این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گل‌های محمدیه؛ گل‌هایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشت‌شونه. گل محمدی اون‌قدر حساسه که باید همون روزی که شکفته می‌شه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دوره‌ی زورِ گل؛ یعنی وقتی که گل یک‌ باره زیاد می‌شه و هر روز دو نوبت باید رفت برای چیدنش، وگرنه می‌ریزه زمین. همه‌ی اینا رو گفتم که برسم به اتفاق دیشب!

ما چندتا کارگر داشتیم که سال‌هاست میان و کارشون فقط چیدن گل‌هاست؛ مهاجرهایی که ریتم همین فصل‌ رو از حفظن و هر سال کمک‌مون می‌کنن همه‌چیز طبق روال انجام بشه. دیشب، وقتی سر شام بودن، پلیس می‌ریزه و همه رو می‌بره! نه فقط کارگرهای ما، که همه‌ی کارگرهای اون اطراف رو. حتی چند نفر که قانونی بودن و هیچ مشکلی نداشتن هم بازداشت شدن. هر چقدر هم پیگیری شد، به جایی نرسید و عملاً دیگه کارگری در دسترس نیست.

امروز هیچ گلی چیده نشده. و هرجا می‌رفتی دنبال کارگر، با دست خالی برمی‌گشتی. بابا حالش خوب نیست. و من تو تمام این سال‌ها این‌طوری ندیده بودمش. بابای من ریلکس‌ترین آدم دنیاست؛ حتی وسط بدترین اتفاق‌ها می‌خنده و می‌گه «خدا بزرگه، اینم حل می‌شه». اما امروز دستاش می‌لرزید. زحمتی که یک سال کشیده بود، داشت جلوی چشم‌هاش می‌ریخت روی زمین. می‌فهمم که تماشای ذره‌ ذره از بین رفتن چیزی که براش زحمت کشیدی، چقدر می‌تونه سنگین باشه. نگرانشم. خیلی زیاد.

نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم یه هفته کارهام رو بذارم کنار. روتین رو کنار بگذارم. هر روز صبح زود برم باغ و هر کاری ازم برمیاد بکنم، فقط برای اینکه بابا ببینه یه چیزی در حال انجام شدنه، هنوز امیدی هست. شاید همین کمک کوچیکِ من، یه کم حالش رو بهتر کنه. الآن هیچی تو دنیا برام مهم‌تر از بابا نیست. حاضرم همه‌چیز رو رها کنم و هر کاری بکنم که از این فکر و خیال بیرون بیاد. این روزها و این اتفاق‌ها رو دوست ندارم. اما زور خودم رو می‌زنم که یه کم یه چیزی رو تغییر بدم. فقط به خاطر آدم‌هایی که دوست‌شون دارم.

خلاصه که از فردا می‌شم زی‌زی؛ دختری که دست‌هاش بوی گل محمدی می‌دن.