حالا که دارم می‌نویسم، روی علف‌های سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرنده‌ها رو می‌شنوم. و به تکه‌های ابری نگاه می‌کنم که از لابه‌لای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم می‌برم رو نمی‌تونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده باشه. نمی‌دونم، شاید اون ذهن‌ آگاهانه زیستنِ لحظه‌ها رو دارم یاد می‌گیرم. 

تا الآن روز خوبی بوده. نصف دشت گل‌ها کامل چیده شده. و از نیمه‌ی دومش هم مقدار کمتری باقی مونده. فکر می‌کنم تا آخر امروز بتونیم یه دور همه‌اش رو بچینیم تا وقتی از دور به اون‌جا نگاه می‌کنی، به جای یه دشت قرمز و صورتی، یه حجم سبز ببینی. خداروشکر که به این‌جا رسید و هر طوری بود تونستیم برسونیمش. امیدوارم این چند روز باقی مونده هم به خوبی بگذرن و بتونیم هر روز یه دور کل گل‌ها رو بچینیم و چیزی نمونه. 

از فردا که حجم گل کمتره، بیشترش رو برای خودمون می‌چینیم و دیگه به عرقیات‌گیری‌ها تحویل نمی‌دیم. دلیلش؟ تأمین مقدار گلابی که خودمون تا سال بعد نیاز داریم. از این مرحله‌اش خوشم میاد. 

یه چندتا عکس کوچولو هم می‌ذارم اینجا؛

زنبور زحمتکشی که شهد گل‌ها رو با اون پاهای کوچولوش جمع می‌کنه تا ببره کندو، پرنده‌ی خوش صدایی که هر روز برامون کنسرت زنده می‌ذاره، دشت سبزِ جو که حالا داره کم‌کم طلایی میشه، یه گوشه از استخرمون که انگار ابرهای آسمون رو تو دل خودش جا داده