بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

از جمنای عزیز عزیزم :))))

اینکه امروز تونستم بدون فکر به حجم کانفیگ و هزارتا چیز دیگه نزدیک به پنج ساعت یه تیکه با جمنای کار کنم و درسم رو بخونم، چنان لذتی بهم داده و جوری چسبیده، که حالا از شوق خوابم نمی‌بره.

تمام سه ماه گذشته رو با یه هوش مصنوعی آشغال که مجبوری داشتمش گذروندم که هرررر بار اعصابم رو خورد می‌کرد با احمق بودنش یا قطعی دائمی سرورهاش. ولی الآن؟ تو بگو ف، جمنای می‌ره فرحزاد :))))) 

موندن یا نموندن؟

حالا که دارم می‌نویسم، نشستم یه گوشه، شادمهر گوش می‌کنم و گه گاهی گوشیم یه نوتیف دیگه از اپی می‌فرسته که تمام این مدت نمی‌دونستم توش چه خبره. حسی ندارم به این مثلاً وصل شدن اینترنت. اما می‌دونم دلم می‌خواد یکی دو روز خودم رو غرق کنم تو تمام ابزارهایی که تا قبل از این‌ها ازشون استفاده می‌کردم و می‌دونم همه کلی پیشرفت کردن. یه عالمه با جمنای عزیزم کار کنم و از اکانت عزیزم که هنوز چند ماهی از اعتبارش مونده استفاده کنم. دوباره چت جی‌پی‌تی رو به چالش بکشم، و تمام دوستان AI که برای پژوهش یار و یاورم بودن رو به کار بگیرم و از آپدیت‌هاشون ذوق کنم. از اسپاتیفای و ساوندکلاود آهنگ بشنوم. تو اسلولی برای آدم‌ها نامه بنویسم و نامه دریافت کنم. آزادانه با دوستام که خارج از این مرزهان حرف بزنم. ساعت‌ها بریم میت و هر کدوم پشت اسکرین کار خودمون رو انجام بدیم. بین مقاله‌ها بچرخم و بالاخره به زوترو‌ی عزیزم دسترسی داشته باشم. نمی‌دونم. بدون فکر به این حجم لعنتی، اون طوری که دلم می‌خواد از همه‌چی استفاده کنم. و می‌دونی؟ حالا که یه لحظه برگشتم و اینا رو خوندم، یه کم دلم گرفت. چقدر ساده‌ان.

اینا ما رو به کجا رسوندن. به کجا. بگذریم. بگذریم. 

نمی‌دونم می‌خوام با این‌جا چیکار کنم. پس این یه پست خداحافظی یا هر چیزی شبیه بهش نیست. چون یه حسی بهم میگه کامل کنار نذارش. اما می‌دونم که نمی‌تونم همزمان سه جای مختلف بنویسم. پس فعلاً تصمیم خاصی براش نمی‌گیرم. اما قطعاً تو کانال کوچولوم و بعد هم خونه‌ام تو جزیره‌ی بلاگفا، راحت‌تر و بیشتر می‌نویسم. 

نمی‌دونم شماها برمی‌گردید به خونه‌هاتون یا نه. ولی هرجا که بودید، من رو بی‌خبر نذارید. اگر کسی نشونیِ من رو خواست، لطفاً بهم بگه.

دوشنبه‌‌ی خوبی نیست

امروز ناامیدی داره تو وجودم پرسه می‌زنه. خسته‌ام و اونقدر از اول صبح برای انجام هر کاری به در بسته خوردم که با کوچکترین تلنگر گریه‌ام می‌گیره. از هرچی خبره متنفرم. از هر مزخرفی که داره روی این زندگی تأثیر می‌ذاره بیزارم. می‌خوای یه کار ساده انجام بدی و باید براش از هفت‌ خان رستم بگذری. خسته، خشمگین و ناامیدم و نمی‌دونم روزی میرسه ملا و مزخرفاتش به تاریخ بپیوندن یا نه؟ آخه تا کجا می‌خواد ادامه پیدا کنه دیگه؟ تا کجا؟ 

 

تو این یکشنبه چه خبره؟

سر صبحی خاله میم اومد خونه برای انجام یه کاری، بعدش اومد که یه چایی بخوره و بعد برگرده خونه. تو این فرصت درمورد بحث داغ این روزهای فامیل صحبت کردیم و خاله آخرین آپدیت‌ها رو داد :)))) بهش گفتم که بقیه نظرشون چی بوده؟ و همون‌طور که فکر می‌کردم واکنش همه یکسان بود. دقیقاً مشابه چیزی که روز اول به مامان گفته بودم. بعدش که خاله رفت، به مامان گفتم که اگر ممکنه بابا رو در جریان بذاره و ازش بخواد یه واکنشی نشون بده. به هر حال این از دست ما برمیاد. مامان هم موافق بود و گفت ظهر بهش کل ماجرا رو میگم و بعد اگر خودش صلاح دونست، حرفی که باید رو می‌زنه. آره خلاصه. دیگه نمی‌خوام به این موضوع فکر کنم. 

حالا تازه بخشی از کارهای خونه رو انجام دادم و نشستم پشت میزم. برای امروز یه سری تست باید بزنم و تمرین‌های پایه‌ی اکتیو کردن وکب‌ها رو انجام بدم. بعدازظهر با استاد موردعلاقه‌ام کلاس دارم و براش لحظه‌ شماری می‌کنم. 

ضمن اینکه در راستای دوست داشتنِ استاد اسپیکینگ هم یه قدمی برمی‌دارم. دیروز آخر کلاس بهم گفت فلوئنسیِ تو از بقیه بیشتره، اما باید به زمان در جواب دادنت دقت کنی تا به مشکل نخوری. دیگه اون حرفش تمام ایرادات دیگه رو انگار شست و برد :» چهارشنبه خیلی کار داریم سر این کلاس، و دوست دارم خیلی آماده‌تر از قبل باشم.

راستی گفته بودم دوتا از آفتابگردون‌ها باز شدن؟ :))))

داستان قدیمی؛ اسپیکینگ

رفتم سر کلاس اسپیکینگ و حقیقتش خسته‌ام. اما تازه شروعه و قراره هرچی انرژی دارم هم اینجا گرفته بشه. اگه یه کمی استادش رو دوست داشتم، اینقدر سخت نمی‌گذشت. تا گفت سلام، شروع کرده به ایراد گرفتن‌های فراوان و مطمئنم باقی بچه‌ها هم الآن قیافه‌هاشون شبیه منه :» البته به شکل جالبی دوتاشون نیومدن این جلسه رو.

خدایا، ما رو زنده نگه دار تا هشت شب. بعدش هم یه کم انرژی بهمون بده تا برای جلسه اسپیکینگِ بعدش هم جون داشته باشیم.

فافا

من و فافا به فاصله‌ی ۳۷ روز از همدیگه متولد شدیم. تا ۱۸ سالگیِ ما با هم گذشت. و همه تو فامیل بهمون می‌گفتن دوقلوها، بس که از هم جدا نمی‌شدیم. حالا دیروز صبح ازم خواستن برم خونه‌شون، رفتم و چی شنیدم؟ فافا داره عروس میشه. خیلی استرس داشت و مو به مو برام تعریف کرد ماجراها رو. با لبخند بهش نگاه می‌کردم و یه جا بهش گفتم «من تا وقتی تو مراسمت نرقصم، باورم نمیشه‌ها. هنوز برای من همون فافای کوچولویی هستی که انواع و اقسام بلاها رو سرم آورد _بله، ایشون یه قلدری بود برا خودش و دیگه بلایی نبود که تو کودکی سرم نیاورده باشه. و ما اونقدر به خاطر شکسته شدنِ سر من می‌رفتیم درمونگاه که همه می‌شناختن‌مون_ آره، و نمی‌تونم باور کنم اونقدر بزرگ شدیم که تو داری عروس میشی». 

تا آخر شب پیش هم بودیم، از استرس‌هاش گفت و فکرهای تو سرش. موسیقِ پس‌زمینه هم پلی‌لیست عروسی بود :)))) یه بخشی از اتاقش رو مرتب کردیم و بهش گفتم تو این روزها هر موقع کمک نیاز داشتی برای چیزی، روم حساب کن و فوری خودم رو می‌رسونم.

حالا سوال اصلی اینه که من چی بپوشمممم برا «بَله بُرونش»؟ 

یک زهرایِ خوشحال

تمرین و تمرین و تمرین. خاله رضوان. خنده و چشم‌های کنجکاو. جانان. شربت بهآرنارنج. چیدن ازگیل‌ها از درخت. لمس یک حجم زرد. دی‌پی. پروتئین و نون جو. چرت یهویی ظهر. زنگ تلفن و خانم گرین. حاضر شدن در یک دقیقه. آبی و رنگ دریا. باشگاه و خنده‌های ریز ریز. دردهای دلچسب. بدو بدو برگشت به خونه. یه لیوان چاییِ دارچینی. سلام به استاد جذاب رایتینگ. صحبت از حافظه و جدیدترین پژوهش‌ها. لبخندهایی که از همین‌جا تا کهشکون بغلی کشیده شده بودن. یه ماشین لباس. دومین کلاس و تبدیل شدن استرس‌ها به قند. آفرین‌. ثبت لحظه. لغو یهویی جلسه اسپیکینگ. ذوق و ذوق. آهنگ‌های قر دار. پوشیدن لباس‌های جدید. چرخیدن و چرخیدن. رژلب آلبالویی. نسیمی که می‌پیچه توی موها. لباس‌های تمیز روی بند رخت. آفتابگردون‌های در حال حرکت. قدم زدن تو خیابون‌های شهر. و سلام به خاله میم :»

که یادم بمونه

داشتم حرف می‌زدم و از این می‌گفتم که از اون روز تا حالا حس می‌کنم سردرگم شدم و دائم دارم به همه‌چیز شک می‌کنم. چندتا سوال پرسید و وقتی داشتم جواب‌هاشون رو می‌نوشتم، متوجه شدم آرامش داره بهم برمی‌گرده. آخرش براش نوشتم آخیش، بالآخره یه کم آرامش گرفتم. لبخندی شد و برام نوشت که:

همیشه رجوع کن به قلبت. بعدش بنویس. جواب، تو‌ دست‌ها و قلب خودته. 

چند بار برای خودم تکرارش کردم. و لبخند زدم. خوشحالم که دانشمند کوچک رو هنوز تو زندگیم دارم. و تو لحظه‌هایی به دادم می‌رسه که اندازه‌ی یه مورچه با دیوونه شدن فاصله دارم. 

برای کبوتر

الآن تقریبا سومین سالیه که آخر هر فصل یه ویدیو از تمام اتفاقات اون فصل درست می‌کنم و همراه با یه کپشن پست می‌کنم تو پیچ اینستاگرام خیلی کوچولویی که دارم. از این کار خوشم میاد و لحظه‌ها به شکل زیبایی ثبت میشن. بماند که ویدیوهای پاییز و زمستون سال قبل هنوز موندن و یه جورایی از اینکه برم سراغ ویدیوی زمستون هم می‌ترسم. حالا امروز صبح نتم رو روشن کردم و یه پیام داشتم از کبوتر. نوشته‌هاش باعث شدن دلتنگی‌ای که دارم بیشتر بشه. بغض کردم و برای هزارمین بار این سوال رو پرسیدم که چرا ما نمی‌تونیم با آدم‌هایی که دوست‌شون داریم یه جا زندگی کنیم؟ چرا ما نمی‌تونیم شادی‌های کوچک رو به مقدار بیشتری تو زندگی‌هامون داشته باشیم؟ 

کبوتر برام نوشته بود:

یه ذره وصل شدم. رفتم اینستا خیلی نموندم ولی بین همه چی نمی‌دونم چرا دلم خواست برم فیلم‌های تو رو ببینم. 

حرفم نمیاد. ادای کلمه‌ها سختن برام. احساساتم رو هم نمی‌فهمم اونقدر که توصیفشون کنم و راستش صادقانه دوست هم ندارم حرف بزنم الآن اصلا. ولی اینو نمی‌تونستم نگم چقدر قشنگی تو زهرا.

اون فیلم پارسال که گفتی رفته بودیم عکس سفارت بگیریم رو دیدم در حالی که خنده‌م گرفته بود از یادآوری روز عکاسی بغض کردم و اشکمم تو چشممه.

راستش دلم خواست دوباره باهات تو یه خوابگاه باشم :)))

حالا داره اون روزی که رفته بودیم برای سفارت عکس بگیریم یادم میاد و می‌خندم. کت‌هامون که با هم عوض کردیم. موهامون که ریخته بود روی شونه‌هامون و خانم عکاس اصرار داشت مدلش رو تغییر بدیم. عکس‌های مسخره‌ای که خودمون دوتایی تو اون آینه بزرگه گرفتیم. خنده‌ها. خنده‌های فراوان و امیدواری به گرفتن بورسیه‌ای که جفت‌‌مون دنبالش بودیم. 

منم دلم خواست دوباره با تو توی یه خوابگاه باشم. دوباره با تو خیابون‌ها رو متر کنم. به لیست جاهایی که دوست داری بری و کارهایی که دوست داری انجام بدی نگاه کنم، و بهت بگم تو کدوما می‌تونم همراهت باشم. دلم خواست دوباره بریم موچی امتحان کنیم و تو اون مغازه‌ی مسخره‌ی زیر هتل پل از طعم آرد خنده‌مون بگیره. بعد بریم شادونه معجون بگیریم تا هرچی خورده بودیم رو بشوره ببره. پیاده راه بیفتیم سمت میدون، تو خیابون‌ها بچرخیم، و تا جایی که جون تو بدن‌مونه پیاده برگردیم به سمت دروازه شیراز، یه مدتی رو بریم تو شیرین عسل و آذوقه‌های یک هفته رو بخریم و... . وای دختر، چطور من اینقدر دلتنگ تو و این لحظه‌های ساده و کوچکی‌ام که داشتیم؟ 

ریدینگ با مستر موحد

تازه اولین جلسه‌ی کلاس ریدینگ تموم شده. و لبخندی دارم که از همینجا تا کهکشون بغلی کشیده شده :» چقدر من مدرس این کلاس رو دوست دارم، از ایناست که دلت می‌خواد لپ رو بکشی. دلیلی اصلی ثبت‌نامم هم ایشون بوده و تجربه‌ای که دوست داشتم به دست بیارم از کلاس‌هاشون. اولش که داشتیم با هم آشنا می‌شدیم (چیزی که تو کلاس دیروز وجود نداشت و برای همین از مدرس اسپیکینگ به این اندازه خوشم نمیاد D:)، متوجه شدم باقی بچه‌های کلاس همه مدرس زبانن و فقط اومدن با فرمت جدید تافل آشنا بشن. به عبارتی من تنها کسی‌ام که برا نمره زبان اومدم. برای یه لحظه احساس کوچولو بودن بهم دست داد بین این همه آدمی که چندین ساله تدریس می‌کنن. اما خیلی بامزه است جو کلاس. حالا بی‌صبرانه منتظر سه‌شنبه و شروع رسمی تمرین‌هام. 

حالا می‌خوام تند نون عدس درست کنم. رسپی‌ش رو دیروز از فرفری گرفتم و دلم می‌خواد زودتر طعمش رو بچشم ببینم چی ازش درمیاد. بعدش هم میرم یه خرید کوچولو برای مامان. احتمالاً به خانم نویسنده بگم که بیاد یه کمی قدم هم بزنیم، چون حس می‌کنم هر دومون نیاز به صحبت کردن داریم. و بعد از اون و تا قبل از خواب هم همچنان قراره یکی از تاپیک‌های اسپیکینگ رو تمرین کنم. 

نترس، نترس، نترس عزیزم

یه روز ثریا اینو گذاشته بود تو کانال تلگرامش، و از همون موقع سیو دارمش و گاهی رندوم تو یه موقعیت‌هایی پلی میشه که انگار بهش نیاز دارم. تمام دیشب تا صبح رو تو یه حالت عجیب بودم و از همه‌چیز می‌ترسیدم. طبق عادت رفتم سراغ فولدر موسیقی‌، شافل رو زدم که یه چیز رندوم پلی بشه و ببینم آهنگ‌ها می‌خوان چی بهم بگن. یه جورایی مثل فال موسیقی گرفتنه :)))) و یهو این پلی شد. پسرخاله می‌گفت:

نترس نترس، نترس بچه جون

برو، برو، بازم به میدون 

و من انگار دلم قرص میشد و به خودم می‌گفتم تا تهش رو برو. نترس و تا آخر این راه رو برو دختر جون. 

از اولین کلاس، و ورود غیرمنتظره‌ی جناب لکنت

هر موقع می‌خوام برای اولین بار برم یه کلاس، یه جلسه، یه دورهمی، و کلا جایی که آدم وجود داشته باشه، استرس می‌گیرم. امشب هم که اولین جلسه‌ی یکی از کلاس‌های تافل بود، همین حال رو داشتم. کلی سناریو برای خودم ساخته بودم که حالا اگر رفتم و استاد این رو پرسید باید چیکار کنم؟ اگر فلان چیز رو نتونستم بگم چی؟ و... . ولی رفتم سر کلاس و هیچکدوم از چیزهایی که بهشون فکر می‌کردم اتفاق نیفتادن (مثل اکثر مواقع). کم‌کم استرسم داشت ناپدید می‌شد که استاد تصمیم گرفت یه سری سوال فی‌البداهه بپرسه. نتیجه؟ یار قدیمی، جناب لکنت زبان برگشت! تونستم مدیریتش کنم، اما عجیب بود که بعد از مدت‌ها اینطوری سر و کله‌اش پیدا شد.

درکل کلاس خوبیه و میشه کلی چیز یاد گرفت. تعدادمون هم کمه و باید از این استفاده کنم. برای جلسه بعد که چهارشنبه است، دوتا تاپیک داریم و لازمه دل و روده‌شون رو بریزم بیرون و خوب یادشون بگیرم. تصمیم دارم بدون هیچ نوتی برم سر کلاس و حافظه‌ام رو بسنجم. 

فکر کنم در کنار این، دوباره باید تمرینات خانم طلوع، گفتاردرمانگری که هیچ‌وقت از یادش نمی‌برم رو از سر بگیرم. زن زیبا. هیچوقت یادم نمیره تو اون سال‌های سخت برای من چه کارهایی انجام داد. 

برای مامان طلا

امشب فافا داشت بخشی از فیلم عروسیِ اون داییِ مامان که خیلی دوستش دارم رو بهم نشون می‌داد. از همین‌جا تا کهکشونِ بغلی لبخند داشتم که یهو دوربین رفت روی مامان طلا که داشت می‌خندید و می‌رقصید به چه قشنگی. چنان دلتنگی‌ای تو قلبم احساس کردم که لبخندم رفت. چقدر دلم برای تو تنگ شده. چقدر دلم تنگ شده برای دوشنبه‌هایی که از صبح میومدم خونه‌ی تو تا شب. برای اون یک ماهی که هر روز و شبم پیشِ تو گذشت. برای شنیدن صدای آواز خوندنت، برای وقتی که صدام می‌کردی، برای وقتی که می‌خواستی یواشکی و دور از چشم بقیه بهت خوراکی‌ای رو بدم که دکتر منبع کرده بود، برای وقتایی که چرت می‌زدی و دست‌های تپلی و قشنگت رو تو همدیگه گره می‌زدی، برای لباس‌های گل گلی‌ای که می‌پوشیدی، برای واسونک خوندن و دست زدنت، برای خاطره تعریف کردنت، برای قصه‌‌هات، برای غذاهای خوشمزه‌ات، برای شنیدن صدای خنده‌ات، برای نوع نگاه کردنت. 

دلم برای تمام جزئیات مربوط به تو تنگ شده، و نمی‌دونم امروز چند بار گفتم ای کاش هنوز بودی، ای کاش هنوز چراغ خونه‌ات روشن بود، ای کاش هنوز می‌شد بهت زنگ زد، هنوز می‌شد از همه قهر کرد و اومد پیشت، ای کاش تو بودی و می‌شدی پناه ما تو این روزها. تو بودی و اینجا هنوز همه با همدیگه خوب بودن. تو چرا انقدر زود رفتی مامان طلا؟ تو چرا انقدر زود رفتی؟ دلم برات تنگ شده عزیز نرمالویِ من. 

جمعه

۱. گاهی آدم فقط نیاز به یه هُل داره تا یه کارهایی که مدت‌ها موندن رو تموم کنه. درمورد مقاله هم همینطور بود. امروز نسخه ادیت شده رو ایمیل کردم برا استاد. امیدوارم دوباره دو ماه طول نکشه جوابم رو بده! پلن درس خوندن بچه‌هام رو تغییر دادم و همه رو ملزم کردم به فرستادن گزارش‌های روزانه که کمی تغییر می‌کنه با روال قبل. واقعاً از ته قلبم دعا می‌کنم این فسقلی‌ها از بلاتکلیفی دربیان. 

۲. از فردا کلاس‌هام شروع میشن و شنبه، یکشنبه، سه‌شنبه و چهارشنبه‌ها رو درگیرم باهاشون. چون ساعت‌هاشون با تایم باشگاه تداخل داره، باشگاه رو باید یه کاری بکنم. فردا چک می‌کنم ببینم تایم‌های صبح روز هنوز داریم یا نه، اگر باشن که خوبه، نباشن هم دیگه مجبورم روزها رو کمتر و تمرین رو محدودتر کنم. 

۳. اون دانشجوی دکتری به جای اینکه روال کامل کار رو توضیح بده، ازم انتظار داره برم و ویس‌های پادکست‌‌طور استادش رو بشنوم. و چون هیچ‌جا به خاطر حجم بالاشون ارسال نمیشن، می‌خواد مجبورم کنه روبیکا رو نصب کنم! امروز بهش گفتم من دیگه تو هیچ اپ داخلی‌ای نمیام. هنوز سین نزده و منم حوصله ندارم پیگیرش باشم. به هر حال کار من نیست که زمین مونده. 

۴. دوباره آخرهای اردیبهشت شد و ما تا اواسط پاییز دراماهای فامیل مادری، و جنگ جهانی سوم بر سر آب رو شاهد خواهیم بود. سال‌ها قبل که مامان طلا هنوز پیشمون بود، همه‌ی نوه‌ها جمع می‌شدیم خونه‌اش، از دراماها می‌گفتیم و می‌خندیدیم. اون موقع برامون بامزه بود که سر چیزهای مسخره یهو دعوا می‌کنن. ولی الآن؟ بامزه نیست. فقط مایه‌ی تأسفه که آدم‌های گنده یه بار نمی‌شینن سر یه میز تا سنگ‌هاشون رو وا بکنن. 

۵. این غم عصر جمعه داره میاد سراغم و باید بزنم بیرون و برم یه وری.

Patch Adams

دیشب که داشتم می‌دیدمش انگار زمان و مکان رو فراموش کرده و غرق شده بودم تو دنیای جذاب پچ آدامز. از همون سکانس اولش که پچ داشت می‌گفت:

تمام زندگی حرکت به سمت خونه است. بازگانان، منشی‌ها، کارگران معدن، پرورش دهندگان زنبور عسل؛ قورت دهندگان شمشیر، همه‌ی ما. همه‌ی قلب‌های بی‌قرار دنیا، در حال تلاش برای یافتن راهی به سوی خونه هستند.

حس کردم این فیلم جادو داره. و واقعا هم داشت. پچ دوست داره به آدم‌ها کمک کنه، دوست داره باهاشون ارتباط برقرار کنه، دوست داره شادی رو تزریق کنه به لحظه‌ها. و تماشای روشی که برای رسیدن به این هدف در پیش می‌گیره، واقعا زیباست. دوباره برمیگردم به تماشای این یک ساعت و پنجاه‌وپنج دقیقه. اگر دنبال تماشای چیزی هستید که حالتون رو خوب کنه، و از فیلم‌هایی که رگه‌هایی از واقعیت داره خوشتون میاد، از دستش ندید. و همینطور اگر از عاشقان رابین ویلیامز هستید :)))

خیاط‌های ناحسابی!

خیلی وقت بود که یه سری پارچه رو می‌خواستم بدوزم. اما چون خیاط خودم دیگه خیاطی نمی‌کنه، به پیشنهاد مامان و دخترخاله‌ام، رفتم پیش یه خیاط جدید که اونا ازش راضی بودن. و الآن که دارم می‌نویسم، لباسی که دوخته تنمه و هیچ ازش خوشم نمیاد. یه مدل خیلی آزاد انتخاب کرده بودم و خیلی هم تأکید کرده بودم که حتماً شونه‌هاش همینطوری چین بخوره. حالا چی تحویل گرفتم؟ مدل شونه‌ها رو کلا تغییر داده، یقه‌ی لباس رو بالاتر گرفته، بدون اینکه بهم بگه از یه پارچه دیگه استفاده کرده که اصلاً جنسش به پارچه‌ی اصلی هم نمی‌خوره (پارچه‌ام خنک و تابستونیه، اون پارچه‌ی دوم ضخیم و زمستونیه)، و بدتر از همه برای پایینِ شلوارکش اومده از یه پارچه با یه رنگ کاملاً متفاوت استفاده کرده! بعد یه بندی هم زده به پشت لباسم که وقتی ببندیش، باز انگار یه دم بهت آویزونه :))))))))) 

نتیجه‌اش هیچ شبیه مدلی که می‌خواستم نیست. و تو این لحظه دلم می‌خواد خیاط‌هایی که نظر خودشون رو به جای مشتری اعمال می‌کنن رو بزنم. آخه زن حسابی، این چه کاری بود که با پارچه‌ی نازنینم کردی؟ یه پارچه‌ی دیگه هم دستش دارم که چهار سال پیش مامانِ فرح بهم داده بود، و تازه دلم اومده بود بیارمش بیرون و تبدیلش کنم به ساحلی. اگر برش نزده بود، ازش می‌گرفتم و برش می‌گردوندم تو گنجه :/ 

پِیپر ایز لودینگ...

تازه فایل مقاله‌ام رو باز کرده بودم که امروز هم یه بخش دیگه‌اش رو تموم کنم، که استادم بالآخره به فکر افتاد و یهو بهم پیام داد که درمورد پیشرفت مقاله بپرسه. از معدود دفعاتیه که تو این سال‌ها دارم یه پیگیری از سمتش می‌بینم. عا، لازمه یه طومار مفصل بنویسم و توضیح بدم چی شده و به کجا رسیده. ضمن اینکه واقعاً خودمم دلم می‌خواد دیگه از این یکی رها بشم و کارها یه مرحله بره جلوتر. 

کار امروزمون جور شد. این لعنتیِ ۱۶ صفحه‌ای رو به یه جایی برسونیم و ببینیم میشه پرونده‌اش رو بست یا نه! 

پ.ن: خب ددلاین گذاشت و گفت تا دوشنبه، ۲۸ اردیبهشت ماه، براش بفرستم. قسمت منابع جدید رو هم فاکتور بگیرم ببینیم بعداً می‌تونیم براش کاری انجام بدیم یا نه. 

باقی مانده‌های این چهارشنبه‌ی جادویی

آخ که چقدر چهارشنبه‌ها رو دوست دارم. آخرین تمرین باشگاه این هفته هم تیک خورد. خوب بود، چهارشنبه‌ها خلوته و حتی با وجود تمرینات جهنمی، خیلی خوش می‌گذره. تا شب قراره هرچی کار نصفه و نیمه دارم رو تموم کنم. یه سری فایل باید آماده کنم و بفرستم برای هر کسی که بهش قول داده بودم. یه پلن بریزم برای یکی از بچه‌هام که کنکوریه و وضعیت روحی خوبی نداره. این بچه از اولین روزی که رفت دهم با خودم پیش اومده تا حالا. و من دیدم هر روز رو چطور تلاش کرده، چطور پیشرفت کرده و اومده جلو. حیفه این روزها به خاطر شرایط مزخرفی که حاکمه کم بیاره و کنار بکشه. برنامه‌ی کلاس‌های هفته بعدم رو دربیارم که حواسم بهشون باشه. و یه کم شمسی خانم رو سر و سامون بدم و مرتب کنم.

 

این بین یه پیام هم گرفتم از یه دانشجوی دکتری که قبلاً تو سرچ زدن بهش کمک می‌کردم، و ازم می‌خواد دیتاهای کیفی پایان‌نامه‌اش رو براش تحلیل کنم و کد بیرون بکشم. برام کار سختی نیست و خیلی هم ازش لذت می‌برم. مخصوصاً که از روز اول در جریان کارهاش هستم و از موضوعش هم خوشم میاد. اما مسئله اینه که به ابزارهام دسترسی ندارم و بخوام پول فندق‌شکن برای کار ایشون هم بدم، خیلی ستم میشه :» حالا نمی‌دونم بهش چی بگم. شما بودید چه می‌کردید؟ 

فندق‌شکن‌ها چرا اینطوری شدن دیگه؟

به اندازه‌ی ده دقیقه تونستم چت جی‌پی‌تی رو بیارم بالا و یه بخش خیلی کوچولو از مقاله‌ام رو اوکی کنم. و همین ده دقیقه نصف حجم فندق‌شکنم رو خورد :» آقا من همه این تنظیمات رو هم اعمال کرده بودم که حالا کمتر مصرف بکنه. اما به نظر می‌رسه خیلی تأثیری نداشت. جدی جدی انگار تو اینا هم هوا ریختن. واقعاً ناناحت شدم. ولی یه حس خوبی دارم که یه کمی وصل شدم به این دنیایی که عاشقشم. اصن نمیشه این لذت رو توصیف کرد. با کلمه‌ها نمیشه بیانش کرد. 

تمام :»

خب جو ما رو گرفت و کل خونه رو هم تمیز و مرتب کردم. گل‌های تو گلدون‌ها دیگه داشتن به مرحله‌ی خشک شدن می‌رسیدن و اونا رو هم ریختم که بره. مدت‌هاست که از گل و گیاه خشک شده بدم میاد و دلم نمی‌خواد تو خونه بمونه. برای وعده‌های غذایی فردام هم سالاد درست کردم و گذاشتم یخچال. هرچی مربوط به آیلتس بود رو جمع کردم و کتاب‌های لغت تافل و جزوه‌های گرمرم رو گذاشتم دم دست. یه دفتر هم گذاشتم برا نکاتی که از این‌جا به بعد می‌خوام از کلاس‌ها یادداشت کنم. فرح هم بهم زنگ زد و حرف زدیم و از این مدت گفتیم. بین حرف‌هامون یهو رسیدیم به صحبت درمورد یه سری از آدما و نمی‌دونم چی شد که حرف سوسوکه پیش اومد. یه چیزی پرسید و من از آخرین باری که باهاش حرف زده بودم گفتم. تعجب کرده بود و یه چیزهایی بهم گفت که دیگه برام به یقین تبدیل شد که صمیمیت‌ها از دست رفتن. 

اون وسط امتحان میانترم یکی از درس‌های آقای داداش رو هم داشتیم و خیلی بامزه گذشت‌. اینطوریه که همه‌شون میرن ویس‌کال، و همراه با هم امتحان میدن :))))) بعد یه سری حال ندارن، عین جواب یکی رو که فرستاده تو گروه کپی می‌کنن و می‌فرستن می‌ره. این مدت یه چیزهایی ازشون دیدم که فقط می‌تونم بگم واقعاً پسرا تو یه لیگ دیگه‌ان.

حالا خیلی آخیش‌ام. دلم می‌خواد روزم رو با تماشای یه چیزی ببندم. حالا اینکه آخر چی رو انتخاب کنم نمی‌دونم. The Pitt رو تموم کردم و دیگه سریالی تو دست و بالم نیست که اینقدر برام جذاب باشه.