اتاقم یه بازار شام به تمام معنا شده. یه گوشه لباس پخش و پلاست. یه گوشه کتاب. یه گوشه لپتاپ و شارژر و ساعت، یه گوشه مداد و خودکار و مدادرنگی، یه گوشه کیف و کوله و ساز و خوراکی، و میون اینا میتونی اکسسوری پیدا کنی و لوازم آرایشی. برنامه هامون از حالا به بعد میشه خوردن وعدهی بعد از باشگاه و شستن ظرفها، پلی کردنِ پلیلیستِ تمیزکاری، و افتادن به جون اتاق عزیزم تا وقتی که مرتب بشه و از تمیزی برق بزنه. بعد از اینا هم اگر جو بگیرتم، احتمالاً میرم سراغ تمیزکاری عمقی کل خونه :)))
بهم پیام داده و از روش جدیدی که برای خوندن مقاله پیدا کرده میگه. با جزئیات توضیح داده که از هر ابزار AI چطور استفاده میکنه و چقدر کارش راحتتر شده. تمام مدت به کلماتش خیره شدم بودم و به این فکر میکردم که چقدررر دلم لک زده برای این مدلی ته و توی یه چیزی رو درآوردن، برای شیرجه زدن تو دل هر ابزار جدیدی که اومده، سر و کله زدن باهاش، و امتحان روشهای جدیدتر برای خوندن مقالات، دستهبندی کردنشون و.... . اون توضیح میداد، ذوق داشت، و حقیقتش رو بخوام بگم، یه کمی از وجودم درد گرفت که نمیتونم عین اون تجربهها رو داشته باشم. که نمیتونم ساعتها آزادانه بگردم دنبال مقالههای جدید، بین مفاهیم ارتباط پیدا کنم و برسم به چیزهای جدیدی که تا قبلش ازشون خبر نداشتم. من دیوونهی اون مسیر سبز پژوهشم. دیوونهی هر چیزی که بهش مربوطه. و حالا چند وقته نمیتونم اونجوری که باید تجربهاش کنم؟
یه روزی به یه دوست میگفتم که دلم میخواد یه اتاقی بهم بدن با اینترنت خوب و بدون اعصاب خوردی، همراه با دسترسی به فلان ابزار و بهمان ابزار، و بهم بگن تا هر چقدرررررر که دوست داشتی بشین اینجا و پژوهش کن. اون موقع میخندید و میگفت خب اینکه چیز سختی نیست، این مقطع رو تموم کنی، میتونی برا مقطع بعد بری یه جایی که بهت همچین امکانی رو بدن. بعد از یه نفری میگفت که همون سال یه پذیرش خفن گرفته بود تو یکی از اون دانشگاههایی که جفتمون دوستش داشتیم؛ و امکاناتی که در اختیارش گذاشته بودن و به مراتب بیشتر از چیزی بود که من ازش صحبت کرده بودم. بعد گفته بود که تو نفر بعدیای و میری همچین جایی، مطمئن باش.
اون دوست خیلی زودتر از من رفت یه جایی دورتر از این جغرافیا، و حالا داره همین تصویری که اون روز ازش میگفتم رو زندگی میکنه. کی نوبت من میرسه؟ نمیدونم. ولی به قول غزل، تو هیچوقت نمیدونی زندگی تو بقچهاش چیا برات گذاشته. باید صبر کنی و ببینی.
۱. بعد از یه هفته رفتم باشگاه. و چیزی که برام بامزه بود بچههایی بودن که میومدن و میگفتن تو چرا هفته قبل نبودی؟ در حالی که من خیلی اهل حرف زدن و گرم گرفتن با آدما نیستم، و تو باشگاه تقریباً با سه نفر سلام و احوالپرسی دارم :))) خلاصه که جالبه وقتی میبینی یه آدمایی حواسشون جمع بوده. رفتم رو ترازو و همونطور که فکر میکردم کاهش وزن داشتم، هر چند نیازه برم آنالیز و ببینم در چهار ماه گذشته داشتم چیکار میکردم. احتمالاً شنبه با دوست باشگاهیِ اصلیم _بذارید اسمش رو بذارم خانم گرین_ میریم. ولی بذارید بگم تا ابد دروووود بر باشگاه و فعالیتهای بدنی. از همین الآن خوشحالم که فردا و پس فردا هم میرم.
۲. فعالیت مفید بعدیم؟ جلسه اسپیکینگ امشب! یعنی مردم و زنده شدم تا رفتم و حرف زدیم. اولش که این سووووووپر اپلیکیشن بله بازی درآورد و صداهای ما رباتی میشد، درنهایت موفق شدیم تلفنی جلو ببریمش و تیک اینم بزنیم. به این یکی پارتنر اسپیکینگم گفتم که زبان رو چیکارش کردم، و گفت بیا همچنان با هم تمرین کنیم، فقط سوالات تافل رو هم اضافه میکنیم. و من به این فکر کردم که چقدر شبیه اولین روزهاییه که تازه با هم تمرین میکردیم. امیدوارم یه روزی این بچه پررو بودنمون و پافشاری روی یه سری از خواستهها با وجود همهی سخت بودنش، ما رو برسونه به جایی که باید.
۳. میدونید بچهها جون؟ گاهی خیلی میترسم و دوباره سیاهیها میان. ولی یه چیزی درونم هست که بعد از این همه سال هنوز اسمش رو هم نمیدونم. اما وقتی خودی نشون میده، تمام سیاهیها میرن کنار. شبیه به یه جوونهی ضعیف و کوچولوئه که تازه سر از خاک بیرون آورده و میخواد یه کم نور بهش برسونم، و کمک کنم یواش یواش قوی بشه و قد بکشه. این همهی اون چیزیه که نگهم میداره، که خوشبینم میکنه، که بهم میگه درست میشه و فقط یه کمی صبر کن. گمونم به سر از خاک بیرون آوردنش احتیاج دارم.
رفتیم مغازهها رو گشتیم و چیزی که میخواستیم پیدا نشد. یه سر هم به چندتا کفش فروشی زدم برای صندل تابستونه. قیمت چیزی که سال قبل خریده بودم چهار برابر شده بود :))) به آقای کفش فروش گفتم جنس جدید نمیارید؟ خندید و جواب داد وقتی اینا فروش رفت جنس جدید هم میاد. بعدش از کنار نون فانتزی محبوبم رد میشدیم که رفتم داخل و ازش نون جو خریدم. برای اولین بار بود که ویترین خوشمزهاش باعث نشد حتی دلم بخواد یکی از اون دوناتهای پر کالریش رو بخرم. بعدش یه سر رفتیم خونهی خاله نازی. نیاز داشتم ببینمش. نیم ساعتی پیشش بودیم و حالا برگشتیم خونه. لباس عوض کردم و کلدپلی گوش میکنم. میخوام برای خودم یه شام خیلی سبک درست کنم، شمسی خانم رو روشن کنم و سریال ببینم. امروز رو هم اینطوری ببندیم. با این امید که فردا دوشنبهی بهتری در پیش باشه.
حالا که دارم مینویسم تو خیابونهای شهر قدم میزنم. ساوندترکهای یکی از انیمههای موردعلاقهام تو گوشهام پخش میشه، و هوا یه جور دلچسبی خنکه. میرم محل کار خواهرم تا بعدش طبق قولی که بهش دادم بریم خرید.
روز کسلکنندهای بود. صبح با آلبالو تلفنی صحبت کردیم، و هر دو متعجب بودیم از حجم اتفاقات نه چندان خوبی که داره میافته. بعدش ناهار درست کردم. سایتها رو زیر و رو کردم برای خرید ووچر تافل و هیچی جلو نرفت. سایت ETS در دسترس نبود و مجبور شدم به اون دوستم که هنده بگم تا تاریخها رو برام چک کنه. اون وسط یه جلسه رفتم. دستم رو سوزوندم. با خاله نازی صحبت کردم و گفت زنگ زدم بهت یه خبر خوشحالی بدم، و گفت که حالا با عصا راه میره. انگار دنیا رو اون لحظه بهم دادن. عزیزدل من رسید به جایی که حالا میتونه ویلچر رو بذاره کنار. آخیش.
ناهار مامان اینا رو آماده کردم و دایی بزرگه اومد برد. یه کوچولو بعد از ناهار دراز کشیدم و همونجا خوابم برد یکی دو ساعت، و با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. خاله میم بود و میخواست خبر بده که گلابها آماده است. بعدش یه کم به خونه رسیدم و وقتی همهجا مرتب شد برگشتم سراغ اتاقم. نشستم میونِ اون بازار شام و اول لاکهام رو پاک کردم، به ناخنهام یه سر و سامون اساسی دادم. پروژهی خوشگلاسیزیون رو انجام دادم. بینش یه کم The Pitt دیدم، کار یکی از بچههام رو راه انداختم و بهش قول دادم یه دور یه پسیج کامل ریدینگ آیلتس رو جواب بدم و مرحله به مرحله بهش نشون بدم باید چیکار کنه. البته که اول باید بگردم دنبال یه پلتفرم رایگان که بذاره شیر اسکرین کنم. با اون دوستم که هنده صحبت کردم. این بچه هوم سیک شده و روزهای سختی رو میگذرونه. بعدش رفتم یه حموم نیمچه مامانبزرگی، سریع موهام رو خشک کردم، لباس پوشیدم و زدم بیرون.
ببینم اگر یه بادی به کلهام بخوره این بیحوصلگی از بین میره یا نه.
دیگه زبان داره میره رو مغزم و خسته شدم ازش. چند سری فکر کردم، با یه سری آدم صحبت کردم، و دیدم اگر بخوام آیلتس رو برم یکی از همین کشورهای دور و بر امتحان بدم، تمام پساندازم رو باید خرج کنم. درصورتی که تو مراحل بعد بهش نیاز دارم. خلاصه که برگشتم به تافل عزیزم که فرمت جدیدی هم داره. این دیگه تیر آخریه که دارم پرتاب میکنم. یه سری کلاس مربوط به خود آزمون و فرمت جدیدش که لازم داشتم رو ثبتنام کردم و احتمالاً از هفته آینده شروع میشن. اولش به خودم گفتم خب چرا اینقدر داری پول کلاس میدی؟ ولی یه صدای بلندتری به گوش رسید و گفت ساکت لطفاً. مگه فرصت آزمون و خطا هم داری دیگه؟ این لعنتی رو تموم کن فقط، و یه نفس راااااحت بکش و برو مرحله بعد.
هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت میکنه و میگه من خودم میدونم چطوری خوب بشم.
حجم گلها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو تو ساختمونِ باغ پهن کردیم تا هوا بخوره و خراب نشه. عصر همه رو جمع کردیم و تحویل دادیم به عرقیاتگیریِ خاله میم تا امسال اونا زحمتش رو بکشن.
کنار دشت گلمون یه عرقیاتگیری هست که این آقا هر چقدر آدم میاد اونجا رو میفرسته تو گلهای ما برای عکس گرفتن و تماشا و این چیزا. تا اینجاش مشکلی نیست واقعاً. بارها هم پیش اومده مامان و بابا همینطوری گل چیدن و دادن به آدما که ببرن. حالا اتفاقی که امروز افتاد چی بود؟ دوتا اتوبوس رو این آدم فرستاده بود تو دشت گل، و اینا یه گونی از گلهایی که چیده شده بود رو دزدیدن :)))))) دلم سوخت برای اون کارگری که گلهاش رو گذاشته بود اونجا و این جماعت بردن. خلاصه که قراره فردا آقای داداش بره با این آقا عرقیاتیه صحبت کنه و بهش بگه داستان چی بوده.
دیگه از فردا کمکم برمیگردم به روتینِ خودم. و از همین حالا دلم داره تنگ میشه برای صبحهایی که اینجا شروع میشد. سکوت دشت گل که صدای پرندهها یه آرامش دیگه بهش میداد. صدای زنبورها. صدای دلنشینِ بوتهی گلها وقتی گل رو میچینی (یه صدای ترق ترقِ خیلی بامزه داره). عصرها، خنکیِ هوا و گلهایی که انگار روشون یخ گذاشتی و لمس کردنشون حس خوبی داره. و غروبهای شگفتانگیز.
یه چندتا عکس هم میذارم و پروندهی داستانهای مزرعه رو برای الآن میبیندیم :»
گلهای پهن شده کف ساختمون، غروب و آسمونی که روش نقاشی کشیدن، درختهای کاج بچگیهام که پر از خاطرهان.
امروز قراره خونه باشم و ناهار درست کنم، از پنج صبح که چشمام رو باز کردم دلم با خونه موندن نیست. اصن انگار دیگه هوای خنک خونه و صدای پرندههای اینجا به چشمم نیاد. وااااقعاً دلم میخواد برم باغ. انگار تازه دارم میفهمم چرا بابا اینقدر اونجا رو دوست داره. لعنتی انگار جادو داشته باشه.
Card image + caption – proper background & shadow
و تمام :»
امروز خیلی شهر و کلا باغها شلوغ بودن. خودمون سه سری مهمون داشتیم. تا دلتون بخواد هم آدم اون دور و بر بود و یهو دشت گلها میشد پر از آدمهایی که نمیشناختی. آخرین گروه هم چندتا خانوادهی کازرونی بودن که پدر خانواده اصرار داشت بفهمه هر کیلو گل رو چقدر میفروشیم، دستمزد کارگرها رو چطور حساب میکنیم، با چند کیلو گل چقدر میشه گلاب دوآتشه بگیریم :)))) آخرش هم کمی از خودش تعریف کرد که تو کازرون همه میشناسنش و دیگه نگم ادامه حرفهاش رو. وقتی اونا رفتن، تو کلاهم یه کم غنچه چیدم که بیارم خونه و خشک کنم. عکسش رو هم مشاهده میکنید :»
حالا رسیدم خونه. یه حموم نیمچه مامانبزرگی رفتم. وسط اتاقم ولو شدم. و تصمیم دارم یه کم سریال ببینم و بعد بخوابم. شاید The Pitt، شایدم یکی از اون دوتا قسمتی که از سلولهای یومی اومده. فقط میدونم دلم میخواد یه چیزی ببینم و همینطوری نخوابم.
حالا که دارم مینویسم، روی علفهای سبز و زیر یه درخت زیبا دراز کشیدم. باد جریان داره. صدای آواز پرندهها رو میشنوم. و به تکههای ابری نگاه میکنم که از لابهلای شاخ و برگ این چندتا درخت پیداست. اون لذتی که دارم میبرم رو نمیتونم به کلمه تبدیل کنم. انگار این لحظه با گوشت و پوست و استخونم آمیخته شده باشه. نمیدونم، شاید اون ذهن آگاهانه زیستنِ لحظهها رو دارم یاد میگیرم.
تا الآن روز خوبی بوده. نصف دشت گلها کامل چیده شده. و از نیمهی دومش هم مقدار کمتری باقی مونده. فکر میکنم تا آخر امروز بتونیم یه دور همهاش رو بچینیم تا وقتی از دور به اونجا نگاه میکنی، به جای یه دشت قرمز و صورتی، یه حجم سبز ببینی. خداروشکر که به اینجا رسید و هر طوری بود تونستیم برسونیمش. امیدوارم این چند روز باقی مونده هم به خوبی بگذرن و بتونیم هر روز یه دور کل گلها رو بچینیم و چیزی نمونه.
از فردا که حجم گل کمتره، بیشترش رو برای خودمون میچینیم و دیگه به عرقیاتگیریها تحویل نمیدیم. دلیلش؟ تأمین مقدار گلابی که خودمون تا سال بعد نیاز داریم. از این مرحلهاش خوشم میاد.
یه چندتا عکس کوچولو هم میذارم اینجا؛
زنبور زحمتکشی که شهد گلها رو با اون پاهای کوچولوش جمع میکنه تا ببره کندو، پرندهی خوش صدایی که هر روز برامون کنسرت زنده میذاره، دشت سبزِ جو که حالا داره کمکم طلایی میشه، یه گوشه از استخرمون که انگار ابرهای آسمون رو تو دل خودش جا داده.
رئیس اتحادیهی گلابگیرها رفته سر و صدا راه انداخته که این چه وضعیه راه انداختند و کارگرها رو میگیرید و میبرید، کار همه رو زمین مونده و هر روز دارن ضرر میکنن. و گویا فعلاً این روند بازداشت کارگرها رو متوقف کردن. وقتی شنیدم لبخند زدم و گفتم این همون نوشداروی بعد از مرگ سهرابه. حالا دیگه به درد کی میخوره؟
نمیدونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباسهای باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ میخوریم و بعد کار رو شروع میکنیم. نمیتونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدمها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشتیم با همین کارگرهای فعلی سرِ اینکه درست گلها رو بچینن و دستچین نکنن. متأسفانه اگر یه لحظه حواست نباشه، کل یه ردیفِ گل رو خراب میکنن و تو باید مثل یه خوشهچین پشتشون بری و دوباره کاری کنی. بگذریم. از کل اون گلهایی که تو پنج روز گذشته هیچ چیده نشدن، فقط سهتا ردیف مونده و بعد از چیده شدنِ اینا ممکنه کمی حجم کار کمتر بشه. باز هم به این بستگی داره که فردا چند نفر باشن.
عصر بود که یهو خانم نویسنده بهم زنگ زد و گفت دقیقاً کجای باغی؟ و بله، چند دقیقه بعد سلام سلام گویان اومدن. خانم نویسنده، فافا، و مربیِ باشگاهم. سهتاشون اومدن کمک و تا خود تاریکیِ هوا موندن. کلی حرف زدیم و خندیدیم. مربیِ باشگاهم میگفت این هفته هرکس سراغت رو گرفت بهش گفتم تو داری اختصاصی تمرین میکنی. بهش گفتم آره بابا، بیا ببین سر شونههام چطوری شدن، و چقدر پشت بازو و جلو بازو زدم. از پا که نگم برات، اینجا هر روز روزِ پاست 😂. کلی خندید. برام بامزه بود که اونم امروز اومد. زن زیباییه.
عصر که شد همه رفتن استراحت کنن و چایی بخورن، خانم نویسنده موند پیش من. و همراه با آقای داداش و بابا، یه بار دیگه گلها رو وزن کردیم و حسابها رو نوشتیم. دستمزدها رو زدیم حساب و خداروشکر این بخش هم تا امروز تموم شد. تو تاریکی و خنکیِ دلچسب هوا یه کم با خانم نویسنده راه رفتیم و حرفهایی زدیم که فقط بین خودمون دوتاست. چقدر من این دختر رو دوست دارم :»
فردا جمعه است و خودم یه سری جلسه مشاوره دارم با اندک بچههایی که موندن. همه رو میبرم و میون گلها برگزار میکنم. الآن میخوام تایمها رو ست کنم، ۹ و نیم یه جلسه اسپیکینگ برم، بعدش یه تاپیک که برا فرداست رو تمرین کنم، و آخرش بیهوش بشم و برم به سرزمین سبز و مخملیِ خیال 🪄.
اول چندتا عکس:
گلستونِ اول، گلستونِ قشنگ دوم، گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم.
حالا که دارم مینویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همهجا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش.
امروز چهارتا کارگر پیدا شد که دوتای اینا فقط نصف روز رو بودن. از اونجایی که یه سری از دیروزیها امروز نیومدن، اومدنِ این چهار نفر تفاوت خاصی ایجاد نکرد. عصر دوباره همون دوستِ بابا اومد برای کمک و در همون حین به هرکسی که میشناخت زنگ میزد که کارگر پیدا کنه. فکر کنم دیگه نیاز نیست بگم نتیجهی تماسها چی بودن :))) بگذریم. راستش رو بخوام بگم، دیگه حتی از صدای زنگ گوشی بابا، داداشم، و خودم بدم میاد. از شنیدن صدای آدمهای پشت تلفن هم همینطور. الآن خیلی خوب میدونم وقتی روزهای سخت پیش بیاد، کیا کنار آدمن، و کیا نیستن. ظهر احساس میکردم اگر یه کم دیگه بگذره، میترکم. این به اصطلاح عمویِ خودم نذاشت فقط امروز بعدازظهر رو ۲۰ تا کارگر بیان و یه دور کل گلها چیده بشه که حداقل چیزی نریزه روی زمین. تمام بعدازظهر این تو سرم میچرخید که اتفاقات این چنینی برای هر کسی ممکنه در طول زندگیش رخ بده، برای اون آدم هم همینطوره و دیر یا زود یه روز سختِ دیگه تو زندگیش پیش میاد. و وقتی پیش اومد، متوجه میشه امروز با این کارهاش چیا رو از دست داد.
بین این چند نفر جدید دوتا خانمه که هر کدوم یه پسر کوچولو دارن. اسم یکیشون سبحانه، و امروز ما کلا داشتیم از دست این فسقلی میخندیدیم. حس کردم برای چند دقیقه کمی جو سنگینی که حاکم بود، شکسته شد و این خوب بود.
در کمال تعجب آرومم. دیگه نه به مقدار ضرری که وارد شده و همچنان هم داره میشه فکر میکنم، و نه به تمام نگرانیهایی که وجود داره. شاید اون ورِ همیشه خوشبینِ وجودمه که داره کار خودش رو انجام میده و میخواد بهم بگه تو لحظهای که انتظارش رو نداری، ورق برمیگرده. کی میدونه؟
برسم خونه، دوتا جلسه در پیش دارم. بعد از اونا یه حموم نیمچه مامانبزرگی میرم، گشادترین لباسهایی که دارم رو میپوشم، میخرم زیر پتوم، و میرم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. امیدوارم امشب اونجا خبرهای خوبی باشه.
دارم از دشت گلها برمیگردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا میمونن و هرچی میتونن گل میچینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماسهای تلفنی نه بود. و سهتا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون نکنم فردا هم پیداشون بشه. اکثر گلها داشتن پرپر میشدن و میریختن روی زمین. حدود پنج عصر بود که دوتا از دوستای بابا اومدن. همه ناراحتن. هر کدوم دوتا گونی گرفتن دستشون و شروع کردن به گل چیدن. و اونا هم به هرکس میشناختن زنگ زدن. جوابها؟ نه. هیچ نمیدونم فردا چی میشه و آیا کسی پیدا میشه که کمک کنه یا نه. فقط این رو میدونم که اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه، دو هکتار گل از دست میره.
تو طول روز که با مامان و بابا صحبت میکنم و چهرههاشون رو میبینم، سعی میکنم یه چیزایی بگم که یه کم جو عوض بشه، اما واااااقعاً سخته. امروز یه تیکه با بابایی تنها بودم و شروع کرد به حرف زدن. قربونش برم که سعی داشت نشون بده خیلی به هر چیزی که پیش اومده فکر نمیکنه و توکل داره به خدا. ولی من که میدونستم تو دلش چه خبره. من که میدونستم چطوری تو فکرها غرق شده.
امروز چیزهای دیگهای هم اتفاق افتاد که باعث شد هر بار بیشتر از یه آدمهایی بدم بیاد. و بیشتر به این نتیجه برسم که همه بلدن فقط کشاورز جماعت رو با روشهای مختلف بدوشن. طوریه که همه زحمتها برای کشاورزه، سودش برای یه عدهای که حتی نمیدونن یه شب بیدار موندن برای آبیاری درختها چطوریه.
خستهام. از پنج صبح سر پام. فقط میخوام زودتر برسم خونه. جلسهی ساعت هشتم رو برم. یه کم برای اسپیکینگ فردام تمرین کنم. و بخوابم.
جهت دیدن به سری عکس لطفاً کلیک کنید؛
گلستونِ یک _ گلستونِ دو _ گلستونِ سه _ گلستونِ چهار
الآن دارم برمیگردم خونه و تازه یه کم از باغ فاصله گرفتم. فکر کنم امروز یه چیزی بین ۱۲ تا ۱۳ ساعت تو دشت گلها بودم و گل میچیدیم. و با این حال یک سومِ گلها هم چیده نشدن. مثلً هر روز یه چیزی حدود پونصد و خوردی کیلو گل چیده میشده، ما امروز سر جمع شاید ۱۶۰ کیلو چیده باشیم. از اون چیزی که فکر میکردم سختتر و پیچیدهتره. امروز دو سری کارگر هماهنگ کرده بودن حداقل از بعدازظهر بیان و شده نصف گلها هم چیده بشه که هر دو کنسل کردن. جا داره بگم وطنی بودن یا زوده؟ :)) میدونید، یه کم زورم میگیره که اینقدر طاقچه بالا میچینن برا آدم و موافقت هم میکنی با همهچیزشون، بعد دوباره میگن نههههه، نمیایم. خب عزیز من مگه بیماری که اول موافقت میکنی، آدم امیدوار میشه و بعد دوباره میگی نه؟ بگذریم. برای فردا دو سری دیگه گفتن از صبح میایم، که واقعاً امیدوارم حرفشون حرف باشه و صبح که میرم اونجا ببینم یه عده دیگه هم هستن.
خیلی خستهام، اما هر بار یاد لبخند بابام وقتی که بهم نگاه میکرد میافتم، همه اون خستگی از بین میره که میره. ساعت ۹ جلسه اسپیکینگ دارم، و این سلسله جلسات رو همراه با اون چالش سه هفتهای که ازش نوشته بودم فقط نگه داشتم که همچنان تو این روزها هم باشن.
دلم هم میخواد یه سری عکس از امروز بذارم اینجا، اما سایتی رو نمیشناسم که بیشتر از هفت روز عکسها رو نگه داره، خلاصه که اگر سایتی چیزی میشناسید بهم بگید که یه سری عکس زیبا آپلود کنم و بذارم که شما هم لذتش رو ببرید. ویدیو هم دارم البته :»
پ.ن: خب با تشکر از خانم فوریه، یه سری عکس هم آپلود شد. دیگه شبتون بخیرررررر ^^
خیلی وقت بود این ساعت از صبح روز ندیده بودم. هوا در خنکترین حالت خودشه، آفتاب داره از کوه پایین میاد، شهر خلوته و صدای پرندهها رو واضحتر از هر وقت دیگهای میشنوی. و ما داریم میریم به سمت یه دشت بزرگ از گلهای محمدی تا اولین روز رو شروع کنیم. به امید خودت خدا قشنگه.
این فصل، امید اصلی خیلی از کشاورزهای این حوالی گلهای محمدیه؛ گلهایی که با هزارتا آرزو کاشتنش و حالا وقت برداشتشونه. گل محمدی اونقدر حساسه که باید همون روزی که شکفته میشه چیده بشه، اون هم ترجیحاً صبح زود، تا هم وزن داشته باشه هم عطرش حفظ بشه. این روزها دقیقاً رسیدیم به دورهی زورِ گل؛ یعنی وقتی که گل یک باره زیاد میشه و هر روز دو نوبت باید رفت برای چیدنش، وگرنه میریزه زمین. همهی اینا رو گفتم که برسم به اتفاق دیشب!
ما چندتا کارگر داشتیم که سالهاست میان و کارشون فقط چیدن گلهاست؛ مهاجرهایی که ریتم همین فصل رو از حفظن و هر سال کمکمون میکنن همهچیز طبق روال انجام بشه. دیشب، وقتی سر شام بودن، پلیس میریزه و همه رو میبره! نه فقط کارگرهای ما، که همهی کارگرهای اون اطراف رو. حتی چند نفر که قانونی بودن و هیچ مشکلی نداشتن هم بازداشت شدن. هر چقدر هم پیگیری شد، به جایی نرسید و عملاً دیگه کارگری در دسترس نیست.
امروز هیچ گلی چیده نشده. و هرجا میرفتی دنبال کارگر، با دست خالی برمیگشتی. بابا حالش خوب نیست. و من تو تمام این سالها اینطوری ندیده بودمش. بابای من ریلکسترین آدم دنیاست؛ حتی وسط بدترین اتفاقها میخنده و میگه «خدا بزرگه، اینم حل میشه». اما امروز دستاش میلرزید. زحمتی که یک سال کشیده بود، داشت جلوی چشمهاش میریخت روی زمین. میفهمم که تماشای ذره ذره از بین رفتن چیزی که براش زحمت کشیدی، چقدر میتونه سنگین باشه. نگرانشم. خیلی زیاد.
نشستم فکر کردم و تصمیم گرفتم یه هفته کارهام رو بذارم کنار. روتین رو کنار بگذارم. هر روز صبح زود برم باغ و هر کاری ازم برمیاد بکنم، فقط برای اینکه بابا ببینه یه چیزی در حال انجام شدنه، هنوز امیدی هست. شاید همین کمک کوچیکِ من، یه کم حالش رو بهتر کنه. الآن هیچی تو دنیا برام مهمتر از بابا نیست. حاضرم همهچیز رو رها کنم و هر کاری بکنم که از این فکر و خیال بیرون بیاد. این روزها و این اتفاقها رو دوست ندارم. اما زور خودم رو میزنم که یه کم یه چیزی رو تغییر بدم. فقط به خاطر آدمهایی که دوستشون دارم.
خلاصه که از فردا میشم زیزی؛ دختری که دستهاش بوی گل محمدی میدن.
حالا همهی کارهای امروز تموم شدن. میخوام تندی روتین ته شبیم رو انجام بدم، مسواک بزنم، بخزم زیر پتوم و فصل دوم The Pitt رو شروع کنم. چقدرررررر این سریال رو دوست دارم.
دلم تنگ شده بود برای اون روزهایی که تند تند به همهچیز میرسم، شب که میشه تندتر هرچی مونده رو تموم میکنم تا با شمسی خانم (عاممم، اسم لپتاپمه) بخزم زیر پتوی عزیزم و سلام کنم به دنیای شگفتانگیز فیلم و سریالها.
دیشب که داشتم کارهای خونه رو تموم میکردم، آخرین اپیزودِ «تهران؛ فصل پیادهرویهای طولانی» رو شنیدم. چه پایانِ زیبایی داشت. تمام مدت لبخند داشتم. بعدش بین باقی کارهای مهام میقانی چشمم افتاد به یه داستانِ دیگه به اسمِ «لالهزار _ پولونیا». پولونیا اسم یه رستوران قدیمی تو خیابون لالهزار تهرانه که لهستانیها زمان جنگ جهانیِ دوم توش کار میکردن. سرچ زدم و یه سری از عکسهاش رو دیدم. جالب به نظر میرسید. و این داستانی که میخوام این چند وقت رو درگیرش باشم هم احتمالاً همینقدر جذابه.
بریم ببینیم آقای میقانی این بار چه فضایی خلق میکنه.
در راستای اون تغبیری که میخواستم تو روتین روزمرهام ایجاد کنم، چندماه قبل رو بررسی کردم تا ببینم چی بوده که خیلی برام جواب میداده. و درنهایت رسیدم به «تایم باکسینگ». برای این روزها که نمیتونم چند ساعت پشت هم بشینم پشت میز و کارها رو یک باره انجام بدم، تکنیک مناسبیه. حالا چطوریه؟ اول لیست کارهام رو مینویسم و طبق ماتریسی که خودم ساختم، اولویتبندیشون میکنم. بعد، روز رو تبدیل میکنم به باکسهای زمانی مختلف. و متناسب با سطح انرژی و تمرکزی که تو هر باکس دارم، کارها رو میچینم. الآن دوتا باکس برای صبح تا ظهر دارم. یه باکس بعدازظهر. و یه دونه هم برای شب.
اینطوری اون حس پخش و پلا بودنِ همهچیز از بین میره و آخر روز تصویر واضحتری از خودم دارم.
هفتهی نو رو این مدلی جلو میبرم، و آخر هفته یه دور عملکردم رو آنالیز میکنم تا ایرادات احتمالی رو رفع کنم.