Farewell Dear Chef
وقتی زنهایی تو زندگیهایی نابهسامان رو میبینم که بالاخره شجاعت این رو پیدا میکنن که بزنن زیر همهچیز، و خودشون رو نجات بدن، از ته قلبم خوشحال میشم. امشب یکی از همین زنها که جای خاصی تو قلبم داره رو بغل کرده بودم و هر دو گریه میکردیم. محکم به خودم فشردمش و بهش گفتم برو و هیچوقت هم پشت سرت رو نگاه نکن. برو و برای خودت زندگیای رو بساز که لایقشی. برو. گریه میکردیم و میگفت دعا کن از پسش بربیام. و من میدونستم اون چه زن توانمندیه. امشب باهاش خداحافظی کردم. و قراره فردا ظهر، درست وقتی که کسی انتظارش رو نداره، همهچیز رو بذاره پشت سرش و از اون خونه و این شهر بره. تا فرداشب که خبر بده رسیده به یه جای امن، خیلی زیاد نگرانشم. اما میدونم بعد از اون از پس همهچیز برمیاد.
بهش افتخار میکنم که حرف از رفتن زد. حرف از ترک کردنِ اون زباله زد. و از ته ته ته قلبم دعا میکنم به سلامت از اینجا بره و بعد از این یه زندگیِ خوب در انتظارش باشه.
