روز یک
خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنکترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرندهها رو واضحتر از هر وقت دیگهای میشنوی. و ما داریم میریم به سمت یه دشت بزرگ از گلهای محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه.
برچسبها : #قصههای مزرعه
