بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

روز ششم

هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت می‌کنه و میگه من خودم می‌دونم چطوری خوب بشم. 

حجم گل‌ها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو تو ساختمونِ باغ پهن کردیم تا هوا بخوره و خراب نشه. عصر همه رو جمع کردیم و تحویل دادیم به عرقیات‌گیریِ خاله میم تا امسال اونا زحمتش رو بکشن.

کنار دشت گل‌مون یه عرقیات‌گیری هست که این آقا هر چقدر آدم میاد اون‌جا رو می‌فرسته تو گل‌های ما برای عکس گرفتن و تماشا و این چیزا. تا اینجاش مشکلی نیست واقعاً. بارها هم پیش اومده مامان و بابا همینطوری گل چیدن و دادن به آدما که ببرن. حالا اتفاقی که امروز افتاد چی بود؟ دوتا اتوبوس رو این آدم فرستاده بود تو دشت گل، و اینا یه گونی از گل‌هایی که چیده شده بود رو دزدیدن :)))))) دلم سوخت برای اون کارگری که گل‌هاش رو گذاشته بود اونجا و این جماعت بردن. خلاصه که قراره فردا آقای داداش بره با این آقا عرقیاتیه صحبت کنه و بهش بگه داستان چی بوده. 

دیگه از فردا کم‌کم برمی‌گردم به روتینِ خودم. و از همین حالا دلم داره تنگ میشه برای صبح‌هایی که این‌جا شروع میشد. سکوت دشت گل که صدای پرنده‌ها یه آرامش دیگه بهش می‌داد. صدای زنبورها. صدای دلنشینِ بوته‌ی گل‌ها وقتی گل رو می‌چینی (یه صدای ترق ترقِ خیلی بامزه داره). عصرها، خنکیِ هوا و گل‌هایی که انگار روشون یخ گذاشتی و لمس کردن‌شون حس خوبی داره. و غروب‌های شگفت‌انگیز.

یه چندتا عکس هم می‌ذارم و پرونده‌ی داستان‌های مزرعه رو برای الآن می‌بیندیم :» 

گل‌های پهن شده کف ساختمون، غروب و آسمونی که روش نقاشی کشیدن، درخت‌های کاج بچگی‌هام که پر از خاطره‌ان

 

دلتنگ؟ شاید

امروز قراره خونه باشم و ناهار درست کنم، از پنج صبح که چشمام رو باز کردم دلم با خونه موندن نیست. اصن انگار دیگه هوای خنک خونه و صدای پرنده‌های این‌جا به چشمم نیاد. وااااقعاً دلم می‌خواد برم باغ. انگار تازه دارم می‌فهمم چرا بابا اینقدر اون‌جا رو دوست داره‌. لعنتی انگار جادو داشته باشه. 

پنجمین روز رو اینطور ببندیم :»

Card image + caption – proper background & shadow
Mountain landscape with lake

و تمام :»

امروز خیلی شهر و کلا باغ‌ها شلوغ بودن. خودمون سه سری مهمون داشتیم. تا دلتون بخواد هم آدم اون دور و بر بود و یهو دشت گل‌ها می‌شد پر از آدم‌هایی که نمی‌شناختی. آخرین گروه هم چندتا خانواده‌ی کازرونی بودن که پدر خانواده اصرار داشت بفهمه هر کیلو گل رو چقدر می‌فروشیم، دستمزد کارگرها رو چطور حساب می‌کنیم، با چند کیلو گل چقدر میشه گلاب دوآتشه بگیریم :)))) آخرش هم کمی از خودش تعریف کرد که تو کازرون همه می‌شناسنش و دیگه نگم ادامه حرف‌هاش رو. وقتی اونا رفتن، تو کلاهم یه کم غنچه چیدم که بیارم خونه و خشک کنم. عکسش رو هم مشاهده می‌کنید :»

حالا رسیدم خونه. یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی رفتم. وسط اتاقم ولو شدم. و تصمیم دارم یه کم سریال ببینم و بعد بخوابم. شاید The Pitt، شایدم یکی از اون دوتا قسمتی که از سلول‌های یومی اومده. فقط می‌دونم دلم می‌خواد یه چیزی ببینم و همینطوری نخوابم. 

روز پنجم چطور می‌گذره؟

حالا که دارم می‌نویسم، روی علف‌های سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرنده‌ها رو می‌شنوم. و به تکه‌های ابری نگاه می‌کنم که از لابه‌لای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم می‌برم رو نمی‌تونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده باشه. نمی‌دونم، شاید اون ذهن‌ آگاهانه زیستنِ لحظه‌ها رو دارم یاد می‌گیرم. 

تا الآن روز خوبی بوده. نصف دشت گل‌ها کامل چیده شده. و از نیمه‌ی دومش هم مقدار کمتری باقی مونده. فکر می‌کنم تا آخر امروز بتونیم یه دور همه‌اش رو بچینیم تا وقتی از دور به اون‌جا نگاه می‌کنی، به جای یه دشت قرمز و صورتی، یه حجم سبز ببینی. خداروشکر که به این‌جا رسید و هر طوری بود تونستیم برسونیمش. امیدوارم این چند روز باقی مونده هم به خوبی بگذرن و بتونیم هر روز یه دور کل گل‌ها رو بچینیم و چیزی نمونه. 

از فردا که حجم گل کمتره، بیشترش رو برای خودمون می‌چینیم و دیگه به عرقیات‌گیری‌ها تحویل نمی‌دیم. دلیلش؟ تأمین مقدار گلابی که خودمون تا سال بعد نیاز داریم. از این مرحله‌اش خوشم میاد. 

یه چندتا عکس کوچولو هم می‌ذارم اینجا؛

زنبور زحمتکشی که شهد گل‌ها رو با اون پاهای کوچولوش جمع می‌کنه تا ببره کندو، پرنده‌ی خوش صدایی که هر روز برامون کنسرت زنده می‌ذاره، دشت سبزِ جو که حالا داره کم‌کم طلایی میشه، یه گوشه از استخرمون که انگار ابرهای آسمون رو تو دل خودش جا داده

نوش‌دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

رئیس اتحادیه‌ی گلاب‌گیرها رفته سر و صدا راه انداخته که این چه وضعیه راه انداختند و کارگرها رو می‌گیرید و می‌برید، کار همه رو زمین مونده و هر روز دارن ضرر می‌کنن. و گویا فعلاً این روند بازداشت کارگرها رو متوقف کردن. وقتی شنیدم لبخند زدم و گفتم این همون نوش‌داروی بعد از مرگ سهرابه. حالا دیگه به درد کی می‌خوره؟ 

روز چهارم

نمی‌دونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباس‌های باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ می‌خوریم و بعد کار رو شروع می‌کنیم. نمی‌تونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدم‌ها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشتیم با همین کارگرهای فعلی سرِ اینکه درست گل‌ها رو بچینن و دست‌چین نکنن. متأسفانه اگر یه لحظه حواست نباشه، کل یه ردیفِ گل رو خراب می‌کنن و تو باید مثل یه خوشه‌چین پشت‌شون بری و دوباره‌ کاری کنی. بگذریم. از کل اون گل‌هایی که تو پنج روز گذشته هیچ چیده نشدن، فقط سه‌تا ردیف مونده و بعد از چیده شدنِ اینا ممکنه کمی حجم کار کمتر بشه. باز هم به این بستگی داره که فردا چند نفر باشن. 

عصر بود که یهو خانم نویسنده بهم زنگ زد و گفت دقیقاً کجای باغی؟ و بله، چند دقیقه بعد سلام سلام گویان اومدن. خانم نویسنده، فافا، و مربیِ باشگاهم. سه‌تاشون اومدن کمک و تا خود تاریکیِ هوا موندن. کلی حرف زدیم و خندیدیم. مربیِ باشگاهم می‌گفت این هفته هرکس سراغت رو گرفت بهش گفتم تو داری اختصاصی تمرین می‌کنی. بهش گفتم آره بابا، بیا ببین سر شونه‌هام چطوری شدن، و چقدر پشت بازو و جلو بازو زدم. از پا که نگم برات، این‌جا هر روز روزِ پاست 😂. کلی خندید‌. برام بامزه بود که اونم امروز اومد. زن زیباییه.

عصر که شد همه رفتن استراحت کنن و چایی بخورن، خانم نویسنده موند پیش من. و همراه با آقای داداش و بابا، یه بار دیگه گل‌ها رو وزن کردیم و حساب‌ها رو نوشتیم. دستمزدها رو زدیم حساب و خداروشکر این بخش هم تا امروز تموم شد. تو تاریکی و خنکیِ دلچسب هوا یه کم با خانم نویسنده راه رفتیم و حرف‌هایی زدیم که فقط بین خودمون دوتاست. چقدر من این دختر رو دوست دارم :»

فردا جمعه است و خودم یه سری جلسه مشاوره دارم با اندک بچه‌هایی که موندن. همه رو می‌برم و میون گل‌ها برگزار می‌کنم. الآن می‌خوام تایم‌ها رو ست کنم، ۹ و نیم یه جلسه اسپیکینگ برم، بعدش یه تاپیک که برا فرداست رو تمرین کنم، و آخرش بیهوش بشم و برم به سرزمین سبز و مخملیِ خیال 🪄‍. 

روز سوم

اول چندتا عکس:

گلستونِ اول، گلستونِ قشنگ دوم، گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم. 

حالا که دارم می‌نویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همه‌جا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش. 

امروز چهارتا کارگر پیدا شد که دوتای اینا فقط نصف روز رو بودن. از اونجایی که یه سری از دیروزی‌ها امروز نیومدن، اومدنِ این چهار نفر تفاوت خاصی ایجاد نکرد. عصر دوباره همون دوستِ بابا اومد برای کمک و در همون حین به هرکسی که می‌شناخت زنگ میزد که کارگر پیدا کنه. فکر کنم دیگه نیاز نیست بگم نتیجه‌ی تماس‌ها چی بودن :))) بگذریم. راستش رو بخوام بگم، دیگه حتی از صدای زنگ گوشی بابا، داداشم، و خودم بدم میاد. از شنیدن صدای آدم‌های پشت تلفن هم همینطور. الآن خیلی خوب می‌دونم وقتی روزهای سخت پیش بیاد، کیا کنار آدمن، و کیا نیستن. ظهر احساس می‌کردم اگر یه کم دیگه بگذره، می‌ترکم. این به اصطلاح عمویِ خودم نذاشت فقط امروز بعدازظهر رو ۲۰ تا کارگر بیان و یه دور کل گل‌ها چیده بشه که حداقل چیزی نریزه روی زمین. تمام بعدازظهر این تو سرم می‌چرخید که اتفاقات این چنینی برای هر کسی ممکنه در طول زندگیش رخ بده، برای اون آدم هم همینطوره و دیر یا زود یه روز سختِ دیگه تو زندگیش پیش میاد. و وقتی پیش اومد، متوجه میشه امروز با این کارهاش چیا رو از دست داد. 

بین این چند نفر جدید دوتا خانمه که هر کدوم یه پسر کوچولو دارن. اسم یکی‌شون سبحانه، و امروز ما کلا داشتیم از دست این فسقلی می‌خندیدیم. حس کردم برای چند دقیقه کمی جو سنگینی که حاکم بود، شکسته شد و این خوب بود.

در کمال تعجب آرومم. دیگه نه به مقدار ضرری که وارد شده و همچنان هم داره میشه فکر می‌کنم، و نه به تمام نگرانی‌هایی که وجود داره. شاید اون ورِ همیشه خوشبینِ وجودمه که داره کار خودش رو انجام میده و می‌خواد بهم بگه تو لحظه‌ای که انتظارش رو نداری، ورق برمی‌گرده. کی می‌دونه؟ 

برسم خونه، دوتا جلسه در پیش دارم. بعد از اونا یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی میرم، گشادترین لباس‌هایی که دارم رو می‌پوشم، می‌خرم زیر پتوم، و میرم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. امیدوارم امشب اون‌جا خبرهای خوبی باشه. 

روز دوم

دارم از دشت گل‌ها برمی‌گردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا می‌مونن و هرچی می‌تونن گل می‌چینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماس‌های تلفنی نه بود. و سه‌تا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون نکنم فردا هم پیداشون بشه. اکثر گل‌ها داشتن پرپر می‌شدن و می‌ریختن روی زمین. حدود پنج عصر بود که دوتا از دوستای بابا اومدن. همه ناراحتن. هر کدوم دوتا گونی گرفتن دستشون و شروع کردن به گل چیدن. و اونا هم به هرکس می‌شناختن زنگ زدن. جواب‌ها؟ نه. هیچ نمی‌دونم فردا چی میشه و آیا کسی پیدا میشه که کمک کنه یا نه. فقط این رو می‌دونم که اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه، دو هکتار گل از دست می‌ره. 

تو طول روز که با مامان و بابا صحبت می‌کنم و چهره‌هاشون رو می‌بینم، سعی می‌کنم یه چیزایی بگم که یه کم جو عوض بشه، اما واااااقعاً سخته. امروز یه تیکه با بابایی تنها بودم و شروع کرد به حرف زدن. قربونش برم که سعی داشت نشون بده خیلی به هر چیزی که پیش اومده فکر نمی‌کنه و توکل داره به خدا. ولی من که می‌دونستم تو دلش چه خبره. من که می‌دونستم چطوری تو فکرها غرق شده.

امروز چیزهای دیگه‌ای هم اتفاق افتاد که باعث شد هر بار بیشتر از یه آدم‌هایی بدم بیاد. و بیشتر به این نتیجه برسم که همه بلدن فقط کشاورز جماعت رو با روش‌های مختلف بدوشن. طوریه که همه زحمت‌ها برای کشاورزه، سودش برای یه عده‌ای که حتی نمی‌دونن یه شب بیدار موندن برای آبیاری درخت‌ها چطوریه. 

خسته‌ام. از پنج صبح سر پام. فقط می‌خوام زودتر برسم خونه. جلسه‌ی ساعت هشتم رو برم. یه کم برای اسپیکینگ فردام تمرین کنم. و بخوابم. 

اولین روز چطوری گذشت؟

جهت دیدن به سری عکس لطفاً کلیک کنید؛

گلستونِ یک _ گلستونِ دو _ گلستونِ سه _ گلستونِ چهار 

 

الآن دارم برمی‌گردم خونه و تازه یه کم از باغ فاصله گرفتم. فکر کنم امروز یه چیزی بین ۱۲ تا ۱۳ ساعت تو دشت گل‌ها بودم و گل می‌چیدیم. و با این حال یک سومِ گل‌ها هم چیده نشدن. مثلً هر روز یه چیزی حدود پونصد و خوردی کیلو گل چیده میشده، ما امروز سر جمع شاید ۱۶۰ کیلو چیده باشیم. از اون چیزی که فکر می‌کردم سخت‌تر و پیچیده‌تره. امروز دو سری کارگر هماهنگ کرده بودن حداقل از بعدازظهر بیان و شده نصف گل‌ها هم چیده بشه که هر دو کنسل کردن. جا داره بگم وطنی بودن یا زوده؟ :)) می‌دونید، یه کم زورم می‌گیره که اینقدر طاقچه بالا می‌چینن برا آدم و موافقت هم می‌کنی با همه‌چیزشون، بعد دوباره میگن نههههه، نمیایم. خب عزیز من مگه بیماری که اول موافقت می‌کنی، آدم امیدوار میشه و بعد دوباره میگی نه؟ بگذریم. برای فردا دو سری دیگه گفتن از صبح میایم، که واقعاً امیدوارم حرفشون حرف باشه و صبح که میرم اون‌جا ببینم یه عده دیگه هم هستن. 

خیلی خسته‌ام، اما هر بار یاد لبخند بابام وقتی که بهم نگاه می‌کرد می‌افتم، همه اون خستگی از بین می‌ره که می‌ره. ساعت ۹ جلسه اسپیکینگ دارم، و این سلسله جلسات رو همراه با اون چالش سه هفته‌ای که ازش نوشته بودم فقط نگه داشتم که همچنان تو این روزها هم باشن. 

دلم هم می‌خواد یه سری عکس از امروز بذارم این‌جا، اما سایتی رو نمی‌شناسم که بیشتر از هفت روز عکس‌ها رو نگه داره، خلاصه که اگر سایتی چیزی می‌شناسید بهم بگید که یه سری عکس زیبا آپلود کنم و بذارم که شما هم لذتش رو ببرید. ویدیو هم دارم البته :»

پ.ن: خب با تشکر از خانم فوریه، یه سری عکس هم آپلود شد. دیگه شبتون بخیرررررر ^^ 

روز یک

خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنک‌ترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرنده‌ها رو واضح‌تر از هر وقت دیگه‌ای می‌شنوی. و ما داریم می‌ریم به سمت یه دشت بزرگ از گل‌های محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه. 

زی‌زی؛ دختری که دست‌هاش بوی گل محمدی می‌دن

این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گل‌های محمدیه؛ گل‌هایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشت‌شونه. گل محمدی اون‌قدر حساسه که باید همون روزی که شکفته می‌شه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دوره‌ی زورِ گل؛ یعنی وقتی که گل یک‌ باره زیاد می‌شه و هر روز دو نوبت باید رفت برای چیدنش، وگرنه می‌ریزه زمین. همه‌ی اینا رو گفتم که برسم به اتفاق دیشب!

ما چندتا کارگر داشتیم که سال‌هاست میان و کارشون فقط چیدن گل‌هاست؛ مهاجرهایی که ریتم همین فصل‌ رو از حفظن و هر سال کمک‌مون می‌کنن همه‌چیز طبق روال انجام بشه. دیشب، وقتی سر شام بودن، پلیس می‌ریزه و همه رو می‌بره! نه فقط کارگرهای ما، که همه‌ی کارگرهای اون اطراف رو. حتی چند نفر که قانونی بودن و هیچ مشکلی نداشتن هم بازداشت شدن. هر چقدر هم پیگیری شد، به جایی نرسید و عملاً دیگه کارگری در دسترس نیست.

امروز هیچ گلی چیده نشده. و هرجا می‌رفتی دنبال کارگر، با دست خالی برمی‌گشتی. بابا حالش خوب نیست. و من تو تمام این سال‌ها این‌طوری ندیده بودمش. بابای من ریلکس‌ترین آدم دنیاست؛ حتی وسط بدترین اتفاق‌ها می‌خنده و می‌گه «خدا بزرگه، اینم حل می‌شه». اما امروز دستاش می‌لرزید. زحمتی که یک سال کشیده بود، داشت جلوی چشم‌هاش می‌ریخت روی زمین. می‌فهمم که تماشای ذره‌ ذره از بین رفتن چیزی که براش زحمت کشیدی، چقدر می‌تونه سنگین باشه. نگرانشم. خیلی زیاد.

نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم یه هفته کارهام رو بذارم کنار. روتین رو کنار بگذارم. هر روز صبح زود برم باغ و هر کاری ازم برمیاد بکنم، فقط برای اینکه بابا ببینه یه چیزی در حال انجام شدنه، هنوز امیدی هست. شاید همین کمک کوچیکِ من، یه کم حالش رو بهتر کنه. الآن هیچی تو دنیا برام مهم‌تر از بابا نیست. حاضرم همه‌چیز رو رها کنم و هر کاری بکنم که از این فکر و خیال بیرون بیاد. این روزها و این اتفاق‌ها رو دوست ندارم. اما زور خودم رو می‌زنم که یه کم یه چیزی رو تغییر بدم. فقط به خاطر آدم‌هایی که دوست‌شون دارم.

خلاصه که از فردا می‌شم زی‌زی؛ دختری که دست‌هاش بوی گل محمدی می‌دن. 

آره خلاصه

حالا همه‌ی کارهای امروز تموم شدن. می‌خوام تندی روتین ته شبی‌م رو انجام بدم، مسواک بزنم، بخزم زیر پتوم و فصل دوم The Pitt رو شروع کنم. چقدرررررر این سریال رو دوست دارم. 

دلم تنگ شده بود برای اون روزهایی که تند تند به همه‌چیز می‌رسم، شب که میشه تندتر هرچی مونده رو تموم می‌کنم تا با شمسی خانم (عاممم، اسم لپ‌تاپمه) بخزم زیر پتوی عزیزم و سلام کنم به دنیای شگفت‌انگیز فیلم و سریال‌ها. 

لاله‌زار _ پولونیا

دیشب که داشتم کارهای خونه رو تموم می‌کردم، آخرین اپیزودِ «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی» رو شنیدم. چه پایانِ زیبایی داشت. تمام مدت لبخند داشتم. بعدش بین باقی کارهای مهام میقانی چشمم افتاد به یه داستانِ دیگه به اسمِ «لاله‌زار _ پولونیا». پولونیا اسم یه رستوران قدیمی تو خیابون لاله‌زار تهرانه که لهستانی‌ها زمان جنگ جهانیِ دوم توش کار می‌کردن. سرچ زدم و یه سری از عکس‌هاش رو دیدم. جالب به نظر می‌رسید. و این داستانی که می‌خوام این چند وقت رو درگیرش باشم هم احتمالاً همینقدر جذابه. 

بریم ببینیم آقای میقانی این بار چه فضایی خلق می‌کنه. 

تایم باکسینگ

در راستای اون تغبیری که می‌خواستم تو روتین روزمره‌ام ایجاد کنم، چندماه قبل رو بررسی کردم تا ببینم چی بوده که خیلی برام جواب می‌داده. و درنهایت رسیدم به «تایم باکسینگ». برای این روزها که نمی‌تونم چند ساعت پشت هم بشینم پشت میز و کارها رو یک باره انجام بدم، تکنیک مناسبیه. حالا چطوریه؟ اول لیست کارهام رو می‌نویسم و طبق ماتریسی که خودم ساختم، اولویت‌بندی‌شون می‌کنم. بعد، روز رو تبدیل می‌کنم به باکس‌های زمانی مختلف. و متناسب با سطح انرژی و تمرکزی که تو هر باکس دارم، کارها رو می‌چینم. الآن دوتا باکس برای صبح تا ظهر دارم. یه باکس بعدازظهر. و یه دونه هم برای شب. 

اینطوری اون حس پخش و پلا بودنِ همه‌چیز از بین می‌ره و آخر روز تصویر واضح‌تری از خودم دارم. 

هفته‌ی نو رو این مدلی جلو می‌برم، و آخر هفته یه دور عملکردم رو آنالیز می‌کنم تا ایرادات احتمالی رو رفع کنم.

 

 

تکه‌هایی از چهارشنبه

زل زده بودم به عقربه‌های ساعت تا بگذرن و برسیم به ساعت ۹. درحالی که تو دلم آرزو میکردم پارتنر اسپیکینگم نرسه و جلسه امشب لغو بشه. برای جلسه‌ی امشب هم کاملاً آماده بودم و دو ساعتی رو تمرین کرده بودم. اما؟ دلم حرف زدن نمی‌خواست که نمی‌خواست‌. ساعت شد ۹ و خبری نشد. و حالا کاملاً سرخوش ولو شدم کف اتاقم و Kensington گوش می‌کنم.

اون سه هفته‌ی جهنمی‌ای که ازش نوشته بودم از جمعه شروع میشه و امروز دوباره یه بخش بزرگی از ‌وجودم می‌خواست بزنه زیرش. ولی بهش گوش نکردم و حتی تایم هم ست کردم برا جلسه‌ها. هر شب، ساعت هشت. 

امروز چهارمین روز از چالش حفظ عضله و چربی‌سوزی‌‌ای بود که مربیِ باشگاه راه انداخته. تا این‌جا موفق بودم و نزدم زیر چیزی. هرچند امشب که نکو داشت شام می‌خورد و دیدم داره اون سس گاردن لعنتی رو می‌ریزه روی غذای فوق‌العاده خوشمزه‌اش، دلم می‌خواست بگم گور بالای رژیم غذاییم و از اون بشقاب بخورم. اما برای خودم یه لیوان چایی ریختم و رفتم تو اتاقم. خلاصه که خوشالم از اون وسوسه جون سالم به در بردم. 

کتابی که از آقای مسکوب دستم بود امروز تموم شد. «در سوگ و عشق یاران». نوشته‌هایی در سوگ دوستانِ از دست رفته. چقدر قلم آقای مسکوب گیراست. این کتاب دومین چیزی بود که ازشون خوندم، و مشتاقم سومی رو شروع کنم. اما هنوز تصمیم نگرفتم کتاب بعدی‌ای که دست می‌گیرم چی باشه. 

راستی آقای پستچی هم بسته‌ام رو آورد. وقتی داشتم لباسم رو امتحان می‌کردم، رنگ شلوارش من رو یاد کبوتر انداخت. اون روز هم یه لباس نو خریده بودم و وقتی به عادتِ همیشه پوشیده بودم و جلوی آینه قر می‌دادم، بهم گفت «چقدر شبیه یه لیمو شدی». و من خندیدم و بهم گفت «دارم جدی میگم، مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنی». امروز هم تو آینه خودم رو نگاه کردم، لبخند زدم و گفتم «الآنم مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنم». ولی چقدر دلم برای کبوتر و گفتگوهایی که داشتیم تنگ شده. بذار برم بهش پیام بدم و برگردم. 

خب بهش پیام دادم :)))

چند شب پیش فافا پرسیده بود که انیمیشن Goat رو دیدی؟ بهش گفته بودم نه. چک کردم و دیدم تو لیست اسکار ۲۰۲۶ ئه. امروز تیکه تیکه دیدمش. راستش رو بخوام بگم خورد توی ذوقم. نمی‌دونم چرا اکثر انیمیشن‌های آمریکایی این مدلی‌ان! همه‌شون یه سری شعار یکسان رو با شکل‌های گوناگون می‌خوان به آدم القا کنن؛ خودت رو دوست داشته باش، تو توانمندی، تو می‌تونی فقط اگر خودت بخوای، رویاهای بزرگ داشته باش و... . بابا بسه دیگه، نمیگم این شعارها چیزهای بدی‌ان، اما واقعاً تکرار کردن‌شون دیگه زیادی مصنوعی شده. اصن یه کم خلاقیت رو از فرانسوی‌ها یاد بگیرید. یه بار بشینید و با دقت I Lost My Body یا Ernest & Celestine یا حتی همین Even Mice Belong in Heaven رو ببینید، خلاقیت رو درک کنید و بعد برید انیمیشن بسازید :/

نیاز دارم یه تغییر تو روتینم بدم و هنوز نمی‌دونم چی. اما حس پخش و پلا بودن بهم میده و این رو دوست ندارم. شاید فردا بردمش زیر ذره‌بین تا ایراد اصلی رو بیرون بکشم. 

دلم برای دوستان گرمابه و گلستان تنگ شده. و از فکر به اینکه این اردیبهشت ممکنه نیان این‌جا، غمگین میشم. 

 

کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

امروز واقعاً روز مناسبی برای زندگی نبود. اگه بگم به زور خودم رو کشوندم تا این ساعت، اغراق نکردم. حالا گشادترین لباس‌های ممکن رو پوشیدم، تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و جهت نشنیدنِ صداهایِ اون بیرون، شب‌زده‌ی ابی رو گوش می‌کنم. این آهنگ من رو یاد یه آدمی می‌ندازه که تو گذشته‌ها موند، اما خاطره‌ی خودش رو به سمتِ آینده فرستاد. می‌دونم هزار بار گفتمش، اما این خیلی جالبه که با شنیدنِ یه آهنگ یا صدا، چشیدنِ یه غذا، عبور از یه مکان، دیدنِ یه فیلم، خوندنِ یه شعر، و... یاد و خاطره‌ی یه آدم برامون زنده میشه. ابی می‌خونه و همراهش زمزمه می‌کنم: 

کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

کنار ما باش که با هم خورشیدُ بیرون بیاریم

و به این فکر می‌کنم که چقدر این کلمات شبیه به حال و هوای این روزهای ماست. اینطور نیست؟ 

بریم باقیِ دوشنبه رو نجات بدیممم

رفتم باشگاه و حالا یه کمی انرژیم برگشته. پرده‌ی اتاق رو زدم کنار که نور بیاد داخل. خط چشم عجیب و غریب هم کشیدم. از اونا که قبلش به هیچ طرحی فکر نمی‌کنم و شروع می‌کنم به نقاشی. بهم حس خوبی میده. قبلاً بیشتر این کار رو می‌کردم، حالا کمتر. در واقع فراموش کرده بودم که این نقش و نگارها چقدر حالم رو خوب می‌کنن.

حالا یه پلی لیستِ خوب رو تکراره. یه لیوان دیگه چایی ریختم و نشستم پشت میزم. اولویت اولم تمرین برا جلسه اسپیکینگِ امشب و کار روی سوالات تسک دوئه. بریم که وقت درس خوندن و تلاش کردنه. 

 

میشه؟

یکی از دلایلی که گاهی از وصل شدنِ کامل به اینترنت می‌ترسم، شنیدن خبرهای هولناکِ مربوط به اعـدام‌هاست. هر چند تو همین چند باری هم که یهو وصل شدم، چیزهایی خوندم و حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. حالا نشسته بودم و این بار همچین خبری بدون وصل شدنِ اینترنت به گوشم رسید. حکم اعـدامِ یکی از هم‌شهری‌هام صادر شده. و انگار یخ زدم. یکی از هزاران هزار جوونِ بیست و یکی دو ساله‌ایه که تو زمستونِ دی ماه گرفتن و با خودشون بردن. دلم می‌خواد با همه‌ی وجودم به معجزه‌ای که اتفاق می‌افته و جلوی اجرای این لعنتی رو می‌گیره، باور داشته باشم. میشه اتفاق بیفتی؟ میشه؟ میشه؟ 

شما دعوتید به ارکستر سمفونیک پرندگان

از خونه اومدم بیرون که برم باشگاه. مسیر طولانی‌ای در پیشه تا برسم. کیس هندزفریم رو درآوردم که ادامه‌ی پادکستم رو بشنوم، دیدم جا تره و بچه نیست. بله، اصل کاری‌ها رو گذاشتم رو میزم و اومدم :))) 

چاره چیه؟ به ارکستر سمفونیک پرندگان در کوچه پس کوچه‌های شهر گوش می‌کنیم. 

ما کم نمیاریم!

روز زیباییه. از همون لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم حسش میکنم. صبح زود زدم بیرون و یه کم پیاده‌روی کردم. نوبت لیزر داشتم و رفتم مطب دکتر. خیلی از اپراتور لیزر خوشم میاد. یه خانم به شدت مهربون و خوش صحبته که در کمال تعجب میتونم راحت باهاش صحبت کنم. شاید از اینجا میاد که حس بدی بهم نمیده و فکر نمیکنم مثل اکثر آدم‌های این دور و بر فضول باشه. خلاصه حرف زدیم و نفهمیدم زمان چطور گذشت. آزمایش مامان رو به دکتر نشون دادم و خداروشکر همه‌چیز خوب بود. تو مسیر برگشت یه سر زدم به کتابخونه. خانم کتابدار مهربون رو که می‌بینم همیشه یکی دو درجه حالم بهتر میشه. یه کتاب برای مامان گرفتم و اومدم بیرون. یهو رو به روم رو نگاه کردم و یه عالمه غنچه‌ی گل محمدی دیدم. این روزها هرجای شهر رو که نگاه میکنی، خیلی رندوم یه عالمه گل میبینی که جلوی مغازه‌‌هاست. گوشیم رو درآوردم و یه عکس ازشون گرفتم. به مسیرم ادامه دادم و چندتا بچه‌ی بامزه دیدم که میخندیدن و یهو گفتن سلاااااااام. منم همونطوری جوابشون رو دادم. فسقلی‌ها. و برگشتم خونه. با مامان چایی خوردیم. متوجه شدم کورسرا و یودمی در دسترس قرار گرفتن. جفت اکانت‌هام رو آوردم بالا و حالا لبخندی‌ام که به کورس‌های عزیزم برگشتم. 
میدونم سخته. اما میخوام غر زدن رو حتی در خلوت خودم بذارم کنار. چی داره جز بیشتر و بیشتر تو غم فرو رفتن؟ شرایط مزخرفه، ابهام زیاده، ولی هرچقدر هم که بخوام برا خودم تکرارشون کنم، ابرهای خاکستری تو مغزم بیشتر و بیشتر میشن. پس با همین چیزهایی که دارم جلو میرم و یه راهی پیدا میکنم. این رو نباید یادم بره که یه ایرانی‌ام. و از روزی که چشم‌هام رو به روی زندگی باز کردم با محدودیت رو به رو بودم. اما یاد گرفتم بگردم دنبال راه‌های در رو. پس مهارتش رو دارم. درواقع همه داریم. فقط باید موشکافانه‌تر نگاه کرد. شاید روزی یه چیزی پیدا شد. حتی توی این روزهای ترسناک، سرد و تاریک. آره خلاصه، بریم سراغ ادامه‌ی روز که زندگی منتظر من و ما نمی‌مونه.