وقتی زنهایی تو زندگیهایی نابهسامان رو میبینم که بالاخره شجاعت این رو پیدا میکنن که بزنن زیر همهچیز، و خودشون رو نجات بدن، از ته قلبم خوشحال میشم. امشب یکی از همین زنها که جای خاصی تو قلبم داره رو بغل کرده بودم و هر دو گریه میکردیم. محکم به خودم فشردمش و بهش گفتم برو و هیچوقت هم پشت سرت رو نگاه نکن. برو و برای خودت زندگیای رو بساز که لایقشی. برو. گریه میکردیم و میگفت دعا کن از پسش بربیام. و من میدونستم اون چه زن توانمندیه. امشب باهاش خداحافظی کردم. و قراره فردا ظهر، درست وقتی که کسی انتظارش رو نداره، همهچیز رو بذاره پشت سرش و از اون خونه و این شهر بره. تا فرداشب که خبر بده رسیده به یه جای امن، خیلی زیاد نگرانشم. اما میدونم بعد از اون از پس همهچیز برمیاد.
بهش افتخار میکنم که حرف از رفتن زد. حرف از ترک کردنِ اون زباله زد. و از ته ته ته قلبم دعا میکنم به سلامت از اینجا بره و بعد از این یه زندگیِ خوب در انتظارش باشه.
بعد از مشهد رفتم رشت. و امیدوار بودم که اونجا بتونم اون تجربهی بد رو بذارم کنار و چند روزی رو خوش بگذرونم. اما؟ یه روز صبح بیدار شدم و دیدم خبر اومده که تافل دیگه تو ایران برگزار نمیشه. درحالی که هنوز تکلیف آزمون کنسل شدهی خودم مشخص نبود. هنوز تو شوک این اتفاق بودم که یه درامای خانوادگی عجیب و غریب راه افتاد و هوای اون شهر برای من خفهکننده شد. منی که دیوونهی رشت بودم، دلم میخواست زودتر ازش بزنم بیرون. با تلاطمهای خیلی خیلی زیاد اون شهر رو ترک کردم. و اومدم به اصفهان عزیز عزیزم که همیشه برام خونه است. قرار بود اینجا یه سری کار نیمه تموم انجام بدم، اما دلیل اصلیم دیدن دوستان گرمابه و گلستان بود. تو بدترین حال روحی ممکن رسیدم اصفهان. آلبالو و راض رو دیدم. چهار روز باکیفیت رو کنار هم گذروندیم. و به معنای واقعی کلمه رفرش شدم. حرف زدیم. هر چه پیش اومده بود رو براشون تعریف کردم و به بهترین نحو ممکن من رو شنیدن. اون کارهایی که به خاطرشون اومده بودم اصفهان هم اونطوری که باید پیش نرفتن و همه همچنان ناتمومن. اما؟ انگار اهمیتی نداره. دیروز بعد از پیگیریهای هزار باره از ETS بهم ایمیل زدن و فری میکاپ دادن و تو اکانتم هم فعال شد. اما تو ایران نمیتونم آزمون بدم و باید یه کشور دیگه رو انتخاب کنم. آخرین باری هم هست که میتونم آزمون رو شرکت کنم. حالا چیکار خواهم کرد رو نمیدونم حقیقتش. هیچ ایدهای ندارم. هیچی. اما میدونم بچه پرروتر از این حرفام که بخوام کنار بکشم.
حالا تو اتوبوسی نشستم که میره به سمت خونه. تا شب میرسم خونه. و کمکم میرسم به یه تصمیم برای ادامهی مسیر. تا اینجا هیچ چیزی اونطور که فکر میکردم پیش نرفته. هیچچیزی. اما وقتی از این پیچ سخت بگذرم، شاید چیزهای بهتری در انتظارم باشه و جایی که فکرش رو نمیکنم، ورق برگرده. اینطور نیست؟
امروز آخرین روزیه که مشهدم. برخلاف تصورم، این شهر رو دوست ندارم. و شاید عجیب به نظر برسه، اما هیچ تعلق خاطری به هیچ کجاش ندارم. بهترین ساعاتی که درش گذروندم، همون چند ساعتی بود که دیروز صبح نگار رو دیدم. انگار کنار نگار بودن باعث شد همهچیز خوشایندتر بشه. نمیدونم. اما خوبه باز یه نقطهی روشنی داشت این سه روز که وقتی برگردم و مرورش کنم، لبخندی بشم.
همیشه فکر میکردم وقتی برای اولین بار پام رو بذارم تو حرم، وقتی روبهروی اون گنبد قرار بگیرم، وقتی تو صحنها راه برم، و وقتی به پنجره فولاد دست بزنم، حس متفاوت و عجیبی رو تجربه کنم. اما برای من هیچ تفاوتی نداشت. و تعجب میکردم از واکنش آدمها، از جوری که تلاش میکردن همدیگه رو هل بدن و دستشون برسه به ضریح، از جوری که تو صفهای طولانی میایستادن و از هم میزدن جلو، از تنه زدنهای عجیب به هم، از نگاهها و... . من توانایی درک اینها رو ندارم. و فقط برام عجیبه همهچیز.
دیشب هم دلم شکست تو حرم. از چاییخونه برای خودم چایی گرفتم، نشستم یه گوشه و گنبد رو نگاه کردم و تو دلم باهاش حرف زدم. از هرچه که پیش اومده بود، از هرچه که تو سرم میگذشت، از زندگیِ پیش رو، و تمام ترسی که تو وجودمه. برای آخرین دوستم هم زنگ زدم و گفتم اگر دوست داری حرف بزنی، من نشستم یه جا و گنبد روبهرومه. حرفهاش رو زد و وقتی بهم گفت دلم آروم شد، لبخندی شدم. و همین حرفش شاید باعث شد منم یه کم آروم بشم.
درکل، اتفاقات خوبی نیفتاد و بیشتر ساعاتی که اینجا گذروندم یا گریهای بودم، یا بیاعصاب و یا غمگین غمگین غمگین. آیا اگر همهی اینها پیش نمیومد، این شهر برام طور دیگهای بود؟ نمیدونم.
ممنونم بابت هر چیزی که شاید الان نتونم بفهمم چرا پیش اومد. یا چرا تجربهاش کردم. من خودم رو مهمون تو دیدم، نه این آدمهای غریب.
گاهی یه اتفاقات ماورایی پشت هم ردیف میشن، که تو نمیتونی هیچ توضیح خاصی براشون پیدا کنی. اما آدمها با تکیه بر کانسپت حکمت، سعی میکنن ابهام به وجود اومده رو برا خودشون برطرف کنن. و من هر بار که باهاش مواجه میشم شگفتزده میشم از طوری که باور داشتن به همین کانسپت ساده میتونه تلاطمهای وجود یه آدم رو از بین ببره. از پنحشنبهی هفتهی قبل مدام اتفاقات این چنینی پشت هم رخ دادن و اونقدر به هم نزدیک بودن، که مغز من توان پردازششون رو نداشت. درنهایت هم هیچ چیزی شبیه به تصوراتم پیش نرفت و جوری لحظهها گذشتن که هیچ تصورش رو نمیکردم. آیا منم باید با تمام وجودم این کانسپت «حکمت» رو بپذیرم و هرچه پیش اومده رو بندازم گردنش؟
این نوشته رو میذارم برای اون عزیزانی که پیگیر بودن و میخواستن بدونن آزمون به کجا رسید. ظهر امروز آزمون داشتم. و بعد از پشت سر گذاشتن یه ۴۸ ساعت سخت و پراسترس و تقریباً بدون خواب، تو آخرین لحظات رسیدم سنتر. هرچی در ادامه نوشتم، چیزهاییه که پیش اومد:
صبح به هر بدبختیای بود باز ماشین راه افتاد و رسیدیم به ده کیلومتری مشهد که دوباره خراب شد و جوش آورد. به پارتنر اسپیکینگم که امروز باهم آزمون داشتیم گفتم، و چون اونم داشت با خانواده پشت سرم میومد، رسیدن و من تا سنتر رو با اونا رفتم. حتی مجبور شدم لباسهام رو هم دست بگیرم و برم تو یه سرویس بهداشتی عوض کنم!
بالآخره رسیدیم سنتر. کارهای اولیه رو انجام دادیم و نشستیم پشت سیستمها. قبل از شروع هم خانم مسئول گفت که امروز اینترنت کمی ضعیف بوده و اگر صفحه لود نشد یه دور خاموش و روشن کنید. باز اگر کار نکرد، من رو صدا کنید.
آزمون شروع شد. سوالات ریدینگم عالی بود. حتی دوتا پسیج تکراری هم داشتم. سوالات لیسنینگ عجیب خوب بود و تو اونا هم تکراری داشتم. رسیدیم به راتینگی که اینقدر نگرانش بودم و تسک اولش خوب گذشت، تسک دو هم خوب بود، اما تسک سه کامل تکراری بود.
نوبت اسپیکینگ که رسید، تسک اول به شدت سختی برام افتاد، اما نصف بیشترش رو درست تکرار کردم. رسید به تسک دوم و سوالات اینترویو، اینجا سیستم من از کار افتاد. خانم مسئول رو صدا کردم، اومد برام دوباره رفرش کرد و درست نشد. و این اتفاق سه بار افتاد و من پشت سهتا سیستم متفاوت نشستم و باز سوالات برام نیومد.
دیگه خانم مسئول گفت که وقت نیست و بذارید براتون ریپورت میکنم مشکل رو به ETS تا ووچر بده بهتون دوباره.
این اتفاق برای من افتاد، پارتنر اسپیکینگم و یه خانم دیگه.
حال هیچکدوم از ماها هم خوب نیست. و فعلاً میخوام بهش فکر نکنم، بذارم ایمیل ETS بیاد و خانم مسئول بهمون خبر بده که چی میشه. بعد از همهی اینا بشینم به این فکر کنم که آزمون دوباره رو چیکار کنم.
این بود گزارش سومین تلاش ناکام برای خلاص شدن از دست زبان.
خلاصه که حالا باید منتظر بمونم ببینم پیگیریها از سمت سنتر به کجا میرسه، و ایمیل ETS کی ارسال میشه و ووچر رایگان رو کی بهمون میدن. در حال حاضر ناراحتم، اما بیش از همه برای پارتنر اسپیکینگم و وضعیتی که الآن داره. همین :«
امروز زنگ زدم به اون دوستم که تازگیها زایمان کرده. یعنی قبلاً یکی دو بار تماس گرفته بودم و متوجه بودم که خب شرایط جواب دادن به تلفن رو نداره. ولی امروز یه حسی بهم میگفت برو بهش زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و جواب هم داد و خیلی کوتاه صحبت کردیم. یه حسی داشتم شبیه به اینکه باید زود زود تلفن رو قطع کنم و فقط بهش بگم میخواستم حال خودت و نینیها رو بپرسم. حالا از وقتی اون تماس دو سه دقیقهای تموم شده، یه حالیام. یه حالی که نمیتونم با کلمه توصیفش کنم. آقا اینو درک میکنم که الآن شرایط خوبی نداره، دور و برش شلوغه، و در یه جهان کااااملا متفاوت از من زندگی میکنه و هزااااارتا نگرانی داره، اما احساس میکنم یه چیزی شبیه گسل بین ما قرار داره الآن. و این اون چیزیه که تو دوستیها اذیتم میکنه.
ما ششتا دوست بودیم. و رفته رفته به واسطه انتخابهامون در زندگی، یه کم جهانمون فرق کرد. ولی مدیریتش میکردیم. اما الآن چند وقته که حس میکنم از اون گروه شش نفره، فقط سهتامون هستیم که در استیجهای مشترکی از زندگی قرار داریم و نوع ارتباطمون عمیقتره. من و آلبالو و راض. و میدونی؟ این ناراحتم میکنه که دارم کوچیک و کوچیکتر شدن یه اکیپ محشر رو میبینم.
پ.ن: الآن اونقدر هیجاناتام غالبن که نه میخوام حرف منطقی بشنوم، نه چیزی. فقط نیاز دارم این غم درونیای که گاهی کمرنگتر میشه رو یه جایی تبدیل به کلمه کنم.
امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درختها راه رفتم. با ببعیها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوتههای لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علفهای هرزِ میون سبزیها رو از جا کندم. کنار یونجهها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانهها و سنجاقکها نگاه کردم. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم.
این شما و این هم عکسهایی از مزرعهی قشنگ ما:
انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم، انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن، فلفلهای جیگیلی، کدوی نقلی که دلم براش رفت، گل بنفش و زیبای بادمجون، بوتههای گوجهای که همچنان فقط گلهاشون رو بهمون نشون میدن، خیارهای خوشرنگ، ریحونهای بهشتی، پروانهی قشنگی که جزئیات بالهاش شگفتانگیزه، ببعیِ گوگولی :»
یه چهارشنبهی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظهاش اکلیلهای جادویی ریخته بودن انگار :))))
صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمهی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفتهی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درسهای امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهرهاش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقهاش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همهچیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نینیِ قشنگمون. با لبخندی که از همینجا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسهی لیزر و گفتگوهای بامزهای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نونهای خوشمزهاش خریدم. میون رنگهای مغازهی ترهباری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیشگویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمزهی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تستها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیامهای راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایدهای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسهی آنلاین ایدهپردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر میرسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایدههای درختِ پر شکوفهی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپهای خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص میکنه همهچیز رو.
حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام میرقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین میخونم و از خودم میپرسم:
?What kind of world do you want it to be
در این باغ کوچک
چرا صدای تبر قطع نمیشود؟
در این باغ کوچک
مگر چند سرو و صنوبر هست
که این دندان برندهی تبر از شکستنشان سیر نمیشود؟
صبح جمعهای که کلهی سحر بیدار شدم. حالا تا بقیه بیدار شن، میخوام املت مفصل درست کنم. با سبزیهای باغ، و نون بربری کنارش یه سفره بندازم برا صبحونه. بعدش هم بریم سراغ شروع رسمی روز، جلسه با بچهها، یه کوچولو استراحت، و بیرون رفتن با این گروه جدید. تو این شهر خیلی کم پیش میاد با آدمهای جدید بیرون برم. ولی امروز؟ امتحانش میکنم :»
بریم این جمعه رو بسازیم؟
تو خودم حل شدم. اون بیکلامی که باعث میشه به بیوزنی برسم رو پلی کردم. و به این فکر میکنم که چقدر دلم میخواد از این پیله بیرون بیام. هر چیزی که دست و پاهام رو محکم گرفته رو رها کنم و همراه با بادی که داره میوزه، برم اون دور دورا. ولی برای الآن، شاید با بستن چشمهام و سوار شدن به قطار سرزمین خیال، بتونم برم اون دور دورا. تو سرزمینهای نرم و مخملیِ خیال. شب بخیر 🪄.
من واقعا نمیدونم چقدر دیگه میتونم این وضعیت مزخرف رو تحمل کنم. وضعیت اینترنت اونقدر بده که من برای زدن یه تست ساده که معمولا زیر 30 دقیقه زمان لازم داره نزدیک دو ساعت وقت صرف میکنم که فایلهای صوتیش لود بشن. این وسط اونقدر ذهنم خسته میشه که عملکردم رو تو تسکهایی که در ادامهی روز باید انجام بدم تحت تاثیر قرار میده. میخوام از یه ابزار ساده استفاده کنم، شونصد بار باید گوشی رو بزنم رو حالت هواپیما و بردارم تا شاید یهو اینترنت کمی بهتر بشه. مودم خونه هم که دیگه اسمش رو نیار. از چند روز پیش که آنتن و اینترنت کل شهر برای چندین ساعت قطع شد، دیگه کار نمیکنه. و مخابرات کوفتی هم جوابگوی هیچی نیست. خسته شدم. خیلی هم خسته شدم. دیگه از این گرمای مزخرف، قطعی برق، و جنگ هم بهتره چیزی نگم. کاش میتونستم یه دکمه رو بزنم و ترنسفر بشم به یه جای دیگه تو این کرهی زمین. یا حتی نمیدونم، تغییر شکل پیدا کنم و دیگه یه آدم تو این نقطه از جغرافیا نباشم. مثلا یه ابری باشم که روی یه گیاه میباره و تموم میشه. یا یه جوونه که یه جا سر از خاک بیرون آورده و سعی میکنه رشد کنه و بزرگ و بزرگتر بشه. یا حتی یه پرنده که میتونه بال بزنه و بره هر کجا که دلش خواست.
دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار میکرد.
خلاصه یه فرصت ریاسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم سراغ یه سنتر دیگه. کجا؟ ور دل امام رضا. مشهد. و حالا ۴۳ روز دیگه آزمون دارم :»
من تا حالا مشهد نرفتم. و هر بار خانواده خواستن برن، یه چیزی پیش اومده و من نتونستم باهاشون برم. اما این بار؟ به شکل عجیبی جور شده و قراره برم. به فال نیک میگیرمش و میگم امام رضا جون گفته پاشو بیا پیش خودم :)))))
عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزیهای کاشته شده. ریحونها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچهی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دستهام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجهها رو درو میکرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده میکرد برای امشب که برنامهی سمپاشیِ یه سری از درختها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظهای که درش قرار داشتم فکر میکردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظهام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری.
بذارید دوتا عکس هم بذارم :»
ریحونهای بنفشی که بوی بهشت میدن، غروب از پشت یونجههای سبز با گلهای ریز بنفش.
چند وقت پیش خانم فوریه تو وبلاگش از کوچهی چترچی نوشته بود و رسم درست کردن حلوا تو ظهر تاسوعا. از همون روز دلم میخواست این کار رو برای تاسوعای امسال انجام بدم. حضرت عباس همیشه برای من عزیز بوده. تو تمام این سالها، هر وقت جایی گیر کردم، بهش توسل کردم. شاید ریشهاش برگردد به بچگی؛ بابا ارادت خاصی به حضرت عباس داشت و اسمش همیشه تو خونه و زندگیمون بود و همچنان هم هست. نمیدونم. اما این ارادت و حس عجیبی که نسبت بهش دارم تنها چیزیه که طی این سالها از دستش ندادم.
حالا ظهر تاسوعای امسال حلوا درست کردم. حاجتی که داشتم رو گفتم و تو دلم کلی باهاش حرف زدم. بعد که داشتم حلواها رو میبردم برای همسایهها، یکیشون بهم گفت صبر کن تا ظرف رو بهت پس بدم. و دیدم توی ظرف دوتا برگ سبز پتوس گذاشته. از همون لحظه لبخندیام. به چشم یه نشونهی خوب دیدمش.
امسال هم دست ما رو بگیر.
امشب «او و دوستانش» گوش میکنم و تصاویری که میسازن رو تو سرم تصور میکنم. لبخندی میشم. تو رختخوابم غلط میزنم و لبخندم عمیقتر میشه. میخونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو میبینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهیها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و موهام میریزن تو صورتم. از میون تارهای مو به آسمونِ بالای سرم نگاه میکنم و به این فکر میکنم که چقدر گاهی جهان میتونه تو یه لحظه برات زیبا بشه.
خببببب، آزمون رو بوک کردمممم. حالا خانم زیزی ۷۹ روز دیگه آزمون داره. و قراره تا اون روز همهی زندگیش بشه درس و تا حد امکان باقی ابعاد زندگی رو محدود کنه. خوشالم بالآخره رسیدم به اینجا و چشم به هم بزنم روزها میگذرن و میرسیم به روز موعود :)))
در جهت خوشحال کردن خودم چیکار کردم؟ رفتم آرایشگاه و موها رو دادم رفت. کوتاه و زیبا. هنوز به چهرهی جدیدم توی آینه عادت ندارم. اما؟ تا ابد درود به موهای کوتاه.
بچهها جون من برای چند نفرتون که آدرس کانالم رو خواسته بودید، کامنت گذاشته بودم، گویا ارسال نشده و نمیدونم چرا اینطور بوده. خلاصه که اگر تو اون دستهای بودید که کامنتی دریافت نکردید، تو گفتمان به من پیام بدید لطفاً ^^
اون دوستم که هنده، بهم میگه باید قدمهای کوچکی که برمیداری رو جشن بگیری. امروز بهش پیام دادم و نوشتم که «ووچر خریدمممم، و حالا به اینباکس ایمیلم چشم دوختم که کدش رو برام بفرستن». کلی ذوق کرد و گفت بالآخره داره یه چیزی جلو میره، امیدوارم زود زود بیای و با نمرهات باعث بشی ذوقت رو بکنیم. حالا در راستای توصیهاش برای خوشحالی کردن، میخوام به خانم نویسنده پیام بدم و ببینم در چه حاله. اگر اوکی بود بریم یه وری باهمدیگه. اگر هم نبود؟ یک خوشحالی کوچک برای خودمان میسازیم.
خلاصه که از حالا به بعد با ما همراه باشید در مراحل مختلفی که قراره کلییییییی ذوقی ذوقی بشم و درموردشون بنویسم.