امروز زنگ زدم به اون دوستم که تازگی‌ها زایمان کرده. یعنی قبلاً یکی دو بار تماس گرفته بودم و متوجه بودم که خب شرایط جواب دادن به تلفن رو نداره. ولی امروز یه حسی بهم می‌گفت برو بهش زنگ بزن. خلاصه زنگ زدم و جواب هم داد و خیلی کوتاه صحبت کردیم. یه حسی داشتم شبیه به اینکه باید زود زود تلفن رو قطع کنم و فقط بهش بگم می‌خواستم حال خودت و نی‌نی‌ها رو بپرسم. حالا از وقتی اون تماس دو سه دقیقه‌ای تموم شده، یه حالی‌ام. یه حالی که نمی‌تونم با کلمه توصیفش کنم. آقا اینو درک می‌کنم که الآن شرایط خوبی نداره، دور و برش شلوغه، و در یه جهان کااااملا متفاوت از من زندگی می‌کنه و هزااااارتا نگرانی داره، اما احساس می‌کنم یه چیزی شبیه گسل بین ما قرار داره الآن. و این اون چیزیه که تو دوستی‌ها اذیتم می‌کنه. 

ما شش‌تا دوست بودیم. و رفته رفته به واسطه انتخاب‌هامون در زندگی، یه کم جهان‌مون فرق کرد. ولی مدیریتش می‌کردیم. اما الآن چند وقته که حس می‌کنم از اون گروه شش نفره، فقط سه‌تامون هستیم که در استیج‌های مشترکی از زندگی قرار داریم و نوع ارتباط‌مون عمیق‌تره. من و آلبالو و راض. و می‌دونی؟ این ناراحتم می‌کنه که دارم کوچیک و کوچیک‌تر شدن یه اکیپ محشر رو می‌بینم. 

پ.ن: الآن اونقدر هیجاناتام غالبن که نه می‌خوام حرف منطقی بشنوم، نه چیزی. فقط نیاز دارم این غم درونی‌ای که گاهی کمرنگ‌تر میشه رو یه جایی تبدیل به کلمه کنم.