بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

از لحظه

امشب «او و دوستانش» گوش می‌کنم و تصاویری که می‌سازن رو تو سرم تصور می‌کنم. لبخندی میشم. تو رخت‌خوابم غلط می‌زنم و لبخندم عمیق‌تر میشه. می‌خونه «میرم اقیانوس، کف اقیانوس» و من خودم رو می‌بینم که شیرجه زدم میون اقیانوس و از کنار ماهی‌ها رد میشم، و میرم جایی که دیگه هیچکی پیدام نکنه. سرم رو تکون میدم و موهام می‌ریزن تو صورتم. از میون تارهای مو به آسمونِ بالای سرم نگاه می‌کنم و به این فکر می‌کنم که چقدر گاهی جهان می‌تونه تو یه لحظه برات زیبا بشه. 

از نور و بهار

دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشم‌هام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم‌. ایستادم کنار باغچه و به برگ‌های نورسته‌ی نهال‌ها، بذر گل‌هایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از خاک بیرون آورده بودن، و شمعدونی‌ها نگاه کردم. لبخندی شدم و با آب خیلی سرد صورتم رو شستم. بعدش انگار چند قدمی از اون سیاهی فاصله گرفتم، و رو بهش گفتم هنوز نه. 

حالا آهنگی که دیشب برای راض فرستادم و ازش خواستم روزش رو باهاش شروع کنه رو با صدای بلند پلی کردم، می‌خوام یه صبحونه‌ی خوب درست کنم، تو کشوی پارچه‌ها رو بگردم و گل گلی‌ترین‌شون رو بردارم تا خانوم خیاط یه لباس بهاریِ زیبا برام بدوزه، و بعد درس و مشق رو از سر بگیرم. همراه با بچه‌های دمپایی که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و کنار هم قدم‌های مورچه‌ای برمی‌داریم.

بریم امروزمون رو بسازیم؟ 

از جنگ، اخبار و احوالات ما

امروز تونستم کمی به اینترنت بین‌الملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که می‌دونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خندیدم. و بیش از پیش دلم برای خودمون سوخت. و برای همه‌ی اون‌هایی که به نوعی درگیر آتیش جنگ شدن و دارن آسیب می‌بینن.

حالا موسیقی‌های خوبی که این روزها می‌شنوم رو پلی کردم، سعی می‌کنم به تصویری که تو ذهنم می‌سازن فکر کنم، و همزمان حاضر میشم تا برم خونه‌ی خاله نازی. اون‌جا نجات‌دهنده است. تو همه‌ی این چند وقت ما رو کنار هم نگه داشته، و باعث شده چند ساعتی رو از هیاهوی اون بیرون دور باشیم.

شبیه بازگشتی دوباره به زندگی

حالا که دارم می‌نویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقه‌ام قدم می‌زنم. دو سمت خیابون پر از درخت‌های کاج، نارنج و گل‌های خوشبوئه. می‌تونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دل‌انگیزی رو می‌کشی توی ریه‌هات؟ از تقریباً یک هفته‌ی دیگه بوی گل‌های محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و به‌به :»

به این فکر می‌کردم که امروز اولین روزیه که بعد از مدت‌ها انگار دارم زندگیش می‌کنم. از دی ماه به اینور نمی‌فهمیدم روزها چطور می‌گذرن، به صورت کامل متوقف شده بودم و درس و کار و زندگی از یادم رفته بود. ولی این شنبه؟ بدون اینکه بدونم شبیه یه شروعه. با صدای پرنده‌های پشت پنجره‌ی اتاقم از خواب بیدار شدم. بعد از صبحونه رفتم پشت میزم. گل‌های روی میز بوی خوبی داشتن. یه مجموعه تست کمبریج زدم و از دیدن نمره‌ام متعجب شدم. هفت و نیم! فکر می‌کردم این سه ماه دوری باعث شده باشه خیلی افت کرده باشم، اما مثل اینکه اینطور نیست. کتلت درست کردم. از باغچه‌ی توی حیاط اولین نعناهای خوشبوی امسال رو چیدم. موسیقی خوب شنیدم، یه کم دیگه درس خوندم. و با راه رفتنی شبیه به رقص تو خونه چرخیدم. چشم‌هام رو اون مدلی که آلبالو بهم یاد داده آرایش کردم و رفتم باشگاه. حتی تمرین‌ها هم یه طور دیگه بهم چسبید. حالا جلوی خونه‌ام و منظره‌ای که دارم می‌بینم یه جون اضافه بهم میده. عکسش رو به همین نوشته لینک کردم. (کلیک) ولی شما صدای پرنده‌ها و یه نسیم دل‌انگیز هم بهش اضافه کنید.

بریم ادامه‌ی امروز رو هم زندگی کنیم؟