مامان
مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم میره و میاد و به شکل بامزهای جلو خودش رو میگیره که برام اسپویل نکنه :))
در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولتآبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گذاشته بود روی پسرش. و بله! به همین زیبایی لو داد که کدوم شخصیتهای داستان بچهدار میشن. وقتی جیغ کشیدم که مامانی اسپویل نکن، خندید و گفت بذار برم که نمیتونم جلو زبونم رو بگیرم. وقتهایی که یه رمان دستش میگیره تبدیل به مامانِ خیلی خوشمزهتری میشه :)))
