از نور و بهار
دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشمهام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم. ایستادم کنار باغچه و به برگهای نورستهی نهالها، بذر گلهایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از خاک بیرون آورده بودن، و شمعدونیها نگاه کردم. لبخندی شدم و با آب خیلی سرد صورتم رو شستم. بعدش انگار چند قدمی از اون سیاهی فاصله گرفتم، و رو بهش گفتم هنوز نه.
حالا آهنگی که دیشب برای راض فرستادم و ازش خواستم روزش رو باهاش شروع کنه رو با صدای بلند پلی کردم، میخوام یه صبحونهی خوب درست کنم، تو کشوی پارچهها رو بگردم و گل گلیترینشون رو بردارم تا خانوم خیاط یه لباس بهاریِ زیبا برام بدوزه، و بعد درس و مشق رو از سر بگیرم. همراه با بچههای دمپایی که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و کنار هم قدمهای مورچهای برمیداریم.
بریم امروزمون رو بسازیم؟
