بعد از مشهد رفتم رشت. و امیدوار بودم که اون‌جا بتونم اون تجربه‌ی بد رو بذارم کنار و چند روزی رو خوش بگذرونم. اما؟ یه روز صبح بیدار شدم و دیدم خبر اومده که تافل دیگه تو ایران برگزار نمیشه. درحالی که هنوز تکلیف آزمون کنسل شده‌ی خودم مشخص نبود. هنوز تو شوک این اتفاق بودم که یه درامای خانوادگی عجیب و غریب راه افتاد و هوای اون شهر برای من خفه‌کننده شد. منی که دیوونه‌ی رشت بودم، دلم می‌خواست زودتر ازش بزنم بیرون. با تلاطم‌های خیلی خیلی زیاد اون شهر رو ترک کردم. و اومدم به اصفهان عزیز عزیزم که همیشه برام خونه است. قرار بود این‌جا یه سری کار نیمه تموم انجام بدم، اما دلیل اصلیم دیدن دوستان گرمابه و گلستان بود. تو بدترین حال روحی ممکن رسیدم اصفهان. آلبالو و راض رو دیدم. چهار روز باکیفیت رو کنار هم گذروندیم. و به معنای واقعی کلمه رفرش شدم. حرف زدیم. هر چه پیش اومده بود رو براشون تعریف کردم و به بهترین نحو ممکن من رو شنیدن. اون کارهایی که به خاطرشون اومده بودم اصفهان هم اون‌طوری که باید پیش نرفتن و همه همچنان ناتمومن. اما؟ انگار اهمیتی نداره. دیروز بعد از پیگیری‌های هزار باره از ETS بهم ایمیل زدن و فری میکاپ دادن و تو اکانتم هم فعال شد. اما تو ایران نمی‌تونم آزمون بدم و باید یه کشور دیگه رو انتخاب کنم. آخرین باری هم هست که می‌تونم آزمون رو شرکت کنم. حالا چیکار خواهم کرد رو نمی‌دونم حقیقتش. هیچ ایده‌ای ندارم. هیچی. اما می‌دونم بچه پرروتر از این حرفام که بخوام کنار بکشم. 

حالا تو اتوبوسی نشستم که می‌ره به سمت خونه. تا شب می‌رسم خونه. و کم‌کم می‌رسم به یه تصمیم برای ادامه‌ی مسیر. تا این‌جا هیچ چیزی اونطور که فکر می‌کردم پیش نرفته. هیچ‌چیزی. اما وقتی از این پیچ سخت بگذرم، شاید چیزهای بهتری در انتظارم باشه و جایی که فکرش رو نمی‌کنم، ورق برگرده. اینطور نیست؟