دیشب از ETS ایمیل زدن که آزمون شما کنسل شده. بعد مشخص شد هرکس اون سنتر رو گرفته آزمونش کنسل شده. بگذریم از عجیب و غریب بودنش. چون اینجا تنها سنتری بود که تو جنگ هم آزمون رو مرتب برگزار میکرد.
خلاصه یه فرصت ریاسکجوئل رایگان گذاشته بودن. و بعد از پرس و جوهای فراوان، درنهایت تصمیم بر این شد که برم سراغ یه سنتر دیگه. کجا؟ ور دل امام رضا. مشهد. و حالا ۴۳ روز دیگه آزمون دارم :»
من تا حالا مشهد نرفتم. و هر بار خانواده خواستن برن، یه چیزی پیش اومده و من نتونستم باهاشون برم. اما این بار؟ به شکل عجیبی جور شده و قراره برم. به فال نیک میگیرمش و میگم امام رضا جون گفته پاشو بیا پیش خودم :)))))
خببببب، آزمون رو بوک کردمممم. حالا خانم زیزی ۷۹ روز دیگه آزمون داره. و قراره تا اون روز همهی زندگیش بشه درس و تا حد امکان باقی ابعاد زندگی رو محدود کنه. خوشالم بالآخره رسیدم به اینجا و چشم به هم بزنم روزها میگذرن و میرسیم به روز موعود :)))
اون دوستم که هنده، بهم میگه باید قدمهای کوچکی که برمیداری رو جشن بگیری. امروز بهش پیام دادم و نوشتم که «ووچر خریدمممم، و حالا به اینباکس ایمیلم چشم دوختم که کدش رو برام بفرستن». کلی ذوق کرد و گفت بالآخره داره یه چیزی جلو میره، امیدوارم زود زود بیای و با نمرهات باعث بشی ذوقت رو بکنیم. حالا در راستای توصیهاش برای خوشحالی کردن، میخوام به خانم نویسنده پیام بدم و ببینم در چه حاله. اگر اوکی بود بریم یه وری باهمدیگه. اگر هم نبود؟ یک خوشحالی کوچک برای خودمان میسازیم.
خلاصه که از حالا به بعد با ما همراه باشید در مراحل مختلفی که قراره کلییییییی ذوقی ذوقی بشم و درموردشون بنویسم.
اینکه امروز تونستم بدون فکر به حجم کانفیگ و هزارتا چیز دیگه نزدیک به پنج ساعت یه تیکه با جمنای کار کنم و درسم رو بخونم، چنان لذتی بهم داده و جوری چسبیده، که حالا از شوق خوابم نمیبره.
تمام سه ماه گذشته رو با یه هوش مصنوعی آشغال که مجبوری داشتمش گذروندم که هرررر بار اعصابم رو خورد میکرد با احمق بودنش یا قطعی دائمی سرورهاش. ولی الآن؟ تو بگو ف، جمنای میره فرحزاد :)))))
رفتم سر کلاس اسپیکینگ و حقیقتش خستهام. اما تازه شروعه و قراره هرچی انرژی دارم هم اینجا گرفته بشه. اگه یه کمی استادش رو دوست داشتم، اینقدر سخت نمیگذشت. تا گفت سلام، شروع کرده به ایراد گرفتنهای فراوان و مطمئنم باقی بچهها هم الآن قیافههاشون شبیه منه :» البته به شکل جالبی دوتاشون نیومدن این جلسه رو.
خدایا، ما رو زنده نگه دار تا هشت شب. بعدش هم یه کم انرژی بهمون بده تا برای جلسه اسپیکینگِ بعدش هم جون داشته باشیم.
تازه اولین جلسهی کلاس ریدینگ تموم شده. و لبخندی دارم که از همینجا تا کهکشون بغلی کشیده شده :» چقدر من مدرس این کلاس رو دوست دارم، از ایناست که دلت میخواد لپ رو بکشی. دلیلی اصلی ثبتنامم هم ایشون بوده و تجربهای که دوست داشتم به دست بیارم از کلاسهاشون. اولش که داشتیم با هم آشنا میشدیم (چیزی که تو کلاس دیروز وجود نداشت و برای همین از مدرس اسپیکینگ به این اندازه خوشم نمیاد D:)، متوجه شدم باقی بچههای کلاس همه مدرس زبانن و فقط اومدن با فرمت جدید تافل آشنا بشن. به عبارتی من تنها کسیام که برا نمره زبان اومدم. برای یه لحظه احساس کوچولو بودن بهم دست داد بین این همه آدمی که چندین ساله تدریس میکنن. اما خیلی بامزه است جو کلاس. حالا بیصبرانه منتظر سهشنبه و شروع رسمی تمرینهام.
حالا میخوام تند نون عدس درست کنم. رسپیش رو دیروز از فرفری گرفتم و دلم میخواد زودتر طعمش رو بچشم ببینم چی ازش درمیاد. بعدش هم میرم یه خرید کوچولو برای مامان. احتمالاً به خانم نویسنده بگم که بیاد یه کمی قدم هم بزنیم، چون حس میکنم هر دومون نیاز به صحبت کردن داریم. و بعد از اون و تا قبل از خواب هم همچنان قراره یکی از تاپیکهای اسپیکینگ رو تمرین کنم.
هر موقع میخوام برای اولین بار برم یه کلاس، یه جلسه، یه دورهمی، و کلا جایی که آدم وجود داشته باشه، استرس میگیرم. امشب هم که اولین جلسهی یکی از کلاسهای تافل بود، همین حال رو داشتم. کلی سناریو برای خودم ساخته بودم که حالا اگر رفتم و استاد این رو پرسید باید چیکار کنم؟ اگر فلان چیز رو نتونستم بگم چی؟ و... . ولی رفتم سر کلاس و هیچکدوم از چیزهایی که بهشون فکر میکردم اتفاق نیفتادن (مثل اکثر مواقع). کمکم استرسم داشت ناپدید میشد که استاد تصمیم گرفت یه سری سوال فیالبداهه بپرسه. نتیجه؟ یار قدیمی، جناب لکنت زبان برگشت! تونستم مدیریتش کنم، اما عجیب بود که بعد از مدتها اینطوری سر و کلهاش پیدا شد.
درکل کلاس خوبیه و میشه کلی چیز یاد گرفت. تعدادمون هم کمه و باید از این استفاده کنم. برای جلسه بعد که چهارشنبه است، دوتا تاپیک داریم و لازمه دل و رودهشون رو بریزم بیرون و خوب یادشون بگیرم. تصمیم دارم بدون هیچ نوتی برم سر کلاس و حافظهام رو بسنجم.
فکر کنم در کنار این، دوباره باید تمرینات خانم طلوع، گفتاردرمانگری که هیچوقت از یادش نمیبرم رو از سر بگیرم. زن زیبا. هیچوقت یادم نمیره تو اون سالهای سخت برای من چه کارهایی انجام داد.
تازه فایل مقالهام رو باز کرده بودم که امروز هم یه بخش دیگهاش رو تموم کنم، که استادم بالآخره به فکر افتاد و یهو بهم پیام داد که درمورد پیشرفت مقاله بپرسه. از معدود دفعاتیه که تو این سالها دارم یه پیگیری از سمتش میبینم. عا، لازمه یه طومار مفصل بنویسم و توضیح بدم چی شده و به کجا رسیده. ضمن اینکه واقعاً خودمم دلم میخواد دیگه از این یکی رها بشم و کارها یه مرحله بره جلوتر.
کار امروزمون جور شد. این لعنتیِ ۱۶ صفحهای رو به یه جایی برسونیم و ببینیم میشه پروندهاش رو بست یا نه!
پ.ن: خب ددلاین گذاشت و گفت تا دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت ماه، براش بفرستم. قسمت منابع جدید رو هم فاکتور بگیرم ببینیم بعداً میتونیم براش کاری انجام بدیم یا نه.
دیگه زبان داره میره رو مغزم و خسته شدم ازش. چند سری فکر کردم، با یه سری آدم صحبت کردم، و دیدم اگر بخوام آیلتس رو برم یکی از همین کشورهای دور و بر امتحان بدم، تمام پساندازم رو باید خرج کنم. درصورتی که تو مراحل بعد بهش نیاز دارم. خلاصه که برگشتم به تافل عزیزم که فرمت جدیدی هم داره. این دیگه تیر آخریه که دارم پرتاب میکنم. یه سری کلاس مربوط به خود آزمون و فرمت جدیدش که لازم داشتم رو ثبتنام کردم و احتمالاً از هفته آینده شروع میشن. اولش به خودم گفتم خب چرا اینقدر داری پول کلاس میدی؟ ولی یه صدای بلندتری به گوش رسید و گفت ساکت لطفاً. مگه فرصت آزمون و خطا هم داری دیگه؟ این لعنتی رو تموم کن فقط، و یه نفس راااااحت بکش و برو مرحله بعد.
دیگه حسابش از دستم دررفته چند ساله دارم با این چغرِ بد بدن کلنجار میرم. جالب اینجاست که نوع نوشتنم تو تافل جواب میده و نمرهای نزدیک به کامل میگیرم. اما تو آیلتس؟ حتی نزدیک اون نمره هم نمیشم. مشکل اصلیم اینه که جزئی نمینویسم. انگار همیشه چند پله از فرآیند توضیح دادن یه مسئله رو جا میندازم. و این مشکل فقط محدود به انگلیسی نیست. سر پایاننامه و حالا هم مقاله، پرتکرارترین کامنت استادم یه جمله است: «لطفاً جزئیتر بنویس.»
برای خودم یه قانون گذاشتهم؛ تصور کن داری برای یه بچهی پنجساله مینویسی و باید همهچیز رو توضیح بدی. اما امروز به این شک کردم که نکنه من واقعاً بلد نیستم چیزی رو ساده توضیح بدم؟ حتی برای یه بچه؟
تو تمرین امروز، جناب هوش مصنوعی هم صبرش تموم شد. گفت: «بیا یه قدم برگردیم عقب. به جای جمله نوشتن، مفهوم هر پاراگراف رو تو سه کلمه بنویس.»
نتیجه؟ همون سه کلمه رو هم اونقدر انتزاعی نوشتم که کم مونده بود جیغ بزنه. گفت: «میشه دست از انتزاعی نوشتن برداری و دقیقاً همون چیزی رو بنویسی که تو متنه؟»
و بله. تو این یکی هم صداش رو درآوردم.