فافا
من و فافا به فاصلهی ۳۷ روز از همدیگه متولد شدیم. تا ۱۸ سالگیِ ما با هم گذشت. و همه تو فامیل بهمون میگفتن دوقلوها، بس که از هم جدا نمیشدیم. حالا دیروز صبح ازم خواستن برم خونهشون، رفتم و چی شنیدم؟ فافا داره عروس میشه. خیلی استرس داشت و مو به مو برام تعریف کرد ماجراها رو. با لبخند بهش نگاه میکردم و یه جا بهش گفتم «من تا وقتی تو مراسمت نرقصم، باورم نمیشهها. هنوز برای من همون فافای کوچولویی هستی که انواع و اقسام بلاها رو سرم آورد _بله، ایشون یه قلدری بود برا خودش و دیگه بلایی نبود که تو کودکی سرم نیاورده باشه. و ما اونقدر به خاطر شکسته شدنِ سر من میرفتیم درمونگاه که همه میشناختنمون_ آره، و نمیتونم باور کنم اونقدر بزرگ شدیم که تو داری عروس میشی».
تا آخر شب پیش هم بودیم، از استرسهاش گفت و فکرهای تو سرش. موسیقِ پسزمینه هم پلیلیست عروسی بود :)))) یه بخشی از اتاقش رو مرتب کردیم و بهش گفتم تو این روزها هر موقع کمک نیاز داشتی برای چیزی، روم حساب کن و فوری خودم رو میرسونم.
حالا سوال اصلی اینه که من چی بپوشمممم برا «بَله بُرونش»؟
