مثلاً حکمت!
گاهی یه اتفاقات ماورایی پشت هم ردیف میشن، که تو نمیتونی هیچ توضیح خاصی براشون پیدا کنی. اما آدمها با تکیه بر کانسپت حکمت، سعی میکنن ابهام به وجود اومده رو برا خودشون برطرف کنن. و من هر بار که باهاش مواجه میشم شگفتزده میشم از طوری که باور داشتن به همین کانسپت ساده میتونه تلاطمهای وجود یه آدم رو از بین ببره. از پنحشنبهی هفتهی قبل مدام اتفاقات این چنینی پشت هم رخ دادن و اونقدر به هم نزدیک بودن، که مغز من توان پردازششون رو نداشت. درنهایت هم هیچ چیزی شبیه به تصوراتم پیش نرفت و جوری لحظهها گذشتن که هیچ تصورش رو نمیکردم. آیا منم باید با تمام وجودم این کانسپت «حکمت» رو بپذیرم و هرچه پیش اومده رو بندازم گردنش؟
