داشتم حرف می‌زدم و از این می‌گفتم که از اون روز تا حالا حس می‌کنم سردرگم شدم و دائم دارم به همه‌چیز شک می‌کنم. چندتا سوال پرسید و وقتی داشتم جواب‌هاشون رو می‌نوشتم، متوجه شدم آرامش داره بهم برمی‌گرده. آخرش براش نوشتم آخیش، بالآخره یه کم آرامش گرفتم. لبخندی شد و برام نوشت که:

همیشه رجوع کن به قلبت. بعدش بنویس. جواب، تو‌ دست‌ها و قلب خودته. 

چند بار برای خودم تکرارش کردم. و لبخند زدم. خوشحالم که دانشمند کوچک رو هنوز تو زندگیم دارم. و تو لحظه‌هایی به دادم می‌رسه که اندازه‌ی یه مورچه با دیوونه شدن فاصله دارم.