امروز سبزِ سبزِ سبز بودم. میون دار و درختها راه رفتم. با ببعیها وقت گذروندم. فلفل چیدم. سبزی چیدم. ذوق خیار چنبرهای فسقلی رو کردم. از دیدن بوتههای لوبیا که سبز شده بودن ذوقی ذوقی شدم. علفهای هرزِ میون سبزیها رو از جا کندم. کنار یونجهها دراز کشیدم و آسمون رو تماشا کردم. خندیدم. رفتم کنار اون استخر بزرگه و جریان آب رو تماشا کردم. انگورها رو لمس کردم و هر کدوم که تو چشمم قشنگ اومد رو چیدم و همونجا مزه کردم. به حرکت پروانهها و سنجاقکها نگاه کردم. غروب رو تماشا کردم. و از زندگی کردنِ لحظه، سرمست بودم.
این شما و این هم عکسهایی از مزرعهی قشنگ ما:
انگورهای عسکری که با نظم و ترتیب نشستن ور دل هم، انگورهایی سیاه که در کمال تعجب این تایم از تابستون رنگی رنگی شدن، فلفلهای جیگیلی، کدوی نقلی که دلم براش رفت، گل بنفش و زیبای بادمجون، بوتههای گوجهای که همچنان فقط گلهاشون رو بهمون نشون میدن، خیارهای خوشرنگ، ریحونهای بهشتی، پروانهی قشنگی که جزئیات بالهاش شگفتانگیزه، ببعیِ گوگولی :»
عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزیهای کاشته شده. ریحونها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچهی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دستهام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجهها رو درو میکرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده میکرد برای امشب که برنامهی سمپاشیِ یه سری از درختها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظهای که درش قرار داشتم فکر میکردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظهام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری.
بذارید دوتا عکس هم بذارم :»
ریحونهای بنفشی که بوی بهشت میدن، غروب از پشت یونجههای سبز با گلهای ریز بنفش.
هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت میکنه و میگه من خودم میدونم چطوری خوب بشم.
حجم گلها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو تو ساختمونِ باغ پهن کردیم تا هوا بخوره و خراب نشه. عصر همه رو جمع کردیم و تحویل دادیم به عرقیاتگیریِ خاله میم تا امسال اونا زحمتش رو بکشن.
کنار دشت گلمون یه عرقیاتگیری هست که این آقا هر چقدر آدم میاد اونجا رو میفرسته تو گلهای ما برای عکس گرفتن و تماشا و این چیزا. تا اینجاش مشکلی نیست واقعاً. بارها هم پیش اومده مامان و بابا همینطوری گل چیدن و دادن به آدما که ببرن. حالا اتفاقی که امروز افتاد چی بود؟ دوتا اتوبوس رو این آدم فرستاده بود تو دشت گل، و اینا یه گونی از گلهایی که چیده شده بود رو دزدیدن :)))))) دلم سوخت برای اون کارگری که گلهاش رو گذاشته بود اونجا و این جماعت بردن. خلاصه که قراره فردا آقای داداش بره با این آقا عرقیاتیه صحبت کنه و بهش بگه داستان چی بوده.
دیگه از فردا کمکم برمیگردم به روتینِ خودم. و از همین حالا دلم داره تنگ میشه برای صبحهایی که اینجا شروع میشد. سکوت دشت گل که صدای پرندهها یه آرامش دیگه بهش میداد. صدای زنبورها. صدای دلنشینِ بوتهی گلها وقتی گل رو میچینی (یه صدای ترق ترقِ خیلی بامزه داره). عصرها، خنکیِ هوا و گلهایی که انگار روشون یخ گذاشتی و لمس کردنشون حس خوبی داره. و غروبهای شگفتانگیز.
یه چندتا عکس هم میذارم و پروندهی داستانهای مزرعه رو برای الآن میبیندیم :»
گلهای پهن شده کف ساختمون، غروب و آسمونی که روش نقاشی کشیدن، درختهای کاج بچگیهام که پر از خاطرهان.
Card image + caption – proper background & shadow
و تمام :»
امروز خیلی شهر و کلا باغها شلوغ بودن. خودمون سه سری مهمون داشتیم. تا دلتون بخواد هم آدم اون دور و بر بود و یهو دشت گلها میشد پر از آدمهایی که نمیشناختی. آخرین گروه هم چندتا خانوادهی کازرونی بودن که پدر خانواده اصرار داشت بفهمه هر کیلو گل رو چقدر میفروشیم، دستمزد کارگرها رو چطور حساب میکنیم، با چند کیلو گل چقدر میشه گلاب دوآتشه بگیریم :)))) آخرش هم کمی از خودش تعریف کرد که تو کازرون همه میشناسنش و دیگه نگم ادامه حرفهاش رو. وقتی اونا رفتن، تو کلاهم یه کم غنچه چیدم که بیارم خونه و خشک کنم. عکسش رو هم مشاهده میکنید :»
حالا رسیدم خونه. یه حموم نیمچه مامانبزرگی رفتم. وسط اتاقم ولو شدم. و تصمیم دارم یه کم سریال ببینم و بعد بخوابم. شاید The Pitt، شایدم یکی از اون دوتا قسمتی که از سلولهای یومی اومده. فقط میدونم دلم میخواد یه چیزی ببینم و همینطوری نخوابم.
حالا که دارم مینویسم، روی علفهای سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرندهها رو میشنوم. و به تکههای ابری نگاه میکنم که از لابهلای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم میبرم رو نمیتونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده باشه. نمیدونم، شاید اون ذهن آگاهانه زیستنِ لحظهها رو دارم یاد میگیرم.
تا الآن روز خوبی بوده. نصف دشت گلها کامل چیده شده. و از نیمهی دومش هم مقدار کمتری باقی مونده. فکر میکنم تا آخر امروز بتونیم یه دور همهاش رو بچینیم تا وقتی از دور به اونجا نگاه میکنی، به جای یه دشت قرمز و صورتی، یه حجم سبز ببینی. خداروشکر که به اینجا رسید و هر طوری بود تونستیم برسونیمش. امیدوارم این چند روز باقی مونده هم به خوبی بگذرن و بتونیم هر روز یه دور کل گلها رو بچینیم و چیزی نمونه.
از فردا که حجم گل کمتره، بیشترش رو برای خودمون میچینیم و دیگه به عرقیاتگیریها تحویل نمیدیم. دلیلش؟ تأمین مقدار گلابی که خودمون تا سال بعد نیاز داریم. از این مرحلهاش خوشم میاد.
یه چندتا عکس کوچولو هم میذارم اینجا؛
زنبور زحمتکشی که شهد گلها رو با اون پاهای کوچولوش جمع میکنه تا ببره کندو، پرندهی خوش صدایی که هر روز برامون کنسرت زنده میذاره، دشت سبزِ جو که حالا داره کمکم طلایی میشه، یه گوشه از استخرمون که انگار ابرهای آسمون رو تو دل خودش جا داده.
نمیدونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباسهای باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ میخوریم و بعد کار رو شروع میکنیم. نمیتونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدمها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشتیم با همین کارگرهای فعلی سرِ اینکه درست گلها رو بچینن و دستچین نکنن. متأسفانه اگر یه لحظه حواست نباشه، کل یه ردیفِ گل رو خراب میکنن و تو باید مثل یه خوشهچین پشتشون بری و دوباره کاری کنی. بگذریم. از کل اون گلهایی که تو پنج روز گذشته هیچ چیده نشدن، فقط سهتا ردیف مونده و بعد از چیده شدنِ اینا ممکنه کمی حجم کار کمتر بشه. باز هم به این بستگی داره که فردا چند نفر باشن.
عصر بود که یهو خانم نویسنده بهم زنگ زد و گفت دقیقاً کجای باغی؟ و بله، چند دقیقه بعد سلام سلام گویان اومدن. خانم نویسنده، فافا، و مربیِ باشگاهم. سهتاشون اومدن کمک و تا خود تاریکیِ هوا موندن. کلی حرف زدیم و خندیدیم. مربیِ باشگاهم میگفت این هفته هرکس سراغت رو گرفت بهش گفتم تو داری اختصاصی تمرین میکنی. بهش گفتم آره بابا، بیا ببین سر شونههام چطوری شدن، و چقدر پشت بازو و جلو بازو زدم. از پا که نگم برات، اینجا هر روز روزِ پاست 😂. کلی خندید. برام بامزه بود که اونم امروز اومد. زن زیباییه.
عصر که شد همه رفتن استراحت کنن و چایی بخورن، خانم نویسنده موند پیش من. و همراه با آقای داداش و بابا، یه بار دیگه گلها رو وزن کردیم و حسابها رو نوشتیم. دستمزدها رو زدیم حساب و خداروشکر این بخش هم تا امروز تموم شد. تو تاریکی و خنکیِ دلچسب هوا یه کم با خانم نویسنده راه رفتیم و حرفهایی زدیم که فقط بین خودمون دوتاست. چقدر من این دختر رو دوست دارم :»
فردا جمعه است و خودم یه سری جلسه مشاوره دارم با اندک بچههایی که موندن. همه رو میبرم و میون گلها برگزار میکنم. الآن میخوام تایمها رو ست کنم، ۹ و نیم یه جلسه اسپیکینگ برم، بعدش یه تاپیک که برا فرداست رو تمرین کنم، و آخرش بیهوش بشم و برم به سرزمین سبز و مخملیِ خیال 🪄.
اول چندتا عکس:
گلستونِ اول، گلستونِ قشنگ دوم، گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم.
حالا که دارم مینویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همهجا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش.
امروز چهارتا کارگر پیدا شد که دوتای اینا فقط نصف روز رو بودن. از اونجایی که یه سری از دیروزیها امروز نیومدن، اومدنِ این چهار نفر تفاوت خاصی ایجاد نکرد. عصر دوباره همون دوستِ بابا اومد برای کمک و در همون حین به هرکسی که میشناخت زنگ میزد که کارگر پیدا کنه. فکر کنم دیگه نیاز نیست بگم نتیجهی تماسها چی بودن :))) بگذریم. راستش رو بخوام بگم، دیگه حتی از صدای زنگ گوشی بابا، داداشم، و خودم بدم میاد. از شنیدن صدای آدمهای پشت تلفن هم همینطور. الآن خیلی خوب میدونم وقتی روزهای سخت پیش بیاد، کیا کنار آدمن، و کیا نیستن. ظهر احساس میکردم اگر یه کم دیگه بگذره، میترکم. این به اصطلاح عمویِ خودم نذاشت فقط امروز بعدازظهر رو ۲۰ تا کارگر بیان و یه دور کل گلها چیده بشه که حداقل چیزی نریزه روی زمین. تمام بعدازظهر این تو سرم میچرخید که اتفاقات این چنینی برای هر کسی ممکنه در طول زندگیش رخ بده، برای اون آدم هم همینطوره و دیر یا زود یه روز سختِ دیگه تو زندگیش پیش میاد. و وقتی پیش اومد، متوجه میشه امروز با این کارهاش چیا رو از دست داد.
بین این چند نفر جدید دوتا خانمه که هر کدوم یه پسر کوچولو دارن. اسم یکیشون سبحانه، و امروز ما کلا داشتیم از دست این فسقلی میخندیدیم. حس کردم برای چند دقیقه کمی جو سنگینی که حاکم بود، شکسته شد و این خوب بود.
در کمال تعجب آرومم. دیگه نه به مقدار ضرری که وارد شده و همچنان هم داره میشه فکر میکنم، و نه به تمام نگرانیهایی که وجود داره. شاید اون ورِ همیشه خوشبینِ وجودمه که داره کار خودش رو انجام میده و میخواد بهم بگه تو لحظهای که انتظارش رو نداری، ورق برمیگرده. کی میدونه؟
برسم خونه، دوتا جلسه در پیش دارم. بعد از اونا یه حموم نیمچه مامانبزرگی میرم، گشادترین لباسهایی که دارم رو میپوشم، میخرم زیر پتوم، و میرم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. امیدوارم امشب اونجا خبرهای خوبی باشه.
دارم از دشت گلها برمیگردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا میمونن و هرچی میتونن گل میچینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماسهای تلفنی نه بود. و سهتا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون نکنم فردا هم پیداشون بشه. اکثر گلها داشتن پرپر میشدن و میریختن روی زمین. حدود پنج عصر بود که دوتا از دوستای بابا اومدن. همه ناراحتن. هر کدوم دوتا گونی گرفتن دستشون و شروع کردن به گل چیدن. و اونا هم به هرکس میشناختن زنگ زدن. جوابها؟ نه. هیچ نمیدونم فردا چی میشه و آیا کسی پیدا میشه که کمک کنه یا نه. فقط این رو میدونم که اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه، دو هکتار گل از دست میره.
تو طول روز که با مامان و بابا صحبت میکنم و چهرههاشون رو میبینم، سعی میکنم یه چیزایی بگم که یه کم جو عوض بشه، اما واااااقعاً سخته. امروز یه تیکه با بابایی تنها بودم و شروع کرد به حرف زدن. قربونش برم که سعی داشت نشون بده خیلی به هر چیزی که پیش اومده فکر نمیکنه و توکل داره به خدا. ولی من که میدونستم تو دلش چه خبره. من که میدونستم چطوری تو فکرها غرق شده.
امروز چیزهای دیگهای هم اتفاق افتاد که باعث شد هر بار بیشتر از یه آدمهایی بدم بیاد. و بیشتر به این نتیجه برسم که همه بلدن فقط کشاورز جماعت رو با روشهای مختلف بدوشن. طوریه که همه زحمتها برای کشاورزه، سودش برای یه عدهای که حتی نمیدونن یه شب بیدار موندن برای آبیاری درختها چطوریه.
خستهام. از پنج صبح سر پام. فقط میخوام زودتر برسم خونه. جلسهی ساعت هشتم رو برم. یه کم برای اسپیکینگ فردام تمرین کنم. و بخوابم.
جهت دیدن به سری عکس لطفاً کلیک کنید؛
گلستونِ یک _ گلستونِ دو _ گلستونِ سه _ گلستونِ چهار
الآن دارم برمیگردم خونه و تازه یه کم از باغ فاصله گرفتم. فکر کنم امروز یه چیزی بین ۱۲ تا ۱۳ ساعت تو دشت گلها بودم و گل میچیدیم. و با این حال یک سومِ گلها هم چیده نشدن. مثلً هر روز یه چیزی حدود پونصد و خوردی کیلو گل چیده میشده، ما امروز سر جمع شاید ۱۶۰ کیلو چیده باشیم. از اون چیزی که فکر میکردم سختتر و پیچیدهتره. امروز دو سری کارگر هماهنگ کرده بودن حداقل از بعدازظهر بیان و شده نصف گلها هم چیده بشه که هر دو کنسل کردن. جا داره بگم وطنی بودن یا زوده؟ :)) میدونید، یه کم زورم میگیره که اینقدر طاقچه بالا میچینن برا آدم و موافقت هم میکنی با همهچیزشون، بعد دوباره میگن نههههه، نمیایم. خب عزیز من مگه بیماری که اول موافقت میکنی، آدم امیدوار میشه و بعد دوباره میگی نه؟ بگذریم. برای فردا دو سری دیگه گفتن از صبح میایم، که واقعاً امیدوارم حرفشون حرف باشه و صبح که میرم اونجا ببینم یه عده دیگه هم هستن.
خیلی خستهام، اما هر بار یاد لبخند بابام وقتی که بهم نگاه میکرد میافتم، همه اون خستگی از بین میره که میره. ساعت ۹ جلسه اسپیکینگ دارم، و این سلسله جلسات رو همراه با اون چالش سه هفتهای که ازش نوشته بودم فقط نگه داشتم که همچنان تو این روزها هم باشن.
دلم هم میخواد یه سری عکس از امروز بذارم اینجا، اما سایتی رو نمیشناسم که بیشتر از هفت روز عکسها رو نگه داره، خلاصه که اگر سایتی چیزی میشناسید بهم بگید که یه سری عکس زیبا آپلود کنم و بذارم که شما هم لذتش رو ببرید. ویدیو هم دارم البته :»
پ.ن: خب با تشکر از خانم فوریه، یه سری عکس هم آپلود شد. دیگه شبتون بخیرررررر ^^
خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنکترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرندهها رو واضحتر از هر وقت دیگهای میشنوی. و ما داریم میریم به سمت یه دشت بزرگ از گلهای محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه.
این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گلهای محمدیه؛ گلهایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشتشونه. گل محمدی اونقدر حساسه که باید همون روزی که شکفته میشه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دورهی زورِ گل؛ یعنی وقتی که گل یک باره زیاد میشه و هر روز دو نوبت باید رفت برای چیدنش، وگرنه میریزه زمین. همهی اینا رو گفتم که برسم به اتفاق دیشب!
ما چندتا کارگر داشتیم که سالهاست میان و کارشون فقط چیدن گلهاست؛ مهاجرهایی که ریتم همین فصل رو از حفظن و هر سال کمکمون میکنن همهچیز طبق روال انجام بشه. دیشب، وقتی سر شام بودن، پلیس میریزه و همه رو میبره! نه فقط کارگرهای ما، که همهی کارگرهای اون اطراف رو. حتی چند نفر که قانونی بودن و هیچ مشکلی نداشتن هم بازداشت شدن. هر چقدر هم پیگیری شد، به جایی نرسید و عملاً دیگه کارگری در دسترس نیست.
امروز هیچ گلی چیده نشده. و هرجا میرفتی دنبال کارگر، با دست خالی برمیگشتی. بابا حالش خوب نیست. و من تو تمام این سالها اینطوری ندیده بودمش. بابای من ریلکسترین آدم دنیاست؛ حتی وسط بدترین اتفاقها میخنده و میگه «خدا بزرگه، اینم حل میشه». اما امروز دستاش میلرزید. زحمتی که یک سال کشیده بود، داشت جلوی چشمهاش میریخت روی زمین. میفهمم که تماشای ذره ذره از بین رفتن چیزی که براش زحمت کشیدی، چقدر میتونه سنگین باشه. نگرانشم. خیلی زیاد.
نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم یه هفته کارهام رو بذارم کنار. روتین رو کنار بگذارم. هر روز صبح زود برم باغ و هر کاری ازم برمیاد بکنم، فقط برای اینکه بابا ببینه یه چیزی در حال انجام شدنه، هنوز امیدی هست. شاید همین کمک کوچیکِ من، یه کم حالش رو بهتر کنه. الآن هیچی تو دنیا برام مهمتر از بابا نیست. حاضرم همهچیز رو رها کنم و هر کاری بکنم که از این فکر و خیال بیرون بیاد. این روزها و این اتفاقها رو دوست ندارم. اما زور خودم رو میزنم که یه کم یه چیزی رو تغییر بدم. فقط به خاطر آدمهایی که دوستشون دارم.
خلاصه که از فردا میشم زیزی؛ دختری که دستهاش بوی گل محمدی میدن.