از مشهد
امروز آخرین روزیه که مشهدم. برخلاف تصورم، این شهر رو دوست ندارم. و شاید عجیب به نظر برسه، اما هیچ تعلق خاطری به هیچ کجاش ندارم. بهترین ساعاتی که درش گذروندم، همون چند ساعتی بود که دیروز صبح نگار رو دیدم. انگار کنار نگار بودن باعث شد همهچیز خوشایندتر بشه. نمیدونم. اما خوبه باز یه نقطهی روشنی داشت این سه روز که وقتی برگردم و مرورش کنم، لبخندی بشم.
همیشه فکر میکردم وقتی برای اولین بار پام رو بذارم تو حرم، وقتی روبهروی اون گنبد قرار بگیرم، وقتی تو صحنها راه برم، و وقتی به پنجره فولاد دست بزنم، حس متفاوت و عجیبی رو تجربه کنم. اما برای من هیچ تفاوتی نداشت. و تعجب میکردم از واکنش آدمها، از جوری که تلاش میکردن همدیگه رو هل بدن و دستشون برسه به ضریح، از جوری که تو صفهای طولانی میایستادن و از هم میزدن جلو، از تنه زدنهای عجیب به هم، از نگاهها و... . من توانایی درک اینها رو ندارم. و فقط برام عجیبه همهچیز.
دیشب هم دلم شکست تو حرم. از چاییخونه برای خودم چایی گرفتم، نشستم یه گوشه و گنبد رو نگاه کردم و تو دلم باهاش حرف زدم. از هرچه که پیش اومده بود، از هرچه که تو سرم میگذشت، از زندگیِ پیش رو، و تمام ترسی که تو وجودمه. برای آخرین دوستم هم زنگ زدم و گفتم اگر دوست داری حرف بزنی، من نشستم یه جا و گنبد روبهرومه. حرفهاش رو زد و وقتی بهم گفت دلم آروم شد، لبخندی شدم. و همین حرفش شاید باعث شد منم یه کم آروم بشم.
درکل، اتفاقات خوبی نیفتاد و بیشتر ساعاتی که اینجا گذروندم یا گریهای بودم، یا بیاعصاب و یا غمگین غمگین غمگین. آیا اگر همهی اینها پیش نمیومد، این شهر برام طور دیگهای بود؟ نمیدونم.
ممنونم بابت هر چیزی که شاید الان نتونم بفهمم چرا پیش اومد. یا چرا تجربهاش کردم. من خودم رو مهمون تو دیدم، نه این آدمهای غریب.
