امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درخت‌ها راه رفتم. با ببعی‌ها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوته‌های لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علف‌های هرزِ میون سبزی‌‌ها رو از جا کندم. کنار یونجه‌ها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانه‌ها و سنجاقک‌ها نگاه کردم‌. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم. 

این شما و این هم عکس‌هایی از مزرعه‌ی قشنگ ما:

انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم، انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن، فلفل‌های جیگیلی، کدوی نقلی که دلم براش رفت، گل بنفش و زیبای بادمجون‌، بوته‌های گوجه‌ای که همچنان فقط گل‌هاشون رو بهمون نشون میدن، خیارهای خوشرنگ، ریحون‌های بهشتی، پروانه‌ی قشنگی که جزئیات بال‌هاش شگفت‌انگیزه، ببعیِ گوگولی :»