از سری چهارشنبههای جادویی 🪄
یه چهارشنبهی کاملاً جادویی رو پشت سر گذاشتم. تو لحظه به لحظهاش اکلیلهای جادویی ریخته بودن انگار :))))
صبح استادم پیام داد و برام آرزوی موفقیت توی تافل رو کرد و تاریخش رو پرسید. بعد درمورد پیشرفت ترجمهی مقاله آپدیت خواست و وقتی بهش گفتم، برام نوشت که الآن تمرکزت رو بذار روی تافل. آزمونت رو که دادی، هفتهی اول شهریور مقاله رو جمع و جور کن و بفرست. لبخندی بودم و رفتم سراغ شمسی خانم تا درسهای امروزم رو شروع کنم، که دیدم مریم تو گروه یه عکس گذاشته و بله، عزیزدل ما به دنیا اومده. هی عکسش رو نگاه کردم، به جزئیات چهرهاش نگاه کردم و هزار بار قربون صدقهاش رفتم. و از ته قلبم دلم خواست همهچیز رو رها کنم و برم اصفهان پیشِ نینیِ قشنگمون. با لبخندی که از همینجا تا کهکشان بغلی کشیده شده بود، رفتم سراغ درس و مشق. بهم چسبید. حاضر شدم و رفتم برای جلسهی لیزر و گفتگوهای بامزهای با خانم اپراتور داشتیم. تو مسیر برگشت رفتم نونوایی محبوبم و از نونهای خوشمزهاش خریدم. میون رنگهای مغازهی ترهباری چرخیدم و چیزهایی که مامان لازم داشت رو خریدم و برگشتم خونه. چون یک سال و یک روز از دفاعم گذشته بود، تو سامانه سجاد درخواست آزادسازیِ مدرکم رو ثبت کردم. آخیشگویان رفتم سراغ لوبیا پلوی خوشمزهی مامان. یه کم استراحت کردم و برگشتم سر باقی درس و مشق و تحلیل تستها. عصر بود که زنگ زدم به مامانِ راض، و متوجه شدم عملِ راض خیلی خوب پیش رفته و همین امشب مرخص میشه. تمام قلبم پیششه و امیدوارم به بهترین شکل ممکن این روزها رو پشت سر بذاره. دوباره دوتا ست دیگه درس خوندم. پیامهای راحله رو چک کردم، ویسش رو شنیدم و ایدهای که در لحظه به ذهنم رسیده بود رو بهش گفتم. ازم خواسته یه تایم مشخص کنیم و یه جلسهی آنلاین ایدهپردازی بذاریم، و بعد بشینم به طراحی کردنِ چندتا ورکشاپ. راستش هنوز مطمئن نیستم از چیزی، اما به نظر میرسه قراره یه همکاریِ متفاوت با این دختر داشته باشم و بخشی از ایدههای درختِ پر شکوفهی مغزم رو صرف طراحی این ورکشاپهای خوشمزه کنم. به هر حال زمان مشخص میکنه همهچیز رو.
حالا نشستم وسط حیاط. باد جریان داره و با موهام میرقصه. کلدپلی رو تکراره و همراه با کریس مارتین میخونم و از خودم میپرسم:
?What kind of world do you want it to be
