهندگان زنبور عسل؛ قورت دهندگان شمشیر، همه‌ی ما. همه‌ی قلب‌های بی‌قرار دنیا، در حال تلاش برای ی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دیشب که داشتم می‌دیدمش انگار زمان و مکان رو فراموش کرده و غرق شده بودم تو دنیای جذاب پچ آدامز. از همون سکانس اولش که پچ داشت می‌گفت:</p><blockquote><p style="text-align:justify;">تمام زندگی حرکت به سمت خونه است. بازگانان، منشی‌ها، کارگران معدن، پرورش دهندگان زنبور عسل؛ قورت دهندگان شمشیر، همه‌ی ما. همه‌ی قلب‌های بی‌قرار دنیا، در حال تلاش برای یافتن راهی به سوی خونه هستند.</p></blockquote><p style="text-align:justify;">حس کردم این فیلم جادو داره. و واقعا هم داشت. پچ دوست داره به آدم‌ها کمک کنه، دوست داره باهاشون ارتباط برقرار کنه، دوست داره شادی رو تزریق کنه به لحظه‌ها. و تماشای روشی که برای رسیدن به این هدف در پیش می‌گیره، واقعا زیباست. دوباره برمیگردم به تماشای این یک ساعت و پنجاه‌وپنج دقیقه. اگر دنبال تماشای چیزی هستید که حالتون رو خوب کنه، و از فیلم‌هایی که رگه‌هایی از واقعیت داره خوشتون میاد، از دستش ندید. و همینطور اگر از عاشقان رابین ویلیامز هستید :)))</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/61/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>ببین</category>
	</item>
	<item>
		<title>خیاط‌های ناحسابی!</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/60</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/60</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 21:03:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی وقت بود که یه سری پارچه رو می‌خواستم بدوزم. اما چون خیاط خودم دیگه خیاطی نمی‌کنه، به پیشنهاد مامان و دخترخاله‌ام، رفتم پیش یه خیاط جدید که اونا ازش راضی بودن. و الآن که دارم می‌نویسم، لباسی که دوخته تنمه و هیچ ازش خوشم نمیاد. یه مدل خیلی آزاد انتخاب کرده بودم و خیلی هم تأکید کرده بودم که حتماً...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقت بود که یه سری پارچه رو می‌خواستم بدوزم. اما چون خیاط خودم دیگه خیاطی نمی‌کنه، به پیشنهاد مامان و دخترخاله‌ام، رفتم پیش یه خیاط جدید که اونا ازش راضی بودن. و الآن که دارم می‌نویسم، لباسی که دوخته تنمه و هیچ ازش خوشم نمیاد. یه مدل خیلی آزاد انتخاب کرده بودم و خیلی هم تأکید کرده بودم که حتماً شونه‌هاش همینطوری چین بخوره. حالا چی تحویل گرفتم؟ مدل شونه‌ها رو کلا تغییر داده، یقه‌ی لباس رو بالاتر گرفته، بدون اینکه بهم بگه از یه پارچه دیگه استفاده کرده که اصلاً جنسش به پارچه‌ی اصلی هم نمی‌خوره (پارچه‌ام خنک و تابستونیه، اون پارچه‌ی دوم ضخیم و زمستونیه)، و بدتر از همه برای پایینِ شلوارکش اومده از یه پارچه با یه رنگ کاملاً متفاوت استفاده کرده! بعد یه بندی هم زده به پشت لباسم که وقتی ببندیش، باز انگار یه دم بهت آویزونه :))))))))) </p><p>نتیجه‌اش هیچ شبیه مدلی که می‌خواستم نیست. و تو این لحظه دلم می‌خواد خیاط‌هایی که نظر خودشون رو به جای مشتری اعمال می‌کنن رو بزنم. آخه زن حسابی، این چه کاری بود که با پارچه‌ی نازنینم کردی؟ یه پارچه‌ی دیگه هم دستش دارم که چهار سال پیش مامانِ فرح بهم داده بود، و تازه دلم اومده بود بیارمش بیرون و تبدیلش کنم به ساحلی. اگر برش نزده بود، ازش می‌گرفتم و برش می‌گردوندم تو گنجه :/ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/60/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پِیپر ایز لودینگ...</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/59</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/59</guid>
		<pubDate>Thu, 14 May 2026 10:10:09 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تازه فایل مقاله‌ام رو باز کرده بودم که امروز هم یه بخش دیگه‌اش رو تموم کنم، که استادم بالآخره به فکر افتاد و یهو بهم پیام داد که درمورد پیشرفت مقاله بپرسه. از معدود دفعاتیه که تو این سال‌ها دارم یه پیگیری از سمتش می‌بینم. عا، لازمه یه طومار مفصل بنویسم و توضیح بدم چی شده و به کجا رسیده. ضمن اینکه وا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>تازه فایل مقاله‌ام رو باز کرده بودم که امروز هم یه بخش دیگه‌اش رو تموم کنم، که استادم بالآخره به فکر افتاد و یهو بهم پیام داد که درمورد پیشرفت مقاله بپرسه. از معدود دفعاتیه که تو این سال‌ها دارم یه پیگیری از سمتش می‌بینم. عا، لازمه یه طومار مفصل بنویسم و توضیح بدم چی شده و به کجا رسیده. ضمن اینکه واقعاً خودمم دلم می‌خواد دیگه از این یکی رها بشم و کارها یه مرحله بره جلوتر. </p><p>کار امروزمون جور شد. این لعنتیِ ۱۶ صفحه‌ای رو به یه جایی برسونیم و ببینیم میشه پرونده‌اش رو بست یا نه! </p><p>پ.ن: خب ددلاین گذاشت و گفت تا دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت ماه، براش بفرستم. قسمت منابع جدید رو هم فاکتور بگیرم ببینیم بعداً می‌تونیم براش کاری انجام بدیم یا نه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/59/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>باقی مانده‌های این چهارشنبه‌ی جادویی</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/58</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/58</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 17:08:19 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آخ که چقدر چهارشنبه‌ها رو دوست دارم. آخرین تمرین باشگاه این هفته هم تیک خورد. خوب بود، چهارشنبه‌ها خلوته و حتی با وجود تمرینات جهنمی، خیلی خوش می‌گذره. تا شب قراره هرچی کار نصفه و نیمه دارم رو تموم کنم. یه سری فایل باید آماده کنم و بفرستم برای هر کسی که بهش قول داده بودم. یه پلن بریزم برای یکی از بچ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آخ که چقدر چهارشنبه‌ها رو دوست دارم. آخرین تمرین باشگاه این هفته هم تیک خورد. خوب بود، چهارشنبه‌ها خلوته و حتی با وجود تمرینات جهنمی، خیلی خوش می‌گذره. تا شب قراره هرچی کار نصفه و نیمه دارم رو تموم کنم. یه سری فایل باید آماده کنم و بفرستم برای هر کسی که بهش قول داده بودم. یه پلن بریزم برای یکی از بچه‌هام که کنکوریه و وضعیت روحی خوبی نداره. این بچه از اولین روزی که رفت دهم با خودم پیش اومده تا حالا. و من دیدم هر روز رو چطور تلاش کرده، چطور پیشرفت کرده و اومده جلو. حیفه این روزها به خاطر شرایط مزخرفی که حاکمه کم بیاره و کنار بکشه. برنامه‌ی کلاس‌های هفته بعدم رو دربیارم که حواسم بهشون باشه. و یه کم شمسی خانم رو سر و سامون بدم و مرتب کنم.</p><p> </p><p>این بین یه پیام هم گرفتم از یه دانشجوی دکتری که قبلاً تو سرچ زدن بهش کمک می‌کردم، و ازم می‌خواد دیتاهای کیفی پایان‌نامه‌اش رو براش تحلیل کنم و کد بیرون بکشم. برام کار سختی نیست و خیلی هم ازش لذت می‌برم. مخصوصاً که از روز اول در جریان کارهاش هستم و از موضوعش هم خوشم میاد. اما مسئله اینه که به ابزارهام دسترسی ندارم و بخوام پول فندق‌شکن برای کار ایشون هم بدم، خیلی ستم میشه :» حالا نمی‌دونم بهش چی بگم. شما بودید چه می‌کردید؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/58/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فندق‌شکن‌ها چرا اینطوری شدن دیگه؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/57</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/57</guid>
		<pubDate>Wed, 13 May 2026 07:56:54 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به اندازه‌ی ده دقیقه تونستم چت جی‌پی‌تی رو بیارم بالا و یه بخش خیلی کوچولو از مقاله‌ام رو اوکی کنم. و همین ده دقیقه نصف حجم فندق‌شکنم رو خورد :» آقا من همه این تنظیمات رو هم اعمال کرده بودم که حالا کمتر مصرف بکنه. اما به نظر می‌رسه خیلی تأثیری نداشت. جدی جدی انگار تو اینا هم هوا ریختن. واقعاً ناناحت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به اندازه‌ی ده دقیقه تونستم چت جی‌پی‌تی رو بیارم بالا و یه بخش خیلی کوچولو از مقاله‌ام رو اوکی کنم. و همین ده دقیقه نصف حجم فندق‌شکنم رو خورد :» آقا من همه این تنظیمات رو هم اعمال کرده بودم که حالا کمتر مصرف بکنه. اما به نظر می‌رسه خیلی تأثیری نداشت. جدی جدی انگار تو اینا هم هوا ریختن. واقعاً ناناحت شدم. ولی یه حس خوبی دارم که یه کمی وصل شدم به این دنیایی که عاشقشم. اصن نمیشه این لذت رو توصیف کرد. با کلمه‌ها نمیشه بیانش کرد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/57/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تمام :»</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/56</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/56</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 22:33:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خب جو ما رو گرفت و کل خونه رو هم تمیز و مرتب کردم. گل‌های تو گلدون‌ها دیگه داشتن به مرحله‌ی خشک شدن می‌رسیدن و اونا رو هم ریختم که بره. مدت‌هاست که از گل و گیاه خشک شده بدم میاد و دلم نمی‌خواد تو خونه بمونه. برای وعده‌های غذایی فردام هم سالاد درست کردم و گذاشتم یخچال. هرچی مربوط به آیلتس بود رو جمع...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خب جو ما رو گرفت و کل خونه رو هم تمیز و مرتب کردم. گل‌های تو گلدون‌ها دیگه داشتن به مرحله‌ی خشک شدن می‌رسیدن و اونا رو هم ریختم که بره. مدت‌هاست که از گل و گیاه خشک شده بدم میاد و دلم نمی‌خواد تو خونه بمونه. برای وعده‌های غذایی فردام هم سالاد درست کردم و گذاشتم یخچال. هرچی مربوط به آیلتس بود رو جمع کردم و کتاب‌های لغت تافل و جزوه‌های گرمرم رو گذاشتم دم دست. یه دفتر هم گذاشتم برا نکاتی که از این‌جا به بعد می‌خوام از کلاس‌ها یادداشت کنم. فرح هم بهم زنگ زد و حرف زدیم و از این مدت گفتیم. بین حرف‌هامون یهو رسیدیم به صحبت درمورد یه سری از آدما و نمی‌دونم چی شد که حرف سوسوکه پیش اومد. یه چیزی پرسید و من از آخرین باری که باهاش حرف زده بودم گفتم. تعجب کرده بود و یه چیزهایی بهم گفت که دیگه برام به یقین تبدیل شد که صمیمیت‌ها از دست رفتن. </p><p>اون وسط امتحان میانترم یکی از درس‌های آقای داداش رو هم داشتیم و خیلی بامزه گذشت‌. اینطوریه که همه‌شون میرن ویس‌کال، و همراه با هم امتحان میدن :))))) بعد یه سری حال ندارن، عین جواب یکی رو که فرستاده تو گروه کپی می‌کنن و می‌فرستن می‌ره. این مدت یه چیزهایی ازشون دیدم که فقط می‌تونم بگم واقعاً پسرا تو یه لیگ دیگه‌ان.</p><p>حالا خیلی آخیش‌ام. دلم می‌خواد روزم رو با تماشای یه چیزی ببندم. حالا اینکه آخر چی رو انتخاب کنم نمی‌دونم. The Pitt رو تموم کردم و دیگه سریالی تو دست و بالم نیست که اینقدر برام جذاب باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/56/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پیش به سوی برق انداختنِ همه‌جا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/55</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/55</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 17:47:55 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اتاقم یه بازار شام به تمام معنا شده. یه گوشه لباس پخش و پلاست. یه گوشه کتاب. یه گوشه لپ‌تاپ و شارژر و ساعت، یه گوشه مداد و خودکار و مدادرنگی، یه گوشه کیف و کوله و ساز و خوراکی، و میون اینا می‌تونی اکسسوری پیدا کنی و لوازم آرایشی. برنامه هامون از حالا به بعد میشه خوردن وعده‌ی بعد از باشگاه و شستن ظرف...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اتاقم یه بازار شام به تمام معنا شده. یه گوشه لباس پخش و پلاست. یه گوشه کتاب. یه گوشه لپ‌تاپ و شارژر و ساعت، یه گوشه مداد و خودکار و مدادرنگی، یه گوشه کیف و کوله و ساز و خوراکی، و میون اینا می‌تونی اکسسوری پیدا کنی و لوازم آرایشی. برنامه هامون از حالا به بعد میشه خوردن وعده‌ی بعد از باشگاه و شستن ظرف‌ها، پلی کردنِ پلی‌لیستِ تمیزکاری، و افتادن به جون اتاق عزیزم تا وقتی که مرتب بشه و از تمیزی برق بزنه. بعد از اینا هم اگر جو بگیرتم، احتمالاً میرم سراغ تمیزکاری عمقی کل خونه :))) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/55/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از مسیر سبز پژوهش</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/54</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/54</guid>
		<pubDate>Tue, 12 May 2026 12:11:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بهم پیام داده و از روش جدیدی که برای خوندن مقاله پیدا کرده میگه. با جزئیات توضیح داده که از هر ابزار AI چطور استفاده می‌کنه و چقدر کارش راحت‌تر شده. تمام مدت به کلماتش خیره شدم بودم و به این فکر می‌کردم که چقدررر دلم لک زده برای این مدلی ته و توی یه چیزی رو درآوردن، برای شیرجه زدن تو دل هر ابزار جدی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بهم پیام داده و از روش جدیدی که برای خوندن مقاله پیدا کرده میگه. با جزئیات توضیح داده که از هر ابزار AI چطور استفاده می‌کنه و چقدر کارش راحت‌تر شده. تمام مدت به کلماتش خیره شدم بودم و به این فکر می‌کردم که چقدررر دلم لک زده برای این مدلی ته و توی یه چیزی رو درآوردن، برای شیرجه زدن تو دل هر ابزار جدیدی که اومده، سر و کله زدن باهاش، و امتحان روش‌های جدیدتر برای خوندن مقالات، دسته‌بندی کردن‌شون و.... . اون توضیح می‌داد، ذوق داشت، و حقیقتش رو بخوام بگم، یه کمی از وجودم درد گرفت که نمی‌تونم عین اون تجربه‌ها رو داشته باشم. که نمی‌تونم ساعت‌ها آزادانه بگردم دنبال مقاله‌های جدید، بین مفاهیم ارتباط پیدا کنم و برسم به چیزهای جدیدی که تا قبلش ازشون خبر نداشتم. من دیوونه‌ی اون مسیر سبز پژوهشم. دیوونه‌ی هر چیزی که بهش مربوطه. و حالا چند وقته نمی‌تونم اونجوری که باید تجربه‌اش کنم؟ </p><p>یه روزی به یه دوست می‌گفتم که دلم می‌خواد یه اتاقی بهم بدن با اینترنت خوب و بدون اعصاب خوردی، همراه با دسترسی به فلان ابزار و بهمان ابزار، و بهم بگن تا هر چقدرررررر که دوست داشتی بشین این‌جا و پژوهش کن. اون موقع می‌خندید و می‌گفت خب اینکه چیز سختی نیست، این مقطع رو تموم کنی، می‌تونی برا مقطع بعد بری یه جایی که بهت همچین امکانی رو بدن. بعد از یه نفری می‌گفت که همون سال یه پذیرش خفن گرفته بود تو یکی از اون دانشگاه‌هایی که جفتمون دوستش داشتیم؛ و امکاناتی که در اختیارش گذاشته بودن و به مراتب بیشتر از چیزی بود که من ازش صحبت کرده بودم. بعد گفته بود که تو نفر بعدی‌ای و میری همچین جایی، مطمئن باش. </p><p>اون دوست خیلی زودتر از من رفت یه جایی دورتر از این جغرافیا، و حالا داره همین تصویری که اون روز ازش می‌گفتم رو زندگی می‌کنه. کی نوبت من می‌رسه؟ نمی‌دونم. ولی به قول غزل، تو هیچوقت نمی‌دونی زندگی تو بقچه‌اش چیا برات گذاشته. باید صبر کنی و ببینی. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/54/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>در سرزمین افکار</category>
	</item>
	<item>
		<title>واقعاً عنوان گذاشتن گاهی برام سخته، مثل الآن</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/53</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/53</guid>
		<pubDate>Mon, 11 May 2026 21:53:51 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[۱. بعد از یه هفته رفتم باشگاه. و چیزی که برام بامزه بود بچه‌هایی بودن که میومدن و می‌گفتن تو چرا هفته قبل نبودی؟ در حالی که من خیلی اهل حرف زدن و گرم گرفتن با آدما نیستم، و تو باشگاه تقریباً با سه نفر سلام و احوال‌پرسی دارم :))) خلاصه که جالبه وقتی می‌بینی یه آدمایی حواسشون جمع بوده. رفتم رو ترازو و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱. بعد از یه هفته رفتم باشگاه. و چیزی که برام بامزه بود بچه‌هایی بودن که میومدن و می‌گفتن تو چرا هفته قبل نبودی؟ در حالی که من خیلی اهل حرف زدن و گرم گرفتن با آدما نیستم، و تو باشگاه تقریباً با سه نفر سلام و احوال‌پرسی دارم :))) خلاصه که جالبه وقتی می‌بینی یه آدمایی حواسشون جمع بوده. رفتم رو ترازو و همون‌طور که فکر می‌کردم کاهش وزن داشتم، هر چند نیازه برم آنالیز و ببینم در چهار ماه گذشته داشتم چیکار می‌کردم. احتمالاً شنبه با دوست باشگاهیِ اصلیم _بذارید اسمش رو بذارم خانم گرین_ می‌ریم. ولی بذارید بگم تا ابد دروووود بر باشگاه و فعالیت‌های بدنی. از همین الآن خوشحالم که فردا و پس فردا هم میرم. </p><p>۲. فعالیت مفید بعدیم؟ جلسه اسپیکینگ امشب! یعنی مردم و زنده شدم تا رفتم و حرف زدیم. اولش که این سووووووپر اپلیکیشن بله بازی درآورد و صداهای ما رباتی میشد، درنهایت موفق شدیم تلفنی جلو ببریمش و تیک اینم بزنیم. به این یکی پارتنر اسپیکینگم گفتم که زبان رو چیکارش کردم، و گفت بیا همچنان با هم تمرین کنیم، فقط سوالات تافل رو هم اضافه می‌کنیم. و من به این فکر کردم که چقدر شبیه اولین روزهاییه که تازه با هم تمرین می‌کردیم. امیدوارم یه روزی این بچه پررو بودن‌مون و پافشاری روی یه سری از خواسته‌ها با وجود همه‌ی سخت بودنش، ما رو برسونه به جایی که باید. </p><p>۳. می‌دونید بچه‌ها جون؟ گاهی خیلی می‌ترسم و دوباره سیاهی‌ها میان. ولی یه چیزی درونم هست که بعد از این همه سال هنوز اسمش رو هم نمی‌دونم. اما وقتی خودی نشون میده، تمام سیاهی‌ها میرن کنار. شبیه به یه جوونه‌ی ضعیف و کوچولوئه که تازه سر از خاک بیرون آورده و می‌خواد یه کم نور بهش برسونم، و کمک کنم یواش یواش قوی بشه و قد بکشه. این همه‌ی اون چیزیه که نگهم می‌داره، که خوش‌بینم می‌کنه، که بهم میگه درست میشه و فقط یه کمی صبر کن. گمونم به سر از خاک بیرون آوردنش احتیاج دارم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/53/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>در ادامه :»</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/52</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/52</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 22:00:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتیم مغازه‌ها رو گشتیم و چیزی که می‌خواستیم پیدا نشد. یه سر هم به چندتا کفش‌ فروشی زدم برای صندل تابستونه. قیمت چیزی که سال قبل خریده بودم چهار برابر شده بود :))) به آقای کفش‌ فروش گفتم جنس جدید نمیارید؟ خندید و جواب داد وقتی اینا فروش رفت جنس جدید هم میاد. بعدش از کنار نون فانتزی محبوبم رد می‌شدیم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفتیم مغازه‌ها رو گشتیم و چیزی که می‌خواستیم پیدا نشد. یه سر هم به چندتا کفش‌ فروشی زدم برای صندل تابستونه. قیمت چیزی که سال قبل خریده بودم چهار برابر شده بود :))) به آقای کفش‌ فروش گفتم جنس جدید نمیارید؟ خندید و جواب داد وقتی اینا فروش رفت جنس جدید هم میاد. بعدش از کنار نون فانتزی محبوبم رد می‌شدیم که رفتم داخل و ازش نون جو خریدم. برای اولین بار بود که ویترین خوشمزه‌اش باعث نشد حتی دلم بخواد یکی از اون دونات‌های پر کالریش رو بخرم. بعدش یه سر رفتیم خونه‌ی خاله نازی. نیاز داشتم ببینمش. نیم ساعتی پیشش بودیم و حالا برگشتیم خونه. لباس عوض کردم و کلدپلی گوش می‌کنم. می‌خوام برای خودم یه شام خیلی سبک درست کنم، شمسی خانم رو روشن کنم و سریال ببینم. امروز رو هم اینطوری ببندیم. با این امید که فردا دوشنبه‌ی بهتری در پیش باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/52/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از امروز</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/51</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/51</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 20:17:31 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا که دارم می‌نویسم تو خیابون‌های شهر قدم می‌زنم. ساوندترک‌های یکی از انیمه‌های موردعلاقه‌ام تو گوش‌هام پخش میشه، و هوا یه جور دلچسبی خنکه. میرم محل کار خواهرم تا بعدش طبق قولی که بهش دادم بریم خرید.
روز کسل‌کننده‌ای بود. صبح با آلبالو تلفنی صحبت کردیم، و هر دو متعجب بودیم از حجم اتفاقات نه چندان...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا که دارم می‌نویسم تو خیابون‌های شهر قدم می‌زنم. ساوندترک‌های یکی از انیمه‌های موردعلاقه‌ام تو گوش‌هام پخش میشه، و هوا یه جور دلچسبی خنکه. میرم محل کار خواهرم تا بعدش طبق قولی که بهش دادم بریم خرید.</p><p>روز کسل‌کننده‌ای بود. صبح با آلبالو تلفنی صحبت کردیم، و هر دو متعجب بودیم از حجم اتفاقات نه چندان خوبی که داره می‌افته. بعدش ناهار درست کردم. سایت‌ها رو زیر و رو کردم برای خرید ووچر تافل و هیچی جلو نرفت. سایت ETS در دسترس نبود و مجبور شدم به اون دوستم که هنده بگم تا تاریخ‌ها رو برام چک کنه. اون وسط یه جلسه رفتم. دستم رو سوزوندم. با خاله نازی صحبت کردم و گفت زنگ زدم بهت یه خبر خوشحالی بدم، و گفت که حالا با عصا راه می‌ره. انگار دنیا رو اون لحظه بهم دادن. عزیزدل من رسید به جایی که حالا می‌تونه ویلچر رو بذاره کنار. آخیش.</p><p>ناهار مامان اینا رو آماده کردم و دایی بزرگه اومد برد. یه کوچولو بعد از ناهار دراز کشیدم و همونجا خوابم برد یکی دو ساعت، و با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. خاله میم بود و می‌خواست خبر بده که گلاب‌ها آماده است. بعدش یه کم به خونه رسیدم و وقتی همه‌جا مرتب شد برگشتم سراغ اتاقم. نشستم میونِ اون بازار شام و اول لاک‌هام رو پاک کردم، به ناخن‌هام یه سر و سامون اساسی دادم. پروژه‌ی خوشگلاسیزیون رو انجام دادم. بینش یه کم The Pitt دیدم، کار یکی از بچه‌هام رو راه انداختم و بهش قول دادم یه دور یه پسیج کامل ریدینگ آیلتس رو جواب بدم و مرحله به مرحله بهش نشون بدم باید چیکار کنه. البته که اول باید بگردم دنبال یه پلتفرم رایگان که بذاره شیر اسکرین کنم. با اون دوستم که هنده صحبت کردم. این بچه هوم سیک شده و روزهای سختی رو می‌گذرونه. بعدش رفتم یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی، سریع موهام رو خشک کردم، لباس پوشیدم و زدم بیرون. </p><p>ببینم اگر یه بادی به کله‌ام بخوره این بی‌حوصلگی از بین می‌ره یا نه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/51/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ما که برگشتیم به تافل عزیزمان!</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/50</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/50</guid>
		<pubDate>Sun, 10 May 2026 09:13:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیگه زبان داره می‌ره رو مغزم و خسته‌ شدم ازش. چند سری فکر کردم، با یه سری آدم صحبت کردم، و دیدم اگر بخوام آیلتس رو برم یکی از همین کشورهای دور و بر امتحان بدم، تمام پس‌اندازم رو باید خرج کنم. درصورتی که تو مراحل بعد بهش نیاز دارم. خلاصه که برگشتم به تافل عزیزم که فرمت جدیدی هم داره. این دیگه تیر آخر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیگه زبان داره می‌ره رو مغزم و خسته‌ شدم ازش. چند سری فکر کردم، با یه سری آدم صحبت کردم، و دیدم اگر بخوام آیلتس رو برم یکی از همین کشورهای دور و بر امتحان بدم، تمام پس‌اندازم رو باید خرج کنم. درصورتی که تو مراحل بعد بهش نیاز دارم. خلاصه که برگشتم به تافل عزیزم که فرمت جدیدی هم داره. این دیگه تیر آخریه که دارم پرتاب می‌کنم. یه سری کلاس مربوط به خود آزمون و فرمت جدیدش که لازم داشتم رو ثبت‌نام کردم و احتمالاً از هفته آینده شروع میشن. اولش به خودم گفتم خب چرا اینقدر داری پول کلاس میدی؟ ولی یه صدای بلندتری به گوش رسید و گفت ساکت لطفاً‌. مگه فرصت آزمون و خطا هم داری دیگه؟ این لعنتی رو تموم کن فقط، و یه نفس راااااحت بکش و برو مرحله بعد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/50/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>روز ششم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/49</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/49</guid>
		<pubDate>Sat, 09 May 2026 22:30:13 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت می‌کنه و میگه من خودم می‌دونم چطوری خوب بشم. 
حجم گل‌ها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو ت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت می‌کنه و میگه من خودم می‌دونم چطوری خوب بشم. </p><p>حجم گل‌ها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو تو ساختمونِ باغ پهن کردیم تا هوا بخوره و خراب نشه. عصر همه رو جمع کردیم و تحویل دادیم به عرقیات‌گیریِ خاله میم تا امسال اونا زحمتش رو بکشن.</p><p>کنار دشت گل‌مون یه عرقیات‌گیری هست که این آقا هر چقدر آدم میاد اون‌جا رو می‌فرسته تو گل‌های ما برای عکس گرفتن و تماشا و این چیزا. تا اینجاش مشکلی نیست واقعاً. بارها هم پیش اومده مامان و بابا همینطوری گل چیدن و دادن به آدما که ببرن. حالا اتفاقی که امروز افتاد چی بود؟ دوتا اتوبوس رو این آدم فرستاده بود تو دشت گل، و اینا یه گونی از گل‌هایی که چیده شده بود رو دزدیدن :)))))) دلم سوخت برای اون کارگری که گل‌هاش رو گذاشته بود اونجا و این جماعت بردن. خلاصه که قراره فردا آقای داداش بره با این آقا عرقیاتیه صحبت کنه و بهش بگه داستان چی بوده. </p><p>دیگه از فردا کم‌کم برمی‌گردم به روتینِ خودم. و از همین حالا دلم داره تنگ میشه برای صبح‌هایی که این‌جا شروع میشد. سکوت دشت گل که صدای پرنده‌ها یه آرامش دیگه بهش می‌داد. صدای زنبورها. صدای دلنشینِ بوته‌ی گل‌ها وقتی گل رو می‌چینی (یه صدای ترق ترقِ خیلی بامزه داره). عصرها، خنکیِ هوا و گل‌هایی که انگار روشون یخ گذاشتی و لمس کردن‌شون حس خوبی داره. و غروب‌های شگفت‌انگیز.</p><p>یه چندتا عکس هم می‌ذارم و پرونده‌ی داستان‌های مزرعه رو برای الآن می‌بیندیم :» </p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w599856_IMG_20260509_151307.jpg" rel="nofollow">گل‌های پهن شده کف ساختمون</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/f34225_IMG_20260509_184540.jpg" rel="nofollow">غروب و آسمونی که روش نقاشی کشیدن</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/d8615_IMG_20260508_191316.jpg" rel="nofollow">درخت‌های کاج بچگی‌هام که پر از خاطره‌ان</a>. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/49/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>دلتنگ؟ شاید</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/48</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/48</guid>
		<pubDate>Sat, 09 May 2026 06:07:45 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز قراره خونه باشم و ناهار درست کنم، از پنج صبح که چشمام رو باز کردم دلم با خونه موندن نیست. اصن انگار دیگه هوای خنک خونه و صدای پرنده‌های این‌جا به چشمم نیاد. وااااقعاً دلم می‌خواد برم باغ. انگار تازه دارم می‌فهمم چرا بابا اینقدر اون‌جا رو دوست داره‌. لعنتی انگار جادو داشته باشه. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز قراره خونه باشم و ناهار درست کنم، از پنج صبح که چشمام رو باز کردم دلم با خونه موندن نیست. اصن انگار دیگه هوای خنک خونه و صدای پرنده‌های این‌جا به چشمم نیاد. وااااقعاً دلم می‌خواد برم باغ. انگار تازه دارم می‌فهمم چرا بابا اینقدر اون‌جا رو دوست داره‌. لعنتی انگار جادو داشته باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/48/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پنجمین روز رو اینطور ببندیم :»</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/47</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/47</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 21:25:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[Card image + caption – proper background & shadow
    
      * {
        margin: 0;
        padding: 0;
        box-sizing: border-box;
      }

      html,
      body {
        height: 100%;
        background: linear-gradient(145deg, #e0e0e0 0%, #f5f7fa 100%);
        font-family:...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed">

  
    <meta charset="UTF-8">
    <meta name="viewport" content="width=device-width, initial-scale=1.0">
    <title>Card image + caption – proper background &amp; shadow</title>
    <style>
      * {
        margin: 0;
        padding: 0;
        box-sizing: border-box;
      }

      html,
      body {
        height: 100%;
        background: linear-gradient(145deg, #e0e0e0 0%, #f5f7fa 100%);
        font-family:
          system-ui,
          -apple-system,
          'Segoe UI',
          sans-serif;
      }

      /* Full‑screen centering wrapper */
      .center-wrapper {
        display: flex;
        justify-content: center;
        align-items: center;
        min-height: 100vh;
        padding: 24px;
      }

      /* 🎴 Card container: solid white background + rounded + shadow */
      .image-block {
        text-align: center;
        max-width: 100%;
        background-color: #ffffff;
        border-radius: 28px;
        padding: 20px 20px 24px 20px;
        cursor: pointer;

        /* Elegant static shadow (always visible) */
        box-shadow: 0 20px 35px -12px rgba(0, 0, 0, 0.25);

        /* Smooth lift transition (shadow grows on hover) */
        transition:
          transform 0.25s ease,
          box-shadow 0.3s ease;
      }

      /* Hover lift: moves up + shadow gets deeper & wider */
      .image-block:hover {
        transform: translateY(-8px);
        box-shadow: 0 28px 40px -14px rgba(0, 0, 0, 0.35);
      }

      /* The image – rounded inside the card */
      .image-block img {
        display: block;
        max-width: 400px; /* adjust overall image size */
        width: 100%;
        height: auto;
        border-radius: 20px;
        margin: 0 auto;
        box-shadow: 0 4px 12px rgba(0, 0, 0, 0.05);
        transition: box-shadow 0.2s;
      }

      /* Caption – clean and modern */
      .caption {
        margin-top: 18px;
        display: inline-block;
        background-color: rgba(0, 0, 0, 0.7);
        color: #ffffff;
        padding: 8px 28px;
        border-radius: 60px;
        font-size: 1rem;
        font-weight: 500;
        letter-spacing: 0.3px;
        box-shadow: 0 2px 8px rgba(0, 0, 0, 0.1);
        line-height: 1.4;
        transition: background-color 0.2s ease;
      }

      /* Slight caption darken on hover (stays readable) */
      .image-block:hover .caption {
        background-color: rgba(0, 0, 0, 0.85);
      }

      /* 📱 Mobile – less padding, still card style */
      @media (max-width: 500px) {
        .center-wrapper {
          padding: 16px;
          min-height: auto; /* kill huge vertical space on mobile */
          align-items: flex-start;
        }

        .image-block {
          padding: 16px 16px 20px 16px;
          border-radius: 24px;
        }

        .image-block img {
          max-width: 280px;
          border-radius: 16px;
        }

        .caption {
          font-size: 0.85rem;
          padding: 6px 20px;
          margin-top: 14px;
        }

        /* smaller lift on touch screens */
        .image-block:hover {
          transform: translateY(-4px);
          box-shadow: 0 20px 30px -10px rgba(0, 0, 0, 0.3);
        }
      }
    </style>
  
  
    <div class="center-wrapper">
      <div class="image-block">
        <!-- Replace with your image path -->
        <img src="https://cdn.imgurl.ir/uploads/g50365_IMG_20260508_182104.jpg" alt="Mountain landscape with lake" loading="lazy">
        <p class="caption">و تمام :»</p>
      </div>
    </div>
  
</div><p>امروز خیلی شهر و کلا باغ‌ها شلوغ بودن. خودمون سه سری مهمون داشتیم. تا دلتون بخواد هم آدم اون دور و بر بود و یهو دشت گل‌ها می‌شد پر از آدم‌هایی که نمی‌شناختی. آخرین گروه هم چندتا خانواده‌ی کازرونی بودن که پدر خانواده اصرار داشت بفهمه هر کیلو گل رو چقدر می‌فروشیم، دستمزد کارگرها رو چطور حساب می‌کنیم، با چند کیلو گل چقدر میشه گلاب دوآتشه بگیریم :)))) آخرش هم کمی از خودش تعریف کرد که تو کازرون همه می‌شناسنش و دیگه نگم ادامه حرف‌هاش رو. وقتی اونا رفتن، تو کلاهم یه کم غنچه چیدم که بیارم خونه و خشک کنم. عکسش رو هم مشاهده می‌کنید :»</p><p>حالا رسیدم خونه. یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی رفتم. وسط اتاقم ولو شدم. و تصمیم دارم یه کم سریال ببینم و بعد بخوابم. شاید The Pitt، شایدم یکی از اون دوتا قسمتی که از سلول‌های یومی اومده. فقط می‌دونم دلم می‌خواد یه چیزی ببینم و همینطوری نخوابم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/47/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>روز پنجم چطور می‌گذره؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/46</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/46</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 12:34:52 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا که دارم می‌نویسم، روی علف‌های سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرنده‌ها رو می‌شنوم. و به تکه‌های ابری نگاه می‌کنم که از لابه‌لای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم می‌برم رو نمی‌تونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا که دارم می‌نویسم، روی علف‌های سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرنده‌ها رو می‌شنوم. و به تکه‌های ابری نگاه می‌کنم که از لابه‌لای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم می‌برم رو نمی‌تونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده باشه. نمی‌دونم، شاید اون ذهن‌ آگاهانه زیستنِ لحظه‌ها رو دارم یاد می‌گیرم. </p><p>تا الآن روز خوبی بوده. نصف دشت گل‌ها کامل چیده شده. و از نیمه‌ی دومش هم مقدار کمتری باقی مونده. فکر می‌کنم تا آخر امروز بتونیم یه دور همه‌اش رو بچینیم تا وقتی از دور به اون‌جا نگاه می‌کنی، به جای یه دشت قرمز و صورتی، یه حجم سبز ببینی. خداروشکر که به این‌جا رسید و هر طوری بود تونستیم برسونیمش. امیدوارم این چند روز باقی مونده هم به خوبی بگذرن و بتونیم هر روز یه دور کل گل‌ها رو بچینیم و چیزی نمونه. </p><p>از فردا که حجم گل کمتره، بیشترش رو برای خودمون می‌چینیم و دیگه به عرقیات‌گیری‌ها تحویل نمی‌دیم. دلیلش؟ تأمین مقدار گلابی که خودمون تا سال بعد نیاز داریم. از این مرحله‌اش خوشم میاد. </p><p>یه چندتا عکس کوچولو هم می‌ذارم اینجا؛</p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/i25517_IMG_20260508_091042.jpg" rel="nofollow">زنبور زحمتکشی که شهد گل‌ها رو با اون پاهای کوچولوش جمع می‌کنه تا ببره کندو</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/z06869_IMG_20260508_095448.jpg" rel="nofollow">پرنده‌ی خوش صدایی که هر روز برامون کنسرت زنده می‌ذاره</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/w770801_IMG_20260508_115810.jpg" rel="nofollow">دشت سبزِ جو که حالا داره کم‌کم طلایی میشه</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/o708980_IMG_20260508_063812.jpg" rel="nofollow">یه گوشه از استخرمون که انگار ابرهای آسمون رو تو دل خودش جا داده</a>. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/46/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/45</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/45</guid>
		<pubDate>Fri, 08 May 2026 06:16:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رئیس اتحادیه‌ی گلاب‌گیرها رفته سر و صدا راه انداخته که این چه وضعیه راه انداختند و کارگرها رو می‌گیرید و می‌برید، کار همه رو زمین مونده و هر روز دارن ضرر می‌کنن. و گویا فعلاً این روند بازداشت کارگرها رو متوقف کردن. وقتی شنیدم لبخند زدم و گفتم این همون نوش‌داروی بعد از مرگ سهرابه. حالا دیگه به درد کی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رئیس اتحادیه‌ی گلاب‌گیرها رفته سر و صدا راه انداخته که این چه وضعیه راه انداختند و کارگرها رو می‌گیرید و می‌برید، کار همه رو زمین مونده و هر روز دارن ضرر می‌کنن. و گویا فعلاً این روند بازداشت کارگرها رو متوقف کردن. وقتی شنیدم لبخند زدم و گفتم این همون نوش‌داروی بعد از مرگ سهرابه. حالا دیگه به درد کی می‌خوره؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/45/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روز چهارم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/44</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/44</guid>
		<pubDate>Thu, 07 May 2026 21:10:43 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نمی‌دونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباس‌های باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ می‌خوریم و بعد کار رو شروع می‌کنیم. نمی‌تونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدم‌ها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشت...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نمی‌دونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباس‌های باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ می‌خوریم و بعد کار رو شروع می‌کنیم. نمی‌تونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدم‌ها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشتیم با همین کارگرهای فعلی سرِ اینکه درست گل‌ها رو بچینن و دست‌چین نکنن. متأسفانه اگر یه لحظه حواست نباشه، کل یه ردیفِ گل رو خراب می‌کنن و تو باید مثل یه خوشه‌چین پشت‌شون بری و دوباره‌ کاری کنی. بگذریم. از کل اون گل‌هایی که تو پنج روز گذشته هیچ چیده نشدن، فقط سه‌تا ردیف مونده و بعد از چیده شدنِ اینا ممکنه کمی حجم کار کمتر بشه. باز هم به این بستگی داره که فردا چند نفر باشن. </p><p>عصر بود که یهو خانم نویسنده بهم زنگ زد و گفت دقیقاً کجای باغی؟ و بله، چند دقیقه بعد سلام سلام گویان اومدن. خانم نویسنده، فافا، و مربیِ باشگاهم. سه‌تاشون اومدن کمک و تا خود تاریکیِ هوا موندن. کلی حرف زدیم و خندیدیم. مربیِ باشگاهم می‌گفت این هفته هرکس سراغت رو گرفت بهش گفتم تو داری اختصاصی تمرین می‌کنی. بهش گفتم آره بابا، بیا ببین سر شونه‌هام چطوری شدن، و چقدر پشت بازو و جلو بازو زدم. از پا که نگم برات، این‌جا هر روز روزِ پاست 😂. کلی خندید‌. برام بامزه بود که اونم امروز اومد. زن زیباییه.</p><p>عصر که شد همه رفتن استراحت کنن و چایی بخورن، خانم نویسنده موند پیش من. و همراه با آقای داداش و بابا، یه بار دیگه گل‌ها رو وزن کردیم و حساب‌ها رو نوشتیم. دستمزدها رو زدیم حساب و خداروشکر این بخش هم تا امروز تموم شد. تو تاریکی و خنکیِ دلچسب هوا یه کم با خانم نویسنده راه رفتیم و حرف‌هایی زدیم که فقط بین خودمون دوتاست. چقدر من این دختر رو دوست دارم :»</p><p>فردا جمعه است و خودم یه سری جلسه مشاوره دارم با اندک بچه‌هایی که موندن. همه رو می‌برم و میون گل‌ها برگزار می‌کنم. الآن می‌خوام تایم‌ها رو ست کنم، ۹ و نیم یه جلسه اسپیکینگ برم، بعدش یه تاپیک که برا فرداست رو تمرین کنم، و آخرش بیهوش بشم و برم به سرزمین سبز و مخملیِ خیال 🪄‍. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/44/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>روز سوم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/43</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/43</guid>
		<pubDate>Wed, 06 May 2026 20:39:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اول چندتا عکس:
گلستونِ اول، گلستونِ قشنگ دوم، گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم. 
حالا که دارم می‌نویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همه‌جا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش. 
امروز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اول چندتا عکس:</p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p31713_PANO_20260506_121901.jpg" rel="nofollow">گلستونِ اول</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/n2213_PANO_20260506_122012.jpg" rel="nofollow">گلستونِ قشنگ دوم</a>، <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/u055358_IMG_20260506_122221.jpg" rel="nofollow">گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم. </a></p><p>حالا که دارم می‌نویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همه‌جا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش. </p><p>امروز چهارتا کارگر پیدا شد که دوتای اینا فقط نصف روز رو بودن. از اونجایی که یه سری از دیروزی‌ها امروز نیومدن، اومدنِ این چهار نفر تفاوت خاصی ایجاد نکرد. عصر دوباره همون دوستِ بابا اومد برای کمک و در همون حین به هرکسی که می‌شناخت زنگ میزد که کارگر پیدا کنه. فکر کنم دیگه نیاز نیست بگم نتیجه‌ی تماس‌ها چی بودن :))) بگذریم. راستش رو بخوام بگم، دیگه حتی از صدای زنگ گوشی بابا، داداشم، و خودم بدم میاد. از شنیدن صدای آدم‌های پشت تلفن هم همینطور. الآن خیلی خوب می‌دونم وقتی روزهای سخت پیش بیاد، کیا کنار آدمن، و کیا نیستن. ظهر احساس می‌کردم اگر یه کم دیگه بگذره، می‌ترکم. این به اصطلاح عمویِ خودم نذاشت فقط امروز بعدازظهر رو ۲۰ تا کارگر بیان و یه دور کل گل‌ها چیده بشه که حداقل چیزی نریزه روی زمین. تمام بعدازظهر این تو سرم می‌چرخید که اتفاقات این چنینی برای هر کسی ممکنه در طول زندگیش رخ بده، برای اون آدم هم همینطوره و دیر یا زود یه روز سختِ دیگه تو زندگیش پیش میاد. و وقتی پیش اومد، متوجه میشه امروز با این کارهاش چیا رو از دست داد. </p><p>بین این چند نفر جدید دوتا خانمه که هر کدوم یه پسر کوچولو دارن. اسم یکی‌شون سبحانه، و امروز ما کلا داشتیم از دست این فسقلی می‌خندیدیم. حس کردم برای چند دقیقه کمی جو سنگینی که حاکم بود، شکسته شد و این خوب بود.</p><p>در کمال تعجب آرومم. دیگه نه به مقدار ضرری که وارد شده و همچنان هم داره میشه فکر می‌کنم، و نه به تمام نگرانی‌هایی که وجود داره. شاید اون ورِ همیشه خوشبینِ وجودمه که داره کار خودش رو انجام میده و می‌خواد بهم بگه تو لحظه‌ای که انتظارش رو نداری، ورق برمی‌گرده. کی می‌دونه؟ </p><p>برسم خونه، دوتا جلسه در پیش دارم. بعد از اونا یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی میرم، گشادترین لباس‌هایی که دارم رو می‌پوشم، می‌خرم زیر پتوم، و میرم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. امیدوارم امشب اون‌جا خبرهای خوبی باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/43/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>روز دوم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/42</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/42</guid>
		<pubDate>Tue, 05 May 2026 19:17:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دارم از دشت گل‌ها برمی‌گردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا می‌مونن و هرچی می‌تونن گل می‌چینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماس‌های تلفنی نه بود. و سه‌تا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دارم از دشت گل‌ها برمی‌گردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا می‌مونن و هرچی می‌تونن گل می‌چینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماس‌های تلفنی نه بود. و سه‌تا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون نکنم فردا هم پیداشون بشه. اکثر گل‌ها داشتن پرپر می‌شدن و می‌ریختن روی زمین. حدود پنج عصر بود که دوتا از دوستای بابا اومدن. همه ناراحتن. هر کدوم دوتا گونی گرفتن دستشون و شروع کردن به گل چیدن. و اونا هم به هرکس می‌شناختن زنگ زدن. جواب‌ها؟ نه. هیچ نمی‌دونم فردا چی میشه و آیا کسی پیدا میشه که کمک کنه یا نه. فقط این رو می‌دونم که اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه، دو هکتار گل از دست می‌ره. </p><p>تو طول روز که با مامان و بابا صحبت می‌کنم و چهره‌هاشون رو می‌بینم، سعی می‌کنم یه چیزایی بگم که یه کم جو عوض بشه، اما واااااقعاً سخته. امروز یه تیکه با بابایی تنها بودم و شروع کرد به حرف زدن. قربونش برم که سعی داشت نشون بده خیلی به هر چیزی که پیش اومده فکر نمی‌کنه و توکل داره به خدا. ولی من که می‌دونستم تو دلش چه خبره. من که می‌دونستم چطوری تو فکرها غرق شده.</p><p>امروز چیزهای دیگه‌ای هم اتفاق افتاد که باعث شد هر بار بیشتر از یه آدم‌هایی بدم بیاد. و بیشتر به این نتیجه برسم که همه بلدن فقط کشاورز جماعت رو با روش‌های مختلف بدوشن. طوریه که همه زحمت‌ها برای کشاورزه، سودش برای یه عده‌ای که حتی نمی‌دونن یه شب بیدار موندن برای آبیاری درخت‌ها چطوریه. </p><p>خسته‌ام. از پنج صبح سر پام. فقط می‌خوام زودتر برسم خونه. جلسه‌ی ساعت هشتم رو برم. یه کم برای اسپیکینگ فردام تمرین کنم. و بخوابم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/42/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>اولین روز چطوری گذشت؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/41</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/41</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 20:08:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جهت دیدن به سری عکس لطفاً کلیک کنید؛
گلستونِ یک _ گلستونِ دو _ گلستونِ سه _ گلستونِ چهار 
 
الآن دارم برمی‌گردم خونه و تازه یه کم از باغ فاصله گرفتم. فکر کنم امروز یه چیزی بین ۱۲ تا ۱۳ ساعت تو دشت گل‌ها بودم و گل می‌چیدیم. و با این حال یک سومِ گل‌ها هم چیده نشدن. مثلً هر روز یه چیزی حدود پونصد و خور...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جهت دیدن به سری عکس لطفاً کلیک کنید؛</p><p><a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/b886328_IMG_20260504_090414.jpg" rel="nofollow">گلستونِ یک</a> _ <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/a2794_IMG_20260504_092328.jpg" rel="nofollow">گلستونِ دو </a>_ <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/y42855_IMG_20260504_092359.jpg" rel="nofollow">گلستونِ سه</a> _ <a href="https://cdn.imgurl.ir/uploads/p091629_IMG_20260504_181257.jpg" rel="nofollow">گلستونِ چهار </a></p><p> </p><p>الآن دارم برمی‌گردم خونه و تازه یه کم از باغ فاصله گرفتم. فکر کنم امروز یه چیزی بین ۱۲ تا ۱۳ ساعت تو دشت گل‌ها بودم و گل می‌چیدیم. و با این حال یک سومِ گل‌ها هم چیده نشدن. مثلً هر روز یه چیزی حدود پونصد و خوردی کیلو گل چیده میشده، ما امروز سر جمع شاید ۱۶۰ کیلو چیده باشیم. از اون چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر و پیچیده‌تره. امروز دو سری کارگر هماهنگ کرده بودن حداقل از بعدازظهر بیان و شده نصف گل‌ها هم چیده بشه که هر دو کنسل کردن. جا داره بگم وطنی بودن یا زوده؟ :)) می‌دونید، یه کم زورم می‌گیره که اینقدر طاقچه بالا می‌چینن برا آدم و موافقت هم می‌کنی با همه‌چیزشون، بعد دوباره میگن نههههه، نمیایم. خب عزیز من مگه بیماری که اول موافقت می‌کنی، آدم امیدوار میشه و بعد دوباره میگی نه؟ بگذریم. برای فردا دو سری دیگه گفتن از صبح میایم، که واقعاً امیدوارم حرفشون حرف باشه و صبح که میرم اون‌جا ببینم یه عده دیگه هم هستن. </p><p>خیلی خسته‌ام، اما هر بار یاد لبخند بابام وقتی که بهم نگاه می‌کرد می‌افتم، همه اون خستگی از بین می‌ره که می‌ره. ساعت ۹ جلسه اسپیکینگ دارم، و این سلسله جلسات رو همراه با اون چالش سه هفته‌ای که ازش نوشته بودم فقط نگه داشتم که همچنان تو این روزها هم باشن. </p><p>دلم هم می‌خواد یه سری عکس از امروز بذارم این‌جا، اما سایتی رو نمی‌شناسم که بیشتر از هفت روز عکس‌ها رو نگه داره، خلاصه که اگر سایتی چیزی می‌شناسید بهم بگید که یه سری عکس زیبا آپلود کنم و بذارم که شما هم لذتش رو ببرید. ویدیو هم دارم البته :»</p><p>پ.ن: خب با تشکر از خانم فوریه، یه سری عکس هم آپلود شد. دیگه شبتون بخیرررررر ^^ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/41/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>روز یک</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/40</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/40</guid>
		<pubDate>Mon, 04 May 2026 05:34:40 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنک‌ترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرنده‌ها رو واضح‌تر از هر وقت دیگه‌ای می‌شنوی. و ما داریم می‌ریم به سمت یه دشت بزرگ از گل‌های محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنک‌ترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرنده‌ها رو واضح‌تر از هر وقت دیگه‌ای می‌شنوی. و ما داریم می‌ریم به سمت یه دشت بزرگ از گل‌های محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/40/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>زی‌زی؛ دختری که دست‌هاش بوی گل محمدی می‌دن</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/39</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/39</guid>
		<pubDate>Sun, 03 May 2026 21:41:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گل‌های محمدیه؛ گل‌هایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشت‌شونه. گل محمدی اون‌قدر حساسه که باید همون روزی که شکفته می‌شه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دوره‌ی زورِ گل؛ یعنی وقتی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گل‌های محمدیه؛ گل‌هایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشت‌شونه. گل محمدی اون‌قدر حساسه که باید همون روزی که شکفته می‌شه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دوره‌ی زورِ گل؛ یعنی وقتی که گل یک‌ باره زیاد می‌شه و هر روز دو نوبت باید رفت برای چیدنش، وگرنه می‌ریزه زمین. همه‌ی اینا رو گفتم که برسم به اتفاق دیشب!</p><p>ما چندتا کارگر داشتیم که سال‌هاست میان و کارشون فقط چیدن گل‌هاست؛ مهاجرهایی که ریتم همین فصل‌ رو از حفظن و هر سال کمک‌مون می‌کنن همه‌چیز طبق روال انجام بشه. دیشب، وقتی سر شام بودن، پلیس می‌ریزه و همه رو می‌بره! نه فقط کارگرهای ما، که همه‌ی کارگرهای اون اطراف رو. حتی چند نفر که قانونی بودن و هیچ مشکلی نداشتن هم بازداشت شدن. هر چقدر هم پیگیری شد، به جایی نرسید و عملاً دیگه کارگری در دسترس نیست.</p><p>امروز هیچ گلی چیده نشده. و هرجا می‌رفتی دنبال کارگر، با دست خالی برمی‌گشتی. بابا حالش خوب نیست. و من تو تمام این سال‌ها این‌طوری ندیده بودمش. بابای من ریلکس‌ترین آدم دنیاست؛ حتی وسط بدترین اتفاق‌ها می‌خنده و می‌گه «خدا بزرگه، اینم حل می‌شه». اما امروز دستاش می‌لرزید. زحمتی که یک سال کشیده بود، داشت جلوی چشم‌هاش می‌ریخت روی زمین. می‌فهمم که تماشای ذره‌ ذره از بین رفتن چیزی که براش زحمت کشیدی، چقدر می‌تونه سنگین باشه. نگرانشم. خیلی زیاد.</p><p>نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم یه هفته کارهام رو بذارم کنار. روتین رو کنار بگذارم. هر روز صبح زود برم باغ و هر کاری ازم برمیاد بکنم، فقط برای اینکه بابا ببینه یه چیزی در حال انجام شدنه، هنوز امیدی هست. شاید همین کمک کوچیکِ من، یه کم حالش رو بهتر کنه. الآن هیچی تو دنیا برام مهم‌تر از بابا نیست. حاضرم همه‌چیز رو رها کنم و هر کاری بکنم که از این فکر و خیال بیرون بیاد. این روزها و این اتفاق‌ها رو دوست ندارم. اما زور خودم رو می‌زنم که یه کم یه چیزی رو تغییر بدم. فقط به خاطر آدم‌هایی که دوست‌شون دارم.</p><p>خلاصه که از فردا می‌شم زی‌زی؛ دختری که دست‌هاش بوی گل محمدی می‌دن. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/39/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<category>قصه‌های مزرعه</category>
	</item>
	<item>
		<title>آره خلاصه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/38</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/38</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 21:57:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا همه‌ی کارهای امروز تموم شدن. می‌خوام تندی روتین ته شبی‌م رو انجام بدم، مسواک بزنم، بخزم زیر پتوم و فصل دوم The Pitt رو شروع کنم. چقدرررررر این سریال رو دوست دارم. 
دلم تنگ شده بود برای اون روزهایی که تند تند به همه‌چیز می‌رسم، شب که میشه تندتر هرچی مونده رو تموم می‌کنم تا با شمسی خانم (عاممم، ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا همه‌ی کارهای امروز تموم شدن. می‌خوام تندی روتین ته شبی‌م رو انجام بدم، مسواک بزنم، بخزم زیر پتوم و فصل دوم The Pitt رو شروع کنم. چقدرررررر این سریال رو دوست دارم. </p><p>دلم تنگ شده بود برای اون روزهایی که تند تند به همه‌چیز می‌رسم، شب که میشه تندتر هرچی مونده رو تموم می‌کنم تا با شمسی خانم (عاممم، اسم لپ‌تاپمه) بخزم زیر پتوی عزیزم و سلام کنم به دنیای شگفت‌انگیز فیلم و سریال‌ها. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/38/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>لاله‌زار _ پولونیا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/37</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/37</guid>
		<pubDate>Sat, 02 May 2026 11:05:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب که داشتم کارهای خونه رو تموم می‌کردم، آخرین اپیزودِ «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی» رو شنیدم. چه پایانِ زیبایی داشت. تمام مدت لبخند داشتم. بعدش بین باقی کارهای مهام میقانی چشمم افتاد به یه داستانِ دیگه به اسمِ «لاله‌زار _ پولونیا». پولونیا اسم یه رستوران قدیمی تو خیابون لاله‌زار تهرانه که لهس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب که داشتم کارهای خونه رو تموم می‌کردم، آخرین اپیزودِ «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی» رو شنیدم. چه پایانِ زیبایی داشت. تمام مدت لبخند داشتم. بعدش بین باقی کارهای مهام میقانی چشمم افتاد به یه داستانِ دیگه به اسمِ «لاله‌زار _ پولونیا». پولونیا اسم یه رستوران قدیمی تو خیابون لاله‌زار تهرانه که لهستانی‌ها زمان جنگ جهانیِ دوم توش کار می‌کردن. سرچ زدم و یه سری از عکس‌هاش رو دیدم. جالب به نظر می‌رسید. و این داستانی که می‌خوام این چند وقت رو درگیرش باشم هم احتمالاً همینقدر جذابه. </p><p>بریم ببینیم آقای میقانی این بار چه فضایی خلق می‌کنه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/37/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>بشنو</category>
	</item>
	<item>
		<title>تایم باکسینگ</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/36</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/36</guid>
		<pubDate>Thu, 30 Apr 2026 21:42:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در راستای اون تغبیری که می‌خواستم تو روتین روزمره‌ام ایجاد کنم، چندماه قبل رو بررسی کردم تا ببینم چی بوده که خیلی برام جواب می‌داده. و درنهایت رسیدم به «تایم باکسینگ». برای این روزها که نمی‌تونم چند ساعت پشت هم بشینم پشت میز و کارها رو یک باره انجام بدم، تکنیک مناسبیه. حالا چطوریه؟ اول لیست کارهام ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در راستای اون تغبیری که می‌خواستم تو روتین روزمره‌ام ایجاد کنم، چندماه قبل رو بررسی کردم تا ببینم چی بوده که خیلی برام جواب می‌داده. و درنهایت رسیدم به «تایم باکسینگ». برای این روزها که نمی‌تونم چند ساعت پشت هم بشینم پشت میز و کارها رو یک باره انجام بدم، تکنیک مناسبیه. حالا چطوریه؟ اول لیست کارهام رو می‌نویسم و طبق ماتریسی که خودم ساختم، اولویت‌بندی‌شون می‌کنم. بعد، روز رو تبدیل می‌کنم به باکس‌های زمانی مختلف. و متناسب با سطح انرژی و تمرکزی که تو هر باکس دارم، کارها رو می‌چینم. الآن دوتا باکس برای صبح تا ظهر دارم. یه باکس بعدازظهر. و یه دونه هم برای شب. </p><p>اینطوری اون حس پخش و پلا بودنِ همه‌چیز از بین می‌ره و آخر روز تصویر واضح‌تری از خودم دارم. </p><p>هفته‌ی نو رو این مدلی جلو می‌برم، و آخر هفته یه دور عملکردم رو آنالیز می‌کنم تا ایرادات احتمالی رو رفع کنم.</p><p> </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/36/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تکه‌هایی از چهارشنبه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/35</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/35</guid>
		<pubDate>Wed, 29 Apr 2026 21:40:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[زل زده بودم به عقربه‌های ساعت تا بگذرن و برسیم به ساعت ۹. درحالی که تو دلم آرزو میکردم پارتنر اسپیکینگم نرسه و جلسه امشب لغو بشه. برای جلسه‌ی امشب هم کاملاً آماده بودم و دو ساعتی رو تمرین کرده بودم. اما؟ دلم حرف زدن نمی‌خواست که نمی‌خواست‌. ساعت شد ۹ و خبری نشد. و حالا کاملاً سرخوش ولو شدم کف اتاقم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>زل زده بودم به عقربه‌های ساعت تا بگذرن و برسیم به ساعت ۹. درحالی که تو دلم آرزو میکردم پارتنر اسپیکینگم نرسه و جلسه امشب لغو بشه. برای جلسه‌ی امشب هم کاملاً آماده بودم و دو ساعتی رو تمرین کرده بودم. اما؟ دلم حرف زدن نمی‌خواست که نمی‌خواست‌. ساعت شد ۹ و خبری نشد. و حالا کاملاً سرخوش ولو شدم کف اتاقم و Kensington گوش می‌کنم.</p><p>اون سه هفته‌ی جهنمی‌ای که ازش نوشته بودم از جمعه شروع میشه و امروز دوباره یه بخش بزرگی از ‌وجودم می‌خواست بزنه زیرش. ولی بهش گوش نکردم و حتی تایم هم ست کردم برا جلسه‌ها. هر شب، ساعت هشت. </p><p>امروز چهارمین روز از چالش حفظ عضله و چربی‌سوزی‌‌ای بود که مربیِ باشگاه راه انداخته. تا این‌جا موفق بودم و نزدم زیر چیزی. هرچند امشب که نکو داشت شام می‌خورد و دیدم داره اون سس گاردن لعنتی رو می‌ریزه روی غذای فوق‌العاده خوشمزه‌اش، دلم می‌خواست بگم گور بالای رژیم غذاییم و از اون بشقاب بخورم. اما برای خودم یه لیوان چایی ریختم و رفتم تو اتاقم. خلاصه که خوشالم از اون وسوسه جون سالم به در بردم. </p><p>کتابی که از آقای مسکوب دستم بود امروز تموم شد. «در سوگ و عشق یاران». نوشته‌هایی در سوگ دوستانِ از دست رفته. چقدر قلم آقای مسکوب گیراست. این کتاب دومین چیزی بود که ازشون خوندم، و مشتاقم سومی رو شروع کنم. اما هنوز تصمیم نگرفتم کتاب بعدی‌ای که دست می‌گیرم چی باشه. </p><p>راستی آقای پستچی هم بسته‌ام رو آورد. وقتی داشتم لباسم رو امتحان می‌کردم، رنگ شلوارش من رو یاد کبوتر انداخت. اون روز هم یه لباس نو خریده بودم و وقتی به عادتِ همیشه پوشیده بودم و جلوی آینه قر می‌دادم، بهم گفت «چقدر شبیه یه لیمو شدی». و من خندیدم و بهم گفت «دارم جدی میگم، مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنی». امروز هم تو آینه خودم رو نگاه کردم، لبخند زدم و گفتم «الآنم مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنم». ولی چقدر دلم برای کبوتر و گفتگوهایی که داشتیم تنگ شده. بذار برم بهش پیام بدم و برگردم. </p><p>خب بهش پیام دادم :)))</p><p>چند شب پیش فافا پرسیده بود که انیمیشن Goat رو دیدی؟ بهش گفته بودم نه. چک کردم و دیدم تو لیست اسکار ۲۰۲۶ ئه. امروز تیکه تیکه دیدمش. راستش رو بخوام بگم خورد توی ذوقم. نمی‌دونم چرا اکثر انیمیشن‌های آمریکایی این مدلی‌ان! همه‌شون یه سری شعار یکسان رو با شکل‌های گوناگون می‌خوان به آدم القا کنن؛ خودت رو دوست داشته باش، تو توانمندی، تو می‌تونی فقط اگر خودت بخوای، رویاهای بزرگ داشته باش و... . بابا بسه دیگه، نمیگم این شعارها چیزهای بدی‌ان، اما واقعاً تکرار کردن‌شون دیگه زیادی مصنوعی شده. اصن یه کم خلاقیت رو از فرانسوی‌ها یاد بگیرید. یه بار بشینید و با دقت I Lost My Body یا Ernest &amp; Celestine یا حتی همین Even Mice Belong in Heaven رو ببینید، خلاقیت رو درک کنید و بعد برید انیمیشن بسازید :/</p><p>نیاز دارم یه تغییر تو روتینم بدم و هنوز نمی‌دونم چی. اما حس پخش و پلا بودن بهم میده و این رو دوست ندارم. شاید فردا بردمش زیر ذره‌بین تا ایراد اصلی رو بیرون بکشم. </p><p>دلم برای دوستان گرمابه و گلستان تنگ شده. و از فکر به اینکه این اردیبهشت ممکنه نیان این‌جا، غمگین میشم. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/35/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/34</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/34</guid>
		<pubDate>Tue, 28 Apr 2026 23:23:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز واقعاً روز مناسبی برای زندگی نبود. اگه بگم به زور خودم رو کشوندم تا این ساعت، اغراق نکردم. حالا گشادترین لباس‌های ممکن رو پوشیدم، تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و جهت نشنیدنِ صداهایِ اون بیرون، شب‌زده‌ی ابی رو گوش می‌کنم. این آهنگ من رو یاد یه آدمی می‌ندازه که تو گذشته‌ها موند، اما خاطره‌ی خودش ر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز واقعاً روز مناسبی برای زندگی نبود. اگه بگم به زور خودم رو کشوندم تا این ساعت، اغراق نکردم. حالا گشادترین لباس‌های ممکن رو پوشیدم، تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و جهت نشنیدنِ صداهایِ اون بیرون، شب‌زده‌ی ابی رو گوش می‌کنم. این آهنگ من رو یاد یه آدمی می‌ندازه که تو گذشته‌ها موند، اما خاطره‌ی خودش رو به سمتِ آینده فرستاد. می‌دونم هزار بار گفتمش، اما این خیلی جالبه که با شنیدنِ یه آهنگ یا صدا، چشیدنِ یه غذا، عبور از یه مکان، دیدنِ یه فیلم، خوندنِ یه شعر، و... یاد و خاطره‌ی یه آدم برامون زنده میشه. ابی می‌خونه و همراهش زمزمه می‌کنم: </p><blockquote><p>کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم</p><p>کنار ما باش که با هم خورشیدُ بیرون بیاریم</p></blockquote><p>و به این فکر می‌کنم که چقدر این کلمات شبیه به حال و هوای این روزهای ماست. اینطور نیست؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/34/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بریم باقیِ دوشنبه رو نجات بدیممم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/33</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/33</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 17:26:14 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[رفتم باشگاه و حالا یه کمی انرژیم برگشته. پرده‌ی اتاق رو زدم کنار که نور بیاد داخل. خط چشم عجیب و غریب هم کشیدم. از اونا که قبلش به هیچ طرحی فکر نمی‌کنم و شروع می‌کنم به نقاشی. بهم حس خوبی میده. قبلاً بیشتر این کار رو می‌کردم، حالا کمتر. در واقع فراموش کرده بودم که این نقش و نگارها چقدر حالم رو خوب م...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>رفتم باشگاه و حالا یه کمی انرژیم برگشته. پرده‌ی اتاق رو زدم کنار که نور بیاد داخل. خط چشم عجیب و غریب هم کشیدم. از اونا که قبلش به هیچ طرحی فکر نمی‌کنم و شروع می‌کنم به نقاشی. بهم حس خوبی میده. قبلاً بیشتر این کار رو می‌کردم، حالا کمتر. در واقع فراموش کرده بودم که این نقش و نگارها چقدر حالم رو خوب می‌کنن.</p><p>حالا یه پلی لیستِ خوب رو تکراره. یه لیوان دیگه چایی ریختم و نشستم پشت میزم. اولویت اولم تمرین برا جلسه اسپیکینگِ امشب و کار روی سوالات تسک دوئه. بریم که وقت درس خوندن و تلاش کردنه. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/33/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>میشه؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/32</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/32</guid>
		<pubDate>Mon, 27 Apr 2026 13:54:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[یکی از دلایلی که گاهی از وصل شدنِ کامل به اینترنت می‌ترسم، شنیدن خبرهای هولناکِ مربوط به اعـدام‌هاست. هر چند تو همین چند باری هم که یهو وصل شدم، چیزهایی خوندم و حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. حالا نشسته بودم و این بار همچین خبری بدون وصل شدنِ اینترنت به گوشم رسید. حکم اعـدامِ یکی از هم‌شهری‌هام صادر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از دلایلی که گاهی از وصل شدنِ کامل به اینترنت می‌ترسم، شنیدن خبرهای هولناکِ مربوط به اعـدام‌هاست. هر چند تو همین چند باری هم که یهو وصل شدم، چیزهایی خوندم و حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. حالا نشسته بودم و این بار همچین خبری بدون وصل شدنِ اینترنت به گوشم رسید. حکم اعـدامِ یکی از هم‌شهری‌هام صادر شده. و انگار یخ زدم. یکی از هزاران هزار جوونِ بیست و یکی دو ساله‌ایه که تو زمستونِ دی ماه گرفتن و با خودشون بردن. دلم می‌خواد با همه‌ی وجودم به معجزه‌ای که اتفاق می‌افته و جلوی اجرای این لعنتی رو می‌گیره، باور داشته باشم. میشه اتفاق بیفتی؟ میشه؟ میشه؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/32/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما دعوتید به ارکستر سمفونیک پرندگان</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/31</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/31</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 14:58:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خونه اومدم بیرون که برم باشگاه. مسیر طولانی‌ای در پیشه تا برسم. کیس هندزفریم رو درآوردم که ادامه‌ی پادکستم رو بشنوم، دیدم جا تره و بچه نیست. بله، اصل کاری‌ها رو گذاشتم رو میزم و اومدم :))) 
چاره چیه؟ به ارکستر سمفونیک پرندگان در کوچه پس کوچه‌های شهر گوش می‌کنیم. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خونه اومدم بیرون که برم باشگاه. مسیر طولانی‌ای در پیشه تا برسم. کیس هندزفریم رو درآوردم که ادامه‌ی پادکستم رو بشنوم، دیدم جا تره و بچه نیست. بله، اصل کاری‌ها رو گذاشتم رو میزم و اومدم :))) </p><p>چاره چیه؟ به ارکستر سمفونیک پرندگان در کوچه پس کوچه‌های شهر گوش می‌کنیم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/31/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ما کم نمیاریم!</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/30</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/30</guid>
		<pubDate>Sun, 26 Apr 2026 12:14:15 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[روز زیباییه. از همون لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم حسش میکنم. صبح زود زدم بیرون و یه کم پیاده‌روی کردم. نوبت لیزر داشتم و رفتم مطب دکتر. خیلی از اپراتور لیزر خوشم میاد. یه خانم به شدت مهربون و خوش صحبته که در کمال تعجب میتونم راحت باهاش صحبت کنم. شاید از اینجا میاد که حس بدی بهم نمیده و فکر نمیکنم مث...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>روز زیباییه. از همون لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم حسش میکنم. صبح زود زدم بیرون و یه کم پیاده‌روی کردم. نوبت لیزر داشتم و رفتم مطب دکتر. خیلی از اپراتور لیزر خوشم میاد. یه خانم به شدت مهربون و خوش صحبته که در کمال تعجب میتونم راحت باهاش صحبت کنم. شاید از اینجا میاد که حس بدی بهم نمیده و فکر نمیکنم مثل اکثر آدم‌های این دور و بر فضول باشه. خلاصه حرف زدیم و نفهمیدم زمان چطور گذشت. آزمایش مامان رو به دکتر نشون دادم و خداروشکر همه‌چیز خوب بود. تو مسیر برگشت یه سر زدم به کتابخونه. خانم کتابدار مهربون رو که می‌بینم همیشه یکی دو درجه حالم بهتر میشه. یه کتاب برای مامان گرفتم و اومدم بیرون. یهو رو به روم رو نگاه کردم و یه عالمه غنچه‌ی گل محمدی دیدم. این روزها هرجای شهر رو که نگاه میکنی، خیلی رندوم یه عالمه گل میبینی که جلوی مغازه‌‌هاست. گوشیم رو درآوردم و یه عکس ازشون گرفتم. به مسیرم ادامه دادم و چندتا بچه‌ی بامزه دیدم که میخندیدن و یهو گفتن سلاااااااام. منم همونطوری جوابشون رو دادم. فسقلی‌ها. و برگشتم خونه. با مامان چایی خوردیم. متوجه شدم کورسرا و یودمی در دسترس قرار گرفتن. جفت اکانت‌هام رو آوردم بالا و حالا لبخندی‌ام که به کورس‌های عزیزم برگشتم. <br>میدونم سخته. اما میخوام غر زدن رو حتی در خلوت خودم بذارم کنار. چی داره جز بیشتر و بیشتر تو غم فرو رفتن؟ شرایط مزخرفه، ابهام زیاده، ولی هرچقدر هم که بخوام برا خودم تکرارشون کنم، ابرهای خاکستری تو مغزم بیشتر و بیشتر میشن. پس با همین چیزهایی که دارم جلو میرم و یه راهی پیدا میکنم. این رو نباید یادم بره که یه ایرانی‌ام. و از روزی که چشم‌هام رو به روی زندگی باز کردم با محدودیت رو به رو بودم. اما یاد گرفتم بگردم دنبال راه‌های در رو. پس مهارتش رو دارم. درواقع همه داریم. فقط باید موشکافانه‌تر نگاه کرد. شاید روزی یه چیزی پیدا شد. حتی توی این روزهای ترسناک، سرد و تاریک. آره خلاصه، بریم سراغ ادامه‌ی روز که زندگی منتظر من و ما نمی‌مونه.</p><h2> </h2>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/30/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از شنبه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/29</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/29</guid>
		<pubDate>Sat, 25 Apr 2026 23:59:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از این ساعت‌های شب که دیگه همه‌جا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوش‌هام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبه‌ی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد می‌گیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از این ساعت‌های شب که دیگه همه‌جا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوش‌هام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبه‌ی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد می‌گیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ چسبوندم و به اندازه‌ی تعداد سکشن‌های کتابی که برای رایتینگ دارم، و تعداد ویدیوهای کورس UI Design دایره کشیدم. هر روزی که یکیش رو جلو می‌برم، یه دایره رنگ می‌کنم و دیدنش بهم حس پیشرفت میده. یه جورایی هم انگیزه می‌گیرم که ادامه بدم :» </p><p>به سختی، و با سلام و صلوات تونستم یه کم سرچ بزنم درمورد چیزی که تو سرمه و دلم می‌خواد دو سال ذره ذره روش وقت بذارم. نتیجه‌اش رو به یارین گفتم و دوباره مغزم بازتر شد. می‌خوام تا وقتی که ابهام‌های فعلی کمرنگ‌تر بشن، ذره ذره بازش کنم و وقتی فهمیدم با چی طرفم، برنامه‌ی شروعش رو بنویسم. حس بامزه‌ای داره. </p><p>امشب برای اولین بار با فرفری رفتیم ویدیوکال. لایو دیدنش باحال بود و متفاوت. درمورد یه چیزی صحبت کردیم و تا آخر هفته وقت داریم یه چیزهایی رو آماده کنیم. همه‌چیز تیریه در تاریکی. شاید شد و این تیر خورد جایی که باید. به هر حال از ما حرکت :)))</p><p>جلسه اسپیکینگم عالی بود امشب. عالی. بعد از یه مدت طولانی اون شوق به صحبت و تعریف کردن به من برگشته بود انگار. </p><p>حالا می‌خوام ادامه‌ی فیلمم رو ببینم، تو دنیای باب دیلن غرق بشم، موسیقیِ خوب بشنوم و بخشی از زندگیش رو مرور کنم. بعدش هم که قطار سرزمینِ خیال از راه می‌رسه، و می‌ریم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. یعنی امشب اونجا چه خبره؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/29/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>Under the Tuscan Sun</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/28</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/28</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 21:58:47 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دلم یه فیلم می‌خواست. و یادم اومد خانم نویسنده خیلی وقت پیش بهم گفته بود که Under the Tuscan Sun رو ببینم. پیداش کردم و دکمه‌ی پلی رو زدم. نفهمیدم یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه چطور گذشت. وقتی تموم شد گوشیم رو برداشتم و برای خانم نویسنده از حال اون لحظه‌ام و هرچی که تو ذهنم می‌گذشت نوشتم. لبخند داشتم....]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دلم یه فیلم می‌خواست. و یادم اومد خانم نویسنده خیلی وقت پیش بهم گفته بود که Under the Tuscan Sun رو ببینم. پیداش کردم و دکمه‌ی پلی رو زدم. نفهمیدم یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه چطور گذشت. وقتی تموم شد گوشیم رو برداشتم و برای خانم نویسنده از حال اون لحظه‌ام و هرچی که تو ذهنم می‌گذشت نوشتم. لبخند داشتم. رفتم تو حیاط. هوا یه سوز دلچسب داشت و می‌تونستی بوی بهآرنارنج‌ها رو بکشی توی ریه‌هات. نشستم کنار باغچه و به آفتابگردون‌هایی که کاشتم و حالا بزرگ شدن، دوتا شمعدونی‌ای که باز شده بودن، و نهال‌هایی که جون گرفته بودن نگاه کردم. حس تازه شدن داشتم. و به این فکر می‌کردم که آیا زندگی‌ِ واقعی هم می‌تونه شبیه فیلما باشه؟ شاید. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/28/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>ببین</category>
	</item>
	<item>
		<title>هنوز هم ریشه‌ی منی؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/27</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/27</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 17:18:18 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه می‌کنم. نمی‌دونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیام‌هاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمه‌ها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنی‌ای که...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه می‌کنم. نمی‌دونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیام‌هاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمه‌ها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنی‌ای که داشتیم تو مغزم پلی میشه. حرف‌هایی زد که از یه جا به بعد برام شکل شوخی نداشتن و حس می‌کردم تمام عصبانی بودنش رو داره بروز میده. شاید اون شب یه چیزی شکست و اون گسل رو عمیق‌تر کرد. نمی‌دونم. فقط این رو می‌دونم که تو این پنجاه و چند دقیقه‌ای که تا جلسه‌ی بعدی مونده، دلم می‌خواد برم تو آشپزخونه، موسیقیِ خوب پلی کنم، یه کیک سیب و دارچین، یا شاید هم کیک پرتقال درست کنم و به کلماتِ پیامش و اون نوتیف احمقانه فکر نکنم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست، برای این یکی هم یه کاری انجام میدم و از این حجمِ سنگین رها میشم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/27/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آره خلاصه :))))</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/26</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/26</guid>
		<pubDate>Fri, 24 Apr 2026 09:30:27 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در راستای سخت‌تر کردن زندگی برای خودم، دارم یه چالشی ایجاد می‌کنم که مطمئنم وسطش هزااااار بار صدام درمیاد و به خودم میگم بیمار بودی همچین کاری کردی؟ ولی چون می‌دونم که بعدش برام چیزهای خوبی داره و یه جهش اتفاق می‌افته، می‌خوام انجامش بدم. الآن فقط منتظرم طرف دومِ ماجرا اوکی رو بده، و من وارد سه هفته...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>در راستای سخت‌تر کردن زندگی برای خودم، دارم یه چالشی ایجاد می‌کنم که مطمئنم وسطش هزااااار بار صدام درمیاد و به خودم میگم بیمار بودی همچین کاری کردی؟ ولی چون می‌دونم که بعدش برام چیزهای خوبی داره و یه جهش اتفاق می‌افته، می‌خوام انجامش بدم. الآن فقط منتظرم طرف دومِ ماجرا اوکی رو بده، و من وارد سه هفته‌ی جهنمی بشم. </p><p>پ.ن: اوکی رو داد، و سلامممم به یک سه هفته‌ی جهنمی ⁦ƪ⁠(⁠˘⁠⌣⁠˘⁠)⁠ʃ⁩</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/26/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>مامان</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/25</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/25</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 23:32:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم می‌ره و میاد و به شکل بامزه‌ای جلو خودش رو می‌گیره که برام اسپویل نکنه :))
در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولت‌آبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم می‌ره و میاد و به شکل بامزه‌ای جلو خودش رو می‌گیره که برام اسپویل نکنه :))</p><p>در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولت‌آبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گذاشته بود روی پسرش. و بله! به همین زیبایی لو داد که کدوم شخصیت‌های داستان بچه‌دار میشن. وقتی جیغ کشیدم که مامانی اسپویل نکن، خندید و گفت بذار برم که نمی‌تونم جلو زبونم رو بگیرم. وقت‌هایی که یه رمان دستش می‌گیره تبدیل به مامانِ خیلی خوشمزه‌تری میشه :))) </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/25/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>28</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>فتحِ یک حجمِ سبز</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/24</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/24</guid>
		<pubDate>Thu, 23 Apr 2026 09:52:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این هوای بعد از بارون به قدری قشنگه، که دلم می‌خواد از خونه بزنم بیرون. کنار خونه‌مون یه تپه است که وقتی نگاهش می‌کنی، یه حجمِ تمام سبز می‌بینی. دوست دارم برم اون‌جا. تا قله‌اش. به خانمِ نویسنده پیام دادم که بیا بریم اون‌جا یه کم بچرخیم، یه چایی هم بخوریم و برگردیم سر زندگی.
جواب داده و نوشته که داش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این هوای بعد از بارون به قدری قشنگه، که دلم می‌خواد از خونه بزنم بیرون. کنار خونه‌مون یه تپه است که وقتی نگاهش می‌کنی، یه حجمِ تمام سبز می‌بینی. دوست دارم برم اون‌جا. تا قله‌اش. به خانمِ نویسنده پیام دادم که بیا بریم اون‌جا یه کم بچرخیم، یه چایی هم بخوریم و برگردیم سر زندگی.</p><p>جواب داده و نوشته که داشتم به همین فکر می‌کردم و اومدم بهت پیام بدم، که صدای دینگ گوشیم اومد و دیدم هرچی تو ذهنم بوده رو نوشتی و فرستادی :))) </p><p>یه کم دیگه می‌رسه، برم تندی یه چیزی بپوشم. ما که رفتیمممم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/24/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آیدا</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/23</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/23</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 22:49:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از ذره ذره شکل گرفتنِ یه سری از دوستی‌ها خوشم میاد. اونایی که اول فکرش رو هم نمی‌کنی یه روزی شکل ارتباط‌تون تغییر کنه. 
فکر کنم دیگه دو ساله که به واسطه‌ی کلاس روش‌شناسی آیدا رو می‌شناسم. همیشه از طوری که به سوال‌ها جواب می‌داد خوشم میومد و منتظر بودم مایکش رو باز کنه. تو ذهنم شبیه آدمایی بود که عین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از ذره ذره شکل گرفتنِ یه سری از دوستی‌ها خوشم میاد. اونایی که اول فکرش رو هم نمی‌کنی یه روزی شکل ارتباط‌تون تغییر کنه. </p><p>فکر کنم دیگه دو ساله که به واسطه‌ی کلاس روش‌شناسی آیدا رو می‌شناسم. همیشه از طوری که به سوال‌ها جواب می‌داد خوشم میومد و منتظر بودم مایکش رو باز کنه. تو ذهنم شبیه آدمایی بود که عینکِ دانشمندی می‌زنن، می‌شینن پشت میز و غرق میشن تو دنیای کتاب‌ها و یه کاغذ و قلم هم دم دستشونه که یه چیزهایی رو یادداشت کنن. یکی دو بار با همدیگه تو پی‌وی صحبت کرده بودیم و سوال‌هایی از هم پرسیده بودیم. تو روزهای جنگ ازش خبری نداشتم و یه بار خواهرم رو تو یکی از این پیام‌رسان‌های داخلی پیدا کرده و بهش پیام داده بود که حالم رو بپرسه. بعد که محبور شدم اون اپ رو نصب کنم و وارد گروهِ اون کلاس بشم، فوراً بهم پیام داد و صحبت کردیم. حس می‌کنم از اون‌جا به بعد جرقه‌ی یک دوستی بین ما زده شده‌. یه روز صبح که داشت می‌رفت باشگاه برام ویس گرفت و همینطوری رندوم حرف زد. منم همین کار رو انجام دادم و کم‌کم اشتراک‌هایی بین خودمون پیدا کردم که بامزه بود. امشب برام یه آهنگ فرستاد و به این فکر کردم که چقدر سلیقه‌اش رو دوست دارم. رابطه‌اش با موسیقی مثلِ من نیست، اما انتخاب‌های بی‌نظیری داره. انگار می‌زنه وسط خال‌‌. خلاصه که ازش خوشم میاد، و امیدوارم وقتی برگشتم اصفهان، این دانشمندِ قشنگ رو از نزدیک ببینم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/23/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از امروز</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/22</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/22</guid>
		<pubDate>Wed, 22 Apr 2026 19:02:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[اون بیرون هنوز بارونه. نشستم تو تاریکیِ اتاقم و Take Me Somewhere Nice از Mogwai عزیزم داره پلی میشه. یه کم دیگه باید حاضر شم و برم خونه‌ی خاله. این هفته خیلی اون‌جا نبودم و این زنِ زیبا دلتنگ شده. امروز خیلی دنبال انجام دادن کار خاصی نبودم. تو سکوت فیلم دیدم، از شنیدنِ صدای بارون لذت بردم، سر صبر ح...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اون بیرون هنوز بارونه. نشستم تو تاریکیِ اتاقم و Take Me Somewhere Nice از Mogwai عزیزم داره پلی میشه. یه کم دیگه باید حاضر شم و برم خونه‌ی خاله. این هفته خیلی اون‌جا نبودم و این زنِ زیبا دلتنگ شده. امروز خیلی دنبال انجام دادن کار خاصی نبودم. تو سکوت فیلم دیدم، از شنیدنِ صدای بارون لذت بردم، سر صبر حاضر شدم و آخرین جلسه‌ی باشگاه تو این هفته رو رفتم. بارون می‌خورد به سقف و یه صدای عجیب، اما زیبا پیچیده بود تو سالن. از یه جا به بعد اونقدر شدید شد که صدای اسپیکرهای باشگاه جلوش هیچی نبود. خوشم میاد از شنیدنِ صدای بارون‌. وقتی برگشتم خونه تایمر گذاشتم و یکی دوتا تسک انجام دادم که اون زنجیره‌‌ی در حال ساخت قطع نشه. حتی اولین ویدیوهای کورسی که برای UI Design دارم رو هم دیدم. از این‌جا به بعد اگر هر روز تو برنامه‌ام باشه، سر وقت تمومش می‌کنم. جلسه اسپیکینگم رو لغو کردم و دیگه رفت تا هفته‌ی آینده. ظرفیتِ صحبت کردن نداشتم و ندارم. همین یه ذره‌ ظرفیتی که مونده رو هم لازمه بذارم برای این آخر هفته و جلساتی که در پیشه. </p><p>حالا می‌خوام حاضر شم، و چون هوا یه کمی سوز داره و همچنان بارونه، یه هودی برمی‌دارم. قراره مثل همیشه بدون چتر بزنم بیرون. و لذت ببرم از تبدیل شدن به یک موش آب کشیده‌ی خوشحال. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/22/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/21</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/21</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 20:27:07 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمی‌خوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدم‌های مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی می‌گذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همه‌چیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمی‌خوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدم‌های مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی می‌گذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همه‌چیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین مسیرهای پیاده‌روی‌ای که توی این داستان گفته میشه بگذرم. </p><p>تا به حال حتی اسم نویسنده‌اش رو هم نشنیده بودم. مهام میقانی. شنیدنِ پیاده‌رویِ اولش یه کم برام عجیب بود. حالا که با قلمش آشنا شدم، یه جورایی ازش خوشم میاد. یه چیزهایی رو خیلیییی خوب به تصویر می‌کشه. انگار یهو کشیده میشی تو سیاهیِ یک زندگی، و در یک لحظه باریکه‌ی نور رو می‌بینی. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/21/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>بشنو</category>
	</item>
	<item>
		<title>پژوهش با قدم‌های مورچه‌ای</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/20</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/20</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:38:33 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نشستم به پیدا کردن یه سری لغت خاص در انبوه مقاله‌هایی که شِرک تونسته دانلود کنه و برام بفرسته. و این وسط هی به کتابخونه‌ام تو زوترو فکر می‌کنم که هر آنچه الآن مثل سوزن تو انبار کاه دنبالش می‌گردم رو اون‌جا هایلایت شده دارم. برای هزارمین بار لینک آدرسش رو تو مرورگرم رفرش می‌کنم بلکه فرجی شده باشه و ی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نشستم به پیدا کردن یه سری لغت خاص در انبوه مقاله‌هایی که شِرک تونسته دانلود کنه و برام بفرسته. و این وسط هی به کتابخونه‌ام تو زوترو فکر می‌کنم که هر آنچه الآن مثل سوزن تو انبار کاه دنبالش می‌گردم رو اون‌جا هایلایت شده دارم. برای هزارمین بار لینک آدرسش رو تو مرورگرم رفرش می‌کنم بلکه فرجی شده باشه و یهو بیاد بالا. اما هنوز با این پیغام روبه‌رو میشم: This site can't be reached. کاری که نهایتاً دو روز می‌تونسته ازم وقت بگیره رو الآن یک ماه و نیمه که درگیرشم. دلیلش؟ عدم دسترسی به پایگاه‌های اطلاعاتی و دیگر ابزارهای مرتبط با پژوهش‌. </p><p>دیشب که داشتم ویس‌های مدرس کلاس روش‌شناسی رو گوش می‌کردم، یه جایی در پاسخ به یکی از بچه‌ها که درمورد شرایط فعلی و ادامه دار بودن/ نبودنش سوال پرسیده بود، یه عالمه حرف زد و آخرش اضافه کرد:</p><blockquote><p>آدم اگر به واسطه‌ی شرایط نامعلوم فعلی، اون پنجاهش شده باشه پنج، باید بتونه با اون پنجِ فعلی حرکتش رو بکنه. </p></blockquote><p>و من خیلی دارم به این حرفش فکر می‌کنم. ضمن اینکه خیلی دلم تنگ شده برای حرکت کردن تو این مسیر با سرعت پنجاه. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/20/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>سلام به اردیبهشت</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/19</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/19</guid>
		<pubDate>Tue, 21 Apr 2026 08:07:37 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با صدای بارون از خواب بیدار شدم. پرده‌ی اتاقم رو زدم کنار. بارونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط زیر بارون پنبه‌ای و نرمی که داره می‌باره. خوشالم که اردیبهشت با یه هوای بهشتی شروع شده ^^]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با صدای بارون از خواب بیدار شدم. پرده‌ی اتاقم رو زدم کنار. بارونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط زیر بارون پنبه‌ای و نرمی که داره می‌باره. خوشالم که اردیبهشت با یه هوای بهشتی شروع شده ^^</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/19/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>و پایانِ یکشنبه با ورود به سرزمینِ عجایب</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/18</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/18</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 21:57:23 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جلسه اسپیکینگم رو رفتم. و کارهای امروز تموم شدن. حالا می‌خوام زود روتین ته شبی رو انجام بدم. بخزم زیر پتوم، شمسی خانم رو روشن کنم، و یه فیلم خوب ببینم. اگر استانداردهای لازم رو داشت هم وارد لیست فیلم‌های حال خوب کن میشه. بین تمام فیلم‌های ۲۰۲۵ که تا حالا دیدم، هیچ‌کدوم هنوز نتونسته به خوبیِ A Big Bo...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جلسه اسپیکینگم رو رفتم. و کارهای امروز تموم شدن. حالا می‌خوام زود روتین ته شبی رو انجام بدم. بخزم زیر پتوم، شمسی خانم رو روشن کنم، و یه فیلم خوب ببینم. اگر استانداردهای لازم رو داشت هم وارد لیست فیلم‌های حال خوب کن میشه. بین تمام فیلم‌های ۲۰۲۵ که تا حالا دیدم، هیچ‌کدوم هنوز نتونسته به خوبیِ A Big Bold Beautiful Journey باشه. ببینم اینی که امشب می‌بینم می‌تونه باهاش وارد رقابت بشه یا نه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/18/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آره خلاصه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/17</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/17</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 19:44:36 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که اون آقا بومیِ این‌جا نیست، برای بخشی از کارش به دونستن بافتِ این‌جا و راه‌هایی که باعث میشه تو کسب و کارش پیشرفت کنه نیاز داره. درنهایت اون مسئله‌ای که براش رفته بودم اون‌جا به صورت کامل تغییر جهت پیدا کرد. ازم خواست به چندتا چیز فکر کنم، منم خواستم به چندتا چیز فکر کنه، و ببینیم آخرش می‌تونیم با هم کنار بیایم یا نه. تو مسیر برگشت چشم‌هام برق می‌زد. دلیلش؟ کاری رو انجام داده بودم که عاشقشم. درمورد معماریِ یه کسب و کار گپ زده بودیم و من انگار شارژ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای این ذوق. </p><p>هیچ معلوم نیست که ملاقاتِ امروز به یه همکاری منتهی بشه یا نه. درواقع احتمالش زیر ده درصده. اما چراغی که تو سرم روشن شده، بخشی از مسیر رو روشن کرده که تا قبل از این نمی‌دیدمش.</p><p>دیگه مثل چندشب قبل از آینده نمی‌ترسم. فرفری هم این روزها در وضعیت مشابهی قرار داده و درنتیجه‌ی جنگ کارش رو از دست داده. بعد از اینکه ویس‌هام رو شنید بهم گفت: «کات کردن و بی‌کار شدن مثل همدیگه‌ن. اولش ناراحتی و غمگین، بعد می‌بینی چقدر کیس‌های بهتری هست. و وارد رابطه/ کار بعدی که می‌شی با خودت می‌گی چه خوب قبلی تموم شد.»</p><p>خلاصه که امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل با خودم بگم چه خوب قبلی تموم شد. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/17/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Sun, 19 Apr 2026 01:01:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[بخشی از افکار پراکنده‌ی مغزم؛ 
۱. من بنده‌ی نشونه‌هام. امشب توی اون لحظه‌ای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچه‌های دمپایی خیلی بی‌مقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگ‌ها بی‌ارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بخشی از افکار پراکنده‌ی مغزم؛ </p><p>۱. من بنده‌ی نشونه‌هام. امشب توی اون لحظه‌ای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچه‌های دمپایی خیلی بی‌مقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگ‌ها بی‌ارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمه‌ها نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم درخواستم رو بگم و بازنده‌ی جنگی باشم که درنهایت قرار نیست برام منفعتی داشته باشه.</p><p>۲. حالا تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و به فرداهایی فکر می‌کنم که امشب با آلبالو درموردشون صحبت می‌کردیم. فرداهایی که اگر کنار هم بودیم، یه نقطه‌ی روشن درش پیدا می‌کردیم. ولی حالا که دوریم؟ تا مدت طولانی‌ای شبیه به سیاهیِ شبه‌. </p><p>۳. سال قبل این موقع ذوق کنسرت بمرانی رو داشتیم. به چندماه بعدش فکر می‌کردیم و تصمیماتی که هر سه‌تامون باید تو اون بازه می‌گرفتیم. خوشحال بودیم که کنار همدیگه‌ایم و از پس هررررر چیزی می‌تونیم بربیایم.</p><p>۴. یه ویدیو دارم از شبی که کنسرت تموم شده بود، روی صندلی‌های یکی از فست‌فودی‌های سیتی‌سنتر نشستیم، با خنده و چشم‌هایی که از خوشی برق می‌زنه به دوربین نگاه می‌کنیم و میگیم فررودینِ سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت. بعدش پپرونی می‌خونیم و آلبالو تأکید می‌کنه که اینطوری بخونیمش: «بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون» </p><p>دلم می‌خواست آخرِ این فروردین هم کنار هم باشیم، دوباره چشم‌هامون رو بدوزیم به دوربینی که لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه، و بگیم «فروردین سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت». و بعد پپرونی رو مدل آلبالو بخونیم. </p><p>۵. تا ابد لعنت به دوری‌های اجباری. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<category>در سرزمین افکار</category>
	</item>
	<item>
		<title>صبحِ بعد از طوفان</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sat, 18 Apr 2026 08:12:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نشستم میونِ بازار شامِ اتاقم و می‌دونم قبل از هر چیزی باید این آشفته بازار رو جمع و جور کنم. بعدش یه حساب و کتاب اساسی انجام بدم و تصمیمی که باید رو بگیرم. به مربی باشگاه پیام بدم که بهم برنامه‌ی تمرین جدید بده. کلیتِ برنامه‌ی درس خوندنِ اردیبهشت رو دربیارم. این دل رو هم یک دله کنم و پرونده‌ی یه چیز...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نشستم میونِ بازار شامِ اتاقم و می‌دونم قبل از هر چیزی باید این آشفته بازار رو جمع و جور کنم. بعدش یه حساب و کتاب اساسی انجام بدم و تصمیمی که باید رو بگیرم. به مربی باشگاه پیام بدم که بهم برنامه‌ی تمرین جدید بده. کلیتِ برنامه‌ی درس خوندنِ اردیبهشت رو دربیارم. این دل رو هم یک دله کنم و پرونده‌ی یه چیزی رو ببندم.</p><p>امروز تولد فافا، این یار روزهای کودکی هم هست. فکر کردن بهش باعث میشه لبخند بزنم. صبح زود بهش پیام دادم، و دو روز پیش هم براش کیک درست کردم و شمعش رو زودتر فوت کرد، اما اگر بتونم امروز هم میرم و یه سر می‌بینمش. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از وضعیت کار، و غمی که نشسته روی دلم</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 21:24:25 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از حموم اومدم بیرون، نتم رو روشن کردم، و پیامی دریافت کردم که تمام حال خوب امروزم رو با خودش برد. خیلی خسته‌ام دیگه. احساس می‌کنم هر چقدر تلاش می‌کنم، به جایی نمی‌رسه. از دی ماه و با اولین قطعی اینترنت، کار شل و ول شد. با جنگ هم که شرکت‌مون کامل از هم پاشید و کارم رو به صورت کامل از دست دادم. این بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از حموم اومدم بیرون، نتم رو روشن کردم، و پیامی دریافت کردم که تمام حال خوب امروزم رو با خودش برد. خیلی خسته‌ام دیگه. احساس می‌کنم هر چقدر تلاش می‌کنم، به جایی نمی‌رسه. از دی ماه و با اولین قطعی اینترنت، کار شل و ول شد. با جنگ هم که شرکت‌مون کامل از هم پاشید و کارم رو به صورت کامل از دست دادم. این بین مونده بود همون چند نفری که یا مشاوره می‌گرفتن و یا کوچینگ، که اینا هم یواش یواش به صفر میل کردن. پیامی که امشب گرفتم هم نور علی نور بود. در حال حاضر هیچ چراغ روشنی نمی‌بینم، و نمی‌دونم می‌خوام هزینه‌هام رو چطور مدیریت کنم، وقتی هیچ ورودی‌ای نیست.</p><p>وقتی می‌بینم این همه سال درس خوندم، این همه جاهای مختلف کار کردم و سعی کردم تو چیزی که خیلی دوستش دارم حرفه‌ای بشم، و حالا نمی‌تونم حتی از اون چیزی که یاد گرفتم استفاده کنم، قلبم درد می‌گیره. </p><p>اینکه برسم به جایی که مجبور بشم کاری رو انجام بدم که به هیچ‌کدوم از چیزهایی که توشون مهارت دارم نیازی نداره، برام دردناکه.</p><p>خیلی غمگینم. مامان میگه کار عار نیست، و من این حرف رو قبول دارم. اگر کار رو عار می‌دونستم، هیچ‌وقت اولین درآمدم از فروشندگی نبود. ولی الآن اوضاع فرق می‌کنه. اون روزها خیلی کوچولو بودم و اول راه. داشتم می‌گشتم ببینم چی رو دوست دارم، چی رو دوست ندارم، و یواش یواش یه سری مهارت‌ها کسب می‌کردم که به درد آینده بخوره. و مسیر حرفه‌ایم رفت به سمتی که به آدم‌ها کمک کنم. حالا چطور همه‌ی چیزهایی که تو این سال‌ها جمع کردم رو بذارم کنار و برم سراغ کاری که یک بچه‌ی ده ساله هم می‌تونه انجامش بده؟ نمی‌دونم چقدر مسئله‌ای که ازش صحبت می‌کنم واضحه، ولی غمگینم و امیدوارم دلیلش مشخص باشه. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دختری در مزرعه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Fri, 17 Apr 2026 10:04:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[نشستم تو حیاط و باد بهاری پیچیده بین موهام. منتظرم بابا برسه و بریم باغ. کلاهم رو هم برداشتم و لباس‌های مخصوص باغ رو پوشیدم. تا خود شب قراره تو دشت و دمن بچرخم و تو دشت گل‌های محمدی برا خودم راه برم. هنوز اردیبهشت نشده، اما خیلی‌هاشون شکفته شدن. بهار سال قبل رو خونه نبودم و می‌خوام این بهار دو برابر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>نشستم تو حیاط و باد بهاری پیچیده بین موهام. منتظرم بابا برسه و بریم باغ. کلاهم رو هم برداشتم و لباس‌های مخصوص باغ رو پوشیدم. تا خود شب قراره تو دشت و دمن بچرخم و تو دشت گل‌های محمدی برا خودم راه برم. هنوز اردیبهشت نشده، اما خیلی‌هاشون شکفته شدن. بهار سال قبل رو خونه نبودم و می‌خوام این بهار دو برابر لذتش رو ببرم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>حالا دست‌هام بوی بهآرنارنج میدن</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2026 21:05:29 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز مراسم جمع‌آوری بهآرنارنج از حیاط رو داشتیم و خونه بوی بهشت میده. یه چندبار اومدم عکس‌هاش رو بذارم این‌جا، اندازه‌هاش درست درنمیاد و اگر روی این لینک کلیک کنید، می‌تونید یه بخشی ازش رو ببینید. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<div class="raw-html-embed"><div style="
max-width: 500px;
display: flex;
justify-content: center;
align-items: center;
margin: 0 auto;
padding: 1rem;
">
<img style="width: 100%; border-radius: 10px" src="https://s8.uupload.ir/files/img_20260416_093717_whr_8ur3.jpg" alt="">
</div></div><p><br>امروز مراسم جمع‌آوری بهآرنارنج از حیاط رو داشتیم و خونه بوی بهشت میده. یه چندبار اومدم عکس‌هاش رو بذارم این‌جا، اندازه‌هاش درست درنمیاد و اگر روی <a href="https://s8.uupload.ir/files/img_20260416_093717_whr.jpg" rel="nofollow">این لینک</a> کلیک کنید، می‌تونید یه بخشی ازش رو ببینید. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>آره خلاصه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Thu, 16 Apr 2026 08:20:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[جلسه هفتگی با بچه‌هام قراره امروز باشه. یکی‌شون دوباره نیست و این یعنی داره یه خرابکاری‌ای اون پشت انجام میده و نمی‌خواد فاش بشه. دیگه قشنگ می‌شناسمش، اونقدر استرسش به خاطر درست پیش نرفتن کارهاش زیاده، که ترجیح میده هیچ جایی آنلاین نشه و جواب هیچ پیامی رو نده، تا تایم جلسه بگذره. اما خبر خوب اینکه ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>جلسه هفتگی با بچه‌هام قراره امروز باشه. یکی‌شون دوباره نیست و این یعنی داره یه خرابکاری‌ای اون پشت انجام میده و نمی‌خواد فاش بشه. دیگه قشنگ می‌شناسمش، اونقدر استرسش به خاطر درست پیش نرفتن کارهاش زیاده، که ترجیح میده هیچ جایی آنلاین نشه و جواب هیچ پیامی رو نده، تا تایم جلسه بگذره. اما خبر خوب اینکه امروز خیلی حوصله دارم و تا از تو غار بیرون نکشمش، ول‌ کن نیستم. پیش به سوی امروز، و زیر ذره‌بین گذاشتنِ این نوگلانِ نوشکفته. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>روزی که مشکلم با رایتینگ حل بشه، عید منه</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Wed, 15 Apr 2026 10:42:11 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیگه حسابش از دستم دررفته چند ساله دارم با این چغرِ بد بدن کلنجار می‌رم. جالب اینجاست که نوع نوشتنم تو تافل جواب می‌ده و نمره‌ای نزدیک به کامل می‌گیرم. اما تو آیلتس؟ حتی نزدیک اون نمره هم نمیشم. مشکل اصلی‌م اینه که جزئی نمی‌نویسم. انگار همیشه چند پله از فرآیند توضیح دادن یه مسئله رو جا می‌ندازم. و ا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیگه حسابش از دستم دررفته چند ساله دارم با این چغرِ بد بدن کلنجار می‌رم. جالب اینجاست که نوع نوشتنم تو تافل جواب می‌ده و نمره‌ای نزدیک به کامل می‌گیرم. اما تو آیلتس؟ حتی نزدیک اون نمره هم نمیشم. مشکل اصلی‌م اینه که جزئی نمی‌نویسم. انگار همیشه چند پله از فرآیند توضیح دادن یه مسئله رو جا می‌ندازم. و این مشکل فقط محدود به انگلیسی نیست. سر پایان‌نامه و حالا هم مقاله، پرتکرارترین کامنت استادم یه جمله است: «لطفاً جزئی‌تر بنویس.»</p><p>برای خودم یه قانون گذاشته‌م؛ تصور کن داری برای یه بچه‌ی پنج‌ساله می‌نویسی و باید همه‌چیز رو توضیح بدی. اما امروز به این شک کردم که نکنه من واقعاً بلد نیستم چیزی رو ساده توضیح بدم؟ حتی برای یه بچه؟</p><p>تو تمرین امروز، جناب هوش مصنوعی هم صبرش تموم شد. گفت: «بیا یه قدم برگردیم عقب. به‌ جای جمله نوشتن، مفهوم هر پاراگراف رو تو سه کلمه بنویس.»</p><p>نتیجه؟ همون سه کلمه رو هم اونقدر انتزاعی نوشتم که کم مونده بود جیغ بزنه. گفت: «می‌شه دست از انتزاعی نوشتن برداری و دقیقاً همون چیزی رو بنویسی که تو متنه؟»</p><p>و بله. تو این یکی هم صداش رو درآوردم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<category>درس و مرس</category>
	</item>
	<item>
		<title>پیش به سوی جادوی چهارشنبه‌ها</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 23:12:57 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[از خونه‌ی خاله برمی‌گردم. لبخندی‌ام. علی عظیمی می‌خونه «دیگه تنهایی بسه، دیگه تنهایی بسه». و به فردایی فکر می‌کنم که ممکنه از اون چهارشنبه‌های جادویی باشه. از خیلی قبل‌تر از جنگ قبلی دیگه جلسه اسپیکینگی نداشتم. امروز پارتنر اسپیکینگم پیام داد و هماهنگ کردیم و فردا شب اولین جلسه‌مونه. یه جورایی براش...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>از خونه‌ی خاله برمی‌گردم. لبخندی‌ام. علی عظیمی می‌خونه «دیگه تنهایی بسه، دیگه تنهایی بسه». و به فردایی فکر می‌کنم که ممکنه از اون چهارشنبه‌های جادویی باشه. از خیلی قبل‌تر از جنگ قبلی دیگه جلسه اسپیکینگی نداشتم. امروز پارتنر اسپیکینگم پیام داد و هماهنگ کردیم و فردا شب اولین جلسه‌مونه. یه جورایی براش ذوق دارم. به دوست باشگاهیم هم گفتم که فردا میام و با هم بریم. از من بیشتر ذوق داشت که تنها نیست. چهارشنبه‌های باشگاه رو دوست دارم، خلوت‌تر از همیشه است و فقط آدم‌هایی رو می‌بینی که حس خوبی دارن، سرشون تو کار خودشونه و لبخندهاشون واقعیه. </p><p>دانش‌آموزهام رو چک کردم و متوجه شدم یکی‌شون این هفته رو خیلی خوب پیش نبرده. تیر آیلتس داره و یه روز هم براش یه روزه. بهش گفتم که فردا رو با هم درس می‌خونیم و می‌ترکونیم. و همه‌ی اینا یعنی فردا واقعنی می‌تونه یه چهارشنبه‌ی جادویی باشه. میام و ازش می‌نویسم. </p><p>خوشم میاد از نوشتن برنامه‌هایی که می‌خوای روز بعد داشته باشی. تو چهارشنبه‌ی شما چه خبر خواهد بود؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شما یک عنوان بوق‌دار تصور کن</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2026 17:00:21 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آهای لعنتی‌ای که هی داری پیچ اینترنت رو محکم و محکم‌تر می‌کنی، جان به جان آفرین تسلیم می‌کردی اگه فقط سه دقیقه دیرتر آخرین سرور باقی مونده رو هم می‌زدییییی؟ چهار ساعت کارم دود شد و رفت هوا. الآن کارد بزنی خونم درنمیاد. لعنتی، لعنتی، لعنتیییییی‌. ]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آهای لعنتی‌ای که هی داری پیچ اینترنت رو محکم و محکم‌تر می‌کنی، جان به جان آفرین تسلیم می‌کردی اگه فقط سه دقیقه دیرتر آخرین سرور باقی مونده رو هم می‌زدییییی؟ چهار ساعت کارم دود شد و رفت هوا. الآن کارد بزنی خونم درنمیاد. لعنتی، لعنتی، لعنتیییییی‌. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تو با چی من رو به یاد میاری؟</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 23:06:59 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[آدم‌ها تکه‌هایی از خودشون رو تو زندگیِ ما به جا می‌ذارن. و اگر زمان بگذره و یه روزی نباشن، کافیه یکی از اون‌ها رو ببینی تا لبخند بزنی، و یا برعکس. امشب در نتیجه‌ی دوتا اتفاق، به تکه‌های آدم‌ها _آدم‌هایی که دیگه نیستن_ توی زندگیم فکر کردم؛ ۱. شنیدنِ دوباره‌ی آهنگ‌هایی که جولی برام کاور کرده بود ۲. یا...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>آدم‌ها تکه‌هایی از خودشون رو تو زندگیِ ما به جا می‌ذارن. و اگر زمان بگذره و یه روزی نباشن، کافیه یکی از اون‌ها رو ببینی تا لبخند بزنی، و یا برعکس. امشب در نتیجه‌ی دوتا اتفاق، به تکه‌های آدم‌ها _آدم‌هایی که دیگه نیستن_ توی زندگیم فکر کردم؛ ۱. شنیدنِ دوباره‌ی آهنگ‌هایی که جولی برام کاور کرده بود ۲. یادآوریِ اولین باری که سینما پارادیزو رو دیدم/ دیدیم. </p><p>ماه، بستنی، شِرِک، عدس پلو، فردوسی، ایفوریا، متال، Swallow The Sun، شازده کوچولو، ویگن، آفتابگردون، امی واینهاوس، آلبوم، کد و پایتون، زورخونه، نامه، Secret Garden، قطب‌نما، یاس، هرمز، و... .</p><p>همه‌شون یادآور یه خاطره، و یه آدمن. من تو ذهن اونا با کدوم تکه‌ام به یاد آورده میشم؟ با چی یادم می‌افتن؟ گمونم این سوالیه که از این به بعد دلم می‌خواد از آدم‌ها بپرسم. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>از نور و بهار</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Mon, 13 Apr 2026 08:31:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشم‌هام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم‌. ایستادم کنار باغچه و به برگ‌های نورسته‌ی نهال‌ها، بذر گل‌هایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشم‌هام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم‌. ایستادم کنار باغچه و به برگ‌های نورسته‌ی نهال‌ها، بذر گل‌هایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از خاک بیرون آورده بودن، و شمعدونی‌ها نگاه کردم. لبخندی شدم و با آب خیلی سرد صورتم رو شستم. بعدش انگار چند قدمی از اون سیاهی فاصله گرفتم، و رو بهش گفتم هنوز نه. </p><p>حالا آهنگی که دیشب برای راض فرستادم و ازش خواستم روزش رو باهاش شروع کنه رو با صدای بلند پلی کردم، می‌خوام یه صبحونه‌ی خوب درست کنم، تو کشوی پارچه‌ها رو بگردم و گل گلی‌ترین‌شون رو بردارم تا خانوم خیاط یه لباس بهاریِ زیبا برام بدوزه، و بعد درس و مشق رو از سر بگیرم. همراه با بچه‌های دمپایی که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و کنار هم قدم‌های مورچه‌ای برمی‌داریم.</p><p>بریم امروزمون رو بسازیم؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>لحظه‌ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>منم همینطور آقای مسکوب</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 23:00:16 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[«بمیرید پیش از آن‌که مرده شوید.» حدیث نبوی است. فرمایشی است که مخصوص عرفا صادر شده؛ پیش از آن‌که مرگ برسد قالب تهی کنید، از حُبّ دنیا بمیرید و رهایش کنید. هیچ دلم نمی‌خواست عارف بودم و پیش از مرگ می‌مردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش‌تر از ملکوت عالم علوی می‌پسندم. عاشق بیعار این “عجوزهٔ هزار داما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>«بمیرید پیش از آن‌که مرده شوید.» حدیث نبوی است. فرمایشی است که مخصوص عرفا صادر شده؛ پیش از آن‌که مرگ برسد قالب تهی کنید، از حُبّ دنیا بمیرید و رهایش کنید. هیچ دلم نمی‌خواست عارف بودم و پیش از مرگ می‌مردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیش‌تر از ملکوت عالم علوی می‌پسندم. عاشق بیعار این “عجوزهٔ هزار دامادم”. با وجود مرگ‌ومیر عزیزان، با وجود هزار محنت ناسزاوارِ این مادرِ بی‌وفا، اتفاق می‌افتد که حس کنم انگار از من خوشبخت‌تر کسی نیست. تو که می‌دانی چقدر الکی‌ خوش، یا به عقیدۀ تو ابلهم.</p><p>• در سوگ و عشق یاران | شاهرخ مسکوب</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<category>بخوان</category>
	</item>
	<item>
		<title>از جنگ، اخبار و احوالات ما</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Sun, 12 Apr 2026 20:50:42 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امروز تونستم کمی به اینترنت بین‌الملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که می‌دونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خ...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>امروز تونستم کمی به اینترنت بین‌الملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که می‌دونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خندیدم. و بیش از پیش دلم برای خودمون سوخت. و برای همه‌ی اون‌هایی که به نوعی درگیر آتیش جنگ شدن و دارن آسیب می‌بینن.</p><p>حالا موسیقی‌های خوبی که این روزها می‌شنوم رو پلی کردم، سعی می‌کنم به تصویری که تو ذهنم می‌سازن فکر کنم، و همزمان حاضر میشم تا برم خونه‌ی خاله نازی. اون‌جا نجات‌دهنده است. تو همه‌ی این چند وقت ما رو کنار هم نگه داشته، و باعث شده چند ساعتی رو از هیاهوی اون بیرون دور باشیم.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		<category>لحظه‌ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>شبیه بازگشتی دوباره به زندگی</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Sat, 11 Apr 2026 16:40:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[حالا که دارم می‌نویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقه‌ام قدم می‌زنم. دو سمت خیابون پر از درخت‌های کاج، نارنج و گل‌های خوشبوئه. می‌تونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دل‌انگیزی رو می‌کشی توی ریه‌هات؟ از تقریباً یک هفته‌ی دیگه بوی گل‌های محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>حالا که دارم می‌نویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقه‌ام قدم می‌زنم. دو سمت خیابون پر از درخت‌های کاج، نارنج و گل‌های خوشبوئه. می‌تونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دل‌انگیزی رو می‌کشی توی ریه‌هات؟ از تقریباً یک هفته‌ی دیگه بوی گل‌های محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و به‌به :»</p><p>به این فکر می‌کردم که امروز اولین روزیه که بعد از مدت‌ها انگار دارم زندگیش می‌کنم. از دی ماه به اینور نمی‌فهمیدم روزها چطور می‌گذرن، به صورت کامل متوقف شده بودم و درس و کار و زندگی از یادم رفته بود. ولی این شنبه؟ بدون اینکه بدونم شبیه یه شروعه. با صدای پرنده‌های پشت پنجره‌ی اتاقم از خواب بیدار شدم. بعد از صبحونه رفتم پشت میزم. گل‌های روی میز بوی خوبی داشتن. یه مجموعه تست کمبریج زدم و از دیدن نمره‌ام متعجب شدم. هفت و نیم! فکر می‌کردم این سه ماه دوری باعث شده باشه خیلی افت کرده باشم، اما مثل اینکه اینطور نیست. کتلت درست کردم. از باغچه‌ی توی حیاط اولین نعناهای خوشبوی امسال رو چیدم. موسیقی خوب شنیدم، یه کم دیگه درس خوندم. و با راه رفتنی شبیه به رقص تو خونه چرخیدم. چشم‌هام رو اون مدلی که آلبالو بهم یاد داده آرایش کردم و رفتم باشگاه. حتی تمرین‌ها هم یه طور دیگه بهم چسبید. حالا جلوی خونه‌ام و منظره‌ای که دارم می‌بینم یه جون اضافه بهم میده. عکسش رو به همین نوشته لینک کردم. <a href="https://s8.uupload.ir/files/img_20260411_163712_kmly.jpg" rel="nofollow">(کلیک)</a> ولی شما صدای پرنده‌ها و یه نسیم دل‌انگیز هم بهش اضافه کنید.</p><p>بریم ادامه‌ی امروز رو هم زندگی کنیم؟ </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<category>لحظه‌ها</category>
	</item>
	<item>
		<title>در ادامه‌ی جزیره‌ی بلاگفا؛ سلام.</title>
		<link>https://orangeblossom.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://orangeblossom.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Fri, 10 Apr 2026 09:29:04 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[این روزها بیش از هر وقت دیگه‌ای دوست دارم لحظه‌ها رو ثبت کنم. سال‌ها قبل مستطیل سفید و دوست‌داشتنی بلاگفا ثبت کردن رو ممکن می‌کرد، بعد از اون یک کانال کوچولوی تلگرامی، و حالا شاید این‌جا. نمی‌دونم کسی از بچه‌های بلاگفا این‌جا هست یا نه، من با همون اسم و آدرسِ سرزمین بلاگفا می‌نویسم. شاید روزی نشونه‌...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها بیش از هر وقت دیگه‌ای دوست دارم لحظه‌ها رو ثبت کنم. سال‌ها قبل مستطیل سفید و دوست‌داشتنی بلاگفا ثبت کردن رو ممکن می‌کرد، بعد از اون یک کانال کوچولوی تلگرامی، و حالا شاید این‌جا. نمی‌دونم کسی از بچه‌های بلاگفا این‌جا هست یا نه، من با همون اسم و آدرسِ سرزمین بلاگفا می‌نویسم. شاید روزی نشونه‌ای از یکی‌تون تو این سرزمین تازه هم پیدا شد.</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://orangeblossom.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>زی‌زی</dc:creator>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	</item>
</channel>
</rss>