سر صبحی خاله میم اومد خونه برای انجام یه کاری، بعدش اومد که یه چایی بخوره و بعد برگرده خونه. تو این فرصت درمورد بحث داغ این روزهای فامیل صحبت کردیم و خاله آخرین آپدیت‌ها رو داد :)))) بهش گفتم که بقیه نظرشون چی بوده؟ و همون‌طور که فکر می‌کردم واکنش همه یکسان بود. دقیقاً مشابه چیزی که روز اول به مامان گفته بودم. بعدش که خاله رفت، به مامان گفتم که اگر ممکنه بابا رو در جریان بذاره و ازش بخواد یه واکنشی نشون بده. به هر حال این از دست ما برمیاد. مامان هم موافق بود و گفت ظهر بهش کل ماجرا رو میگم و بعد اگر خودش صلاح دونست، حرفی که باید رو می‌زنه. آره خلاصه. دیگه نمی‌خوام به این موضوع فکر کنم. 

حالا تازه بخشی از کارهای خونه رو انجام دادم و نشستم پشت میزم. برای امروز یه سری تست باید بزنم و تمرین‌های پایه‌ی اکتیو کردن وکب‌ها رو انجام بدم. بعدازظهر با استاد موردعلاقه‌ام کلاس دارم و براش لحظه‌ شماری می‌کنم. 

ضمن اینکه در راستای دوست داشتنِ استاد اسپیکینگ هم یه قدمی برمی‌دارم. دیروز آخر کلاس بهم گفت فلوئنسیِ تو از بقیه بیشتره، اما باید به زمان در جواب دادنت دقت کنی تا به مشکل نخوری. دیگه اون حرفش تمام ایرادات دیگه رو انگار شست و برد :» چهارشنبه خیلی کار داریم سر این کلاس، و دوست دارم خیلی آماده‌تر از قبل باشم.

راستی گفته بودم دوتا از آفتابگردون‌ها باز شدن؟ :))))