بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

تکه‌هایی از چهارشنبه

زل زده بودم به عقربه‌های ساعت تا بگذرن و برسیم به ساعت ۹. درحالی که تو دلم آرزو میکردم پارتنر اسپیکینگم نرسه و جلسه امشب لغو بشه. برای جلسه‌ی امشب هم کاملاً آماده بودم و دو ساعتی رو تمرین کرده بودم. اما؟ دلم حرف زدن نمی‌خواست که نمی‌خواست‌. ساعت شد ۹ و خبری نشد. و حالا کاملاً سرخوش ولو شدم کف اتاقم و Kensington گوش می‌کنم.

اون سه هفته‌ی جهنمی‌ای که ازش نوشته بودم از جمعه شروع میشه و امروز دوباره یه بخش بزرگی از ‌وجودم می‌خواست بزنه زیرش. ولی بهش گوش نکردم و حتی تایم هم ست کردم برا جلسه‌ها. هر شب، ساعت هشت. 

امروز چهارمین روز از چالش حفظ عضله و چربی‌سوزی‌‌ای بود که مربیِ باشگاه راه انداخته. تا این‌جا موفق بودم و نزدم زیر چیزی. هرچند امشب که نکو داشت شام می‌خورد و دیدم داره اون سس گاردن لعنتی رو می‌ریزه روی غذای فوق‌العاده خوشمزه‌اش، دلم می‌خواست بگم گور بالای رژیم غذاییم و از اون بشقاب بخورم. اما برای خودم یه لیوان چایی ریختم و رفتم تو اتاقم. خلاصه که خوشالم از اون وسوسه جون سالم به در بردم. 

کتابی که از آقای مسکوب دستم بود امروز تموم شد. «در سوگ و عشق یاران». نوشته‌هایی در سوگ دوستانِ از دست رفته. چقدر قلم آقای مسکوب گیراست. این کتاب دومین چیزی بود که ازشون خوندم، و مشتاقم سومی رو شروع کنم. اما هنوز تصمیم نگرفتم کتاب بعدی‌ای که دست می‌گیرم چی باشه. 

راستی آقای پستچی هم بسته‌ام رو آورد. وقتی داشتم لباسم رو امتحان می‌کردم، رنگ شلوارش من رو یاد کبوتر انداخت. اون روز هم یه لباس نو خریده بودم و وقتی به عادتِ همیشه پوشیده بودم و جلوی آینه قر می‌دادم، بهم گفت «چقدر شبیه یه لیمو شدی». و من خندیدم و بهم گفت «دارم جدی میگم، مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنی». امروز هم تو آینه خودم رو نگاه کردم، لبخند زدم و گفتم «الآنم مثل یه لیمو خوش‌رنگ و روشنم». ولی چقدر دلم برای کبوتر و گفتگوهایی که داشتیم تنگ شده. بذار برم بهش پیام بدم و برگردم. 

خب بهش پیام دادم :)))

چند شب پیش فافا پرسیده بود که انیمیشن Goat رو دیدی؟ بهش گفته بودم نه. چک کردم و دیدم تو لیست اسکار ۲۰۲۶ ئه. امروز تیکه تیکه دیدمش. راستش رو بخوام بگم خورد توی ذوقم. نمی‌دونم چرا اکثر انیمیشن‌های آمریکایی این مدلی‌ان! همه‌شون یه سری شعار یکسان رو با شکل‌های گوناگون می‌خوان به آدم القا کنن؛ خودت رو دوست داشته باش، تو توانمندی، تو می‌تونی فقط اگر خودت بخوای، رویاهای بزرگ داشته باش و... . بابا بسه دیگه، نمیگم این شعارها چیزهای بدی‌ان، اما واقعاً تکرار کردن‌شون دیگه زیادی مصنوعی شده. اصن یه کم خلاقیت رو از فرانسوی‌ها یاد بگیرید. یه بار بشینید و با دقت I Lost My Body یا Ernest & Celestine یا حتی همین Even Mice Belong in Heaven رو ببینید، خلاقیت رو درک کنید و بعد برید انیمیشن بسازید :/

نیاز دارم یه تغییر تو روتینم بدم و هنوز نمی‌دونم چی. اما حس پخش و پلا بودن بهم میده و این رو دوست ندارم. شاید فردا بردمش زیر ذره‌بین تا ایراد اصلی رو بیرون بکشم. 

دلم برای دوستان گرمابه و گلستان تنگ شده. و از فکر به اینکه این اردیبهشت ممکنه نیان این‌جا، غمگین میشم. 

 

کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

امروز واقعاً روز مناسبی برای زندگی نبود. اگه بگم به زور خودم رو کشوندم تا این ساعت، اغراق نکردم. حالا گشادترین لباس‌های ممکن رو پوشیدم، تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و جهت نشنیدنِ صداهایِ اون بیرون، شب‌زده‌ی ابی رو گوش می‌کنم. این آهنگ من رو یاد یه آدمی می‌ندازه که تو گذشته‌ها موند، اما خاطره‌ی خودش رو به سمتِ آینده فرستاد. می‌دونم هزار بار گفتمش، اما این خیلی جالبه که با شنیدنِ یه آهنگ یا صدا، چشیدنِ یه غذا، عبور از یه مکان، دیدنِ یه فیلم، خوندنِ یه شعر، و... یاد و خاطره‌ی یه آدم برامون زنده میشه. ابی می‌خونه و همراهش زمزمه می‌کنم: 

کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

کنار ما باش که با هم خورشیدُ بیرون بیاریم

و به این فکر می‌کنم که چقدر این کلمات شبیه به حال و هوای این روزهای ماست. اینطور نیست؟ 

بریم باقیِ دوشنبه رو نجات بدیممم

رفتم باشگاه و حالا یه کمی انرژیم برگشته. پرده‌ی اتاق رو زدم کنار که نور بیاد داخل. خط چشم عجیب و غریب هم کشیدم. از اونا که قبلش به هیچ طرحی فکر نمی‌کنم و شروع می‌کنم به نقاشی. بهم حس خوبی میده. قبلاً بیشتر این کار رو می‌کردم، حالا کمتر. در واقع فراموش کرده بودم که این نقش و نگارها چقدر حالم رو خوب می‌کنن.

حالا یه پلی لیستِ خوب رو تکراره. یه لیوان دیگه چایی ریختم و نشستم پشت میزم. اولویت اولم تمرین برا جلسه اسپیکینگِ امشب و کار روی سوالات تسک دوئه. بریم که وقت درس خوندن و تلاش کردنه. 

 

میشه؟

یکی از دلایلی که گاهی از وصل شدنِ کامل به اینترنت می‌ترسم، شنیدن خبرهای هولناکِ مربوط به اعـدام‌هاست. هر چند تو همین چند باری هم که یهو وصل شدم، چیزهایی خوندم و حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. حالا نشسته بودم و این بار همچین خبری بدون وصل شدنِ اینترنت به گوشم رسید. حکم اعـدامِ یکی از هم‌شهری‌هام صادر شده. و انگار یخ زدم. یکی از هزاران هزار جوونِ بیست و یکی دو ساله‌ایه که تو زمستونِ دی ماه گرفتن و با خودشون بردن. دلم می‌خواد با همه‌ی وجودم به معجزه‌ای که اتفاق می‌افته و جلوی اجرای این لعنتی رو می‌گیره، باور داشته باشم. میشه اتفاق بیفتی؟ میشه؟ میشه؟ 

شما دعوتید به ارکستر سمفونیک پرندگان

از خونه اومدم بیرون که برم باشگاه. مسیر طولانی‌ای در پیشه تا برسم. کیس هندزفریم رو درآوردم که ادامه‌ی پادکستم رو بشنوم، دیدم جا تره و بچه نیست. بله، اصل کاری‌ها رو گذاشتم رو میزم و اومدم :))) 

چاره چیه؟ به ارکستر سمفونیک پرندگان در کوچه پس کوچه‌های شهر گوش می‌کنیم. 

ما کم نمیاریم!

روز زیباییه. از همون لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم حسش میکنم. صبح زود زدم بیرون و یه کم پیاده‌روی کردم. نوبت لیزر داشتم و رفتم مطب دکتر. خیلی از اپراتور لیزر خوشم میاد. یه خانم به شدت مهربون و خوش صحبته که در کمال تعجب میتونم راحت باهاش صحبت کنم. شاید از اینجا میاد که حس بدی بهم نمیده و فکر نمیکنم مثل اکثر آدم‌های این دور و بر فضول باشه. خلاصه حرف زدیم و نفهمیدم زمان چطور گذشت. آزمایش مامان رو به دکتر نشون دادم و خداروشکر همه‌چیز خوب بود. تو مسیر برگشت یه سر زدم به کتابخونه. خانم کتابدار مهربون رو که می‌بینم همیشه یکی دو درجه حالم بهتر میشه. یه کتاب برای مامان گرفتم و اومدم بیرون. یهو رو به روم رو نگاه کردم و یه عالمه غنچه‌ی گل محمدی دیدم. این روزها هرجای شهر رو که نگاه میکنی، خیلی رندوم یه عالمه گل میبینی که جلوی مغازه‌‌هاست. گوشیم رو درآوردم و یه عکس ازشون گرفتم. به مسیرم ادامه دادم و چندتا بچه‌ی بامزه دیدم که میخندیدن و یهو گفتن سلاااااااام. منم همونطوری جوابشون رو دادم. فسقلی‌ها. و برگشتم خونه. با مامان چایی خوردیم. متوجه شدم کورسرا و یودمی در دسترس قرار گرفتن. جفت اکانت‌هام رو آوردم بالا و حالا لبخندی‌ام که به کورس‌های عزیزم برگشتم. 
میدونم سخته. اما میخوام غر زدن رو حتی در خلوت خودم بذارم کنار. چی داره جز بیشتر و بیشتر تو غم فرو رفتن؟ شرایط مزخرفه، ابهام زیاده، ولی هرچقدر هم که بخوام برا خودم تکرارشون کنم، ابرهای خاکستری تو مغزم بیشتر و بیشتر میشن. پس با همین چیزهایی که دارم جلو میرم و یه راهی پیدا میکنم. این رو نباید یادم بره که یه ایرانی‌ام. و از روزی که چشم‌هام رو به روی زندگی باز کردم با محدودیت رو به رو بودم. اما یاد گرفتم بگردم دنبال راه‌های در رو. پس مهارتش رو دارم. درواقع همه داریم. فقط باید موشکافانه‌تر نگاه کرد. شاید روزی یه چیزی پیدا شد. حتی توی این روزهای ترسناک، سرد و تاریک. آره خلاصه، بریم سراغ ادامه‌ی روز که زندگی منتظر من و ما نمی‌مونه.

 

از شنبه

از این ساعت‌های شب که دیگه همه‌جا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوش‌هام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبه‌ی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد می‌گیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ چسبوندم و به اندازه‌ی تعداد سکشن‌های کتابی که برای رایتینگ دارم، و تعداد ویدیوهای کورس UI Design دایره کشیدم. هر روزی که یکیش رو جلو می‌برم، یه دایره رنگ می‌کنم و دیدنش بهم حس پیشرفت میده. یه جورایی هم انگیزه می‌گیرم که ادامه بدم :» 

به سختی، و با سلام و صلوات تونستم یه کم سرچ بزنم درمورد چیزی که تو سرمه و دلم می‌خواد دو سال ذره ذره روش وقت بذارم. نتیجه‌اش رو به یارین گفتم و دوباره مغزم بازتر شد. می‌خوام تا وقتی که ابهام‌های فعلی کمرنگ‌تر بشن، ذره ذره بازش کنم و وقتی فهمیدم با چی طرفم، برنامه‌ی شروعش رو بنویسم. حس بامزه‌ای داره. 

امشب برای اولین بار با فرفری رفتیم ویدیوکال. لایو دیدنش باحال بود و متفاوت. درمورد یه چیزی صحبت کردیم و تا آخر هفته وقت داریم یه چیزهایی رو آماده کنیم. همه‌چیز تیریه در تاریکی. شاید شد و این تیر خورد جایی که باید. به هر حال از ما حرکت :)))

جلسه اسپیکینگم عالی بود امشب. عالی. بعد از یه مدت طولانی اون شوق به صحبت و تعریف کردن به من برگشته بود انگار. 

حالا می‌خوام ادامه‌ی فیلمم رو ببینم، تو دنیای باب دیلن غرق بشم، موسیقیِ خوب بشنوم و بخشی از زندگیش رو مرور کنم. بعدش هم که قطار سرزمینِ خیال از راه می‌رسه، و می‌ریم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. یعنی امشب اونجا چه خبره؟ 

Under the Tuscan Sun

دلم یه فیلم می‌خواست. و یادم اومد خانم نویسنده خیلی وقت پیش بهم گفته بود که Under the Tuscan Sun رو ببینم. پیداش کردم و دکمه‌ی پلی رو زدم. نفهمیدم یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه چطور گذشت. وقتی تموم شد گوشیم رو برداشتم و برای خانم نویسنده از حال اون لحظه‌ام و هرچی که تو ذهنم می‌گذشت نوشتم. لبخند داشتم. رفتم تو حیاط. هوا یه سوز دلچسب داشت و می‌تونستی بوی بهآرنارنج‌ها رو بکشی توی ریه‌هات. نشستم کنار باغچه و به آفتابگردون‌هایی که کاشتم و حالا بزرگ شدن، دوتا شمعدونی‌ای که باز شده بودن، و نهال‌هایی که جون گرفته بودن نگاه کردم. حس تازه شدن داشتم. و به این فکر می‌کردم که آیا زندگی‌ِ واقعی هم می‌تونه شبیه فیلما باشه؟ شاید. 

هنوز هم ریشه‌ی منی؟

وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه می‌کنم. نمی‌دونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیام‌هاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمه‌ها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنی‌ای که داشتیم تو مغزم پلی میشه. حرف‌هایی زد که از یه جا به بعد برام شکل شوخی نداشتن و حس می‌کردم تمام عصبانی بودنش رو داره بروز میده. شاید اون شب یه چیزی شکست و اون گسل رو عمیق‌تر کرد. نمی‌دونم. فقط این رو می‌دونم که تو این پنجاه و چند دقیقه‌ای که تا جلسه‌ی بعدی مونده، دلم می‌خواد برم تو آشپزخونه، موسیقیِ خوب پلی کنم، یه کیک سیب و دارچین، یا شاید هم کیک پرتقال درست کنم و به کلماتِ پیامش و اون نوتیف احمقانه فکر نکنم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست، برای این یکی هم یه کاری انجام میدم و از این حجمِ سنگین رها میشم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست. 

آره خلاصه :))))

در راستای سخت‌تر کردن زندگی برای خودم، دارم یه چالشی ایجاد می‌کنم که مطمئنم وسطش هزااااار بار صدام درمیاد و به خودم میگم بیمار بودی همچین کاری کردی؟ ولی چون می‌دونم که بعدش برام چیزهای خوبی داره و یه جهش اتفاق می‌افته، می‌خوام انجامش بدم. الآن فقط منتظرم طرف دومِ ماجرا اوکی رو بده، و من وارد سه هفته‌ی جهنمی بشم. 

پ.ن: اوکی رو داد، و سلامممم به یک سه هفته‌ی جهنمی ⁦ƪ⁠(⁠˘⁠⌣⁠˘⁠)⁠ʃ⁩

مامان

مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم می‌ره و میاد و به شکل بامزه‌ای جلو خودش رو می‌گیره که برام اسپویل نکنه :))

در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولت‌آبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گذاشته بود روی پسرش. و بله! به همین زیبایی لو داد که کدوم شخصیت‌های داستان بچه‌دار میشن. وقتی جیغ کشیدم که مامانی اسپویل نکن، خندید و گفت بذار برم که نمی‌تونم جلو زبونم رو بگیرم. وقت‌هایی که یه رمان دستش می‌گیره تبدیل به مامانِ خیلی خوشمزه‌تری میشه :))) 

فتحِ یک حجمِ سبز

این هوای بعد از بارون به قدری قشنگه، که دلم می‌خواد از خونه بزنم بیرون. کنار خونه‌مون یه تپه است که وقتی نگاهش می‌کنی، یه حجمِ تمام سبز می‌بینی. دوست دارم برم اون‌جا. تا قله‌اش. به خانمِ نویسنده پیام دادم که بیا بریم اون‌جا یه کم بچرخیم، یه چایی هم بخوریم و برگردیم سر زندگی.

جواب داده و نوشته که داشتم به همین فکر می‌کردم و اومدم بهت پیام بدم، که صدای دینگ گوشیم اومد و دیدم هرچی تو ذهنم بوده رو نوشتی و فرستادی :))) 

یه کم دیگه می‌رسه، برم تندی یه چیزی بپوشم. ما که رفتیمممم. 

آیدا

از ذره ذره شکل گرفتنِ یه سری از دوستی‌ها خوشم میاد. اونایی که اول فکرش رو هم نمی‌کنی یه روزی شکل ارتباط‌تون تغییر کنه. 

فکر کنم دیگه دو ساله که به واسطه‌ی کلاس روش‌شناسی آیدا رو می‌شناسم. همیشه از طوری که به سوال‌ها جواب می‌داد خوشم میومد و منتظر بودم مایکش رو باز کنه. تو ذهنم شبیه آدمایی بود که عینکِ دانشمندی می‌زنن، می‌شینن پشت میز و غرق میشن تو دنیای کتاب‌ها و یه کاغذ و قلم هم دم دستشونه که یه چیزهایی رو یادداشت کنن. یکی دو بار با همدیگه تو پی‌وی صحبت کرده بودیم و سوال‌هایی از هم پرسیده بودیم. تو روزهای جنگ ازش خبری نداشتم و یه بار خواهرم رو تو یکی از این پیام‌رسان‌های داخلی پیدا کرده و بهش پیام داده بود که حالم رو بپرسه. بعد که محبور شدم اون اپ رو نصب کنم و وارد گروهِ اون کلاس بشم، فوراً بهم پیام داد و صحبت کردیم. حس می‌کنم از اون‌جا به بعد جرقه‌ی یک دوستی بین ما زده شده‌. یه روز صبح که داشت می‌رفت باشگاه برام ویس گرفت و همینطوری رندوم حرف زد. منم همین کار رو انجام دادم و کم‌کم اشتراک‌هایی بین خودمون پیدا کردم که بامزه بود. امشب برام یه آهنگ فرستاد و به این فکر کردم که چقدر سلیقه‌اش رو دوست دارم. رابطه‌اش با موسیقی مثلِ من نیست، اما انتخاب‌های بی‌نظیری داره. انگار می‌زنه وسط خال‌‌. خلاصه که ازش خوشم میاد، و امیدوارم وقتی برگشتم اصفهان، این دانشمندِ قشنگ رو از نزدیک ببینم. 

از امروز

اون بیرون هنوز بارونه. نشستم تو تاریکیِ اتاقم و Take Me Somewhere Nice از Mogwai عزیزم داره پلی میشه. یه کم دیگه باید حاضر شم و برم خونه‌ی خاله. این هفته خیلی اون‌جا نبودم و این زنِ زیبا دلتنگ شده. امروز خیلی دنبال انجام دادن کار خاصی نبودم. تو سکوت فیلم دیدم، از شنیدنِ صدای بارون لذت بردم، سر صبر حاضر شدم و آخرین جلسه‌ی باشگاه تو این هفته رو رفتم. بارون می‌خورد به سقف و یه صدای عجیب، اما زیبا پیچیده بود تو سالن. از یه جا به بعد اونقدر شدید شد که صدای اسپیکرهای باشگاه جلوش هیچی نبود. خوشم میاد از شنیدنِ صدای بارون‌. وقتی برگشتم خونه تایمر گذاشتم و یکی دوتا تسک انجام دادم که اون زنجیره‌‌ی در حال ساخت قطع نشه. حتی اولین ویدیوهای کورسی که برای UI Design دارم رو هم دیدم. از این‌جا به بعد اگر هر روز تو برنامه‌ام باشه، سر وقت تمومش می‌کنم. جلسه اسپیکینگم رو لغو کردم و دیگه رفت تا هفته‌ی آینده. ظرفیتِ صحبت کردن نداشتم و ندارم. همین یه ذره‌ ظرفیتی که مونده رو هم لازمه بذارم برای این آخر هفته و جلساتی که در پیشه. 

حالا می‌خوام حاضر شم، و چون هوا یه کمی سوز داره و همچنان بارونه، یه هودی برمی‌دارم. قراره مثل همیشه بدون چتر بزنم بیرون. و لذت ببرم از تبدیل شدن به یک موش آب کشیده‌ی خوشحال. 

تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی

فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمی‌خوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدم‌های مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی می‌گذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همه‌چیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین مسیرهای پیاده‌روی‌ای که توی این داستان گفته میشه بگذرم. 

تا به حال حتی اسم نویسنده‌اش رو هم نشنیده بودم. مهام میقانی. شنیدنِ پیاده‌رویِ اولش یه کم برام عجیب بود. حالا که با قلمش آشنا شدم، یه جورایی ازش خوشم میاد. یه چیزهایی رو خیلیییی خوب به تصویر می‌کشه. انگار یهو کشیده میشی تو سیاهیِ یک زندگی، و در یک لحظه باریکه‌ی نور رو می‌بینی. 

 

پژوهش با قدم‌های مورچه‌ای

نشستم به پیدا کردن یه سری لغت خاص در انبوه مقاله‌هایی که شِرک تونسته دانلود کنه و برام بفرسته. و این وسط هی به کتابخونه‌ام تو زوترو فکر می‌کنم که هر آنچه الآن مثل سوزن تو انبار کاه دنبالش می‌گردم رو اون‌جا هایلایت شده دارم. برای هزارمین بار لینک آدرسش رو تو مرورگرم رفرش می‌کنم بلکه فرجی شده باشه و یهو بیاد بالا. اما هنوز با این پیغام روبه‌رو میشم: This site can't be reached. کاری که نهایتاً دو روز می‌تونسته ازم وقت بگیره رو الآن یک ماه و نیمه که درگیرشم. دلیلش؟ عدم دسترسی به پایگاه‌های اطلاعاتی و دیگر ابزارهای مرتبط با پژوهش‌. 

دیشب که داشتم ویس‌های مدرس کلاس روش‌شناسی رو گوش می‌کردم، یه جایی در پاسخ به یکی از بچه‌ها که درمورد شرایط فعلی و ادامه دار بودن/ نبودنش سوال پرسیده بود، یه عالمه حرف زد و آخرش اضافه کرد:

آدم اگر به واسطه‌ی شرایط نامعلوم فعلی، اون پنجاهش شده باشه پنج، باید بتونه با اون پنجِ فعلی حرکتش رو بکنه. 

و من خیلی دارم به این حرفش فکر می‌کنم. ضمن اینکه خیلی دلم تنگ شده برای حرکت کردن تو این مسیر با سرعت پنجاه. 

 

سلام به اردیبهشت

با صدای بارون از خواب بیدار شدم. پرده‌ی اتاقم رو زدم کنار. بارونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط زیر بارون پنبه‌ای و نرمی که داره می‌باره. خوشالم که اردیبهشت با یه هوای بهشتی شروع شده ^^

و پایانِ یکشنبه با ورود به سرزمینِ عجایب

جلسه اسپیکینگم رو رفتم. و کارهای امروز تموم شدن. حالا می‌خوام زود روتین ته شبی رو انجام بدم. بخزم زیر پتوم، شمسی خانم رو روشن کنم، و یه فیلم خوب ببینم. اگر استانداردهای لازم رو داشت هم وارد لیست فیلم‌های حال خوب کن میشه. بین تمام فیلم‌های ۲۰۲۵ که تا حالا دیدم، هیچ‌کدوم هنوز نتونسته به خوبیِ A Big Bold Beautiful Journey باشه. ببینم اینی که امشب می‌بینم می‌تونه باهاش وارد رقابت بشه یا نه. 

آره خلاصه

از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که اون آقا بومیِ این‌جا نیست، برای بخشی از کارش به دونستن بافتِ این‌جا و راه‌هایی که باعث میشه تو کسب و کارش پیشرفت کنه نیاز داره. درنهایت اون مسئله‌ای که براش رفته بودم اون‌جا به صورت کامل تغییر جهت پیدا کرد. ازم خواست به چندتا چیز فکر کنم، منم خواستم به چندتا چیز فکر کنه، و ببینیم آخرش می‌تونیم با هم کنار بیایم یا نه. تو مسیر برگشت چشم‌هام برق می‌زد. دلیلش؟ کاری رو انجام داده بودم که عاشقشم. درمورد معماریِ یه کسب و کار گپ زده بودیم و من انگار شارژ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای این ذوق. 

هیچ معلوم نیست که ملاقاتِ امروز به یه همکاری منتهی بشه یا نه. درواقع احتمالش زیر ده درصده. اما چراغی که تو سرم روشن شده، بخشی از مسیر رو روشن کرده که تا قبل از این نمی‌دیدمش.

دیگه مثل چندشب قبل از آینده نمی‌ترسم. فرفری هم این روزها در وضعیت مشابهی قرار داده و درنتیجه‌ی جنگ کارش رو از دست داده. بعد از اینکه ویس‌هام رو شنید بهم گفت: «کات کردن و بی‌کار شدن مثل همدیگه‌ن. اولش ناراحتی و غمگین، بعد می‌بینی چقدر کیس‌های بهتری هست. و وارد رابطه/ کار بعدی که می‌شی با خودت می‌گی چه خوب قبلی تموم شد.»

خلاصه که امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل با خودم بگم چه خوب قبلی تموم شد. 

بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون

بخشی از افکار پراکنده‌ی مغزم؛ 

۱. من بنده‌ی نشونه‌هام. امشب توی اون لحظه‌ای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچه‌های دمپایی خیلی بی‌مقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگ‌ها بی‌ارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمه‌ها نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم درخواستم رو بگم و بازنده‌ی جنگی باشم که درنهایت قرار نیست برام منفعتی داشته باشه.

۲. حالا تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و به فرداهایی فکر می‌کنم که امشب با آلبالو درموردشون صحبت می‌کردیم. فرداهایی که اگر کنار هم بودیم، یه نقطه‌ی روشن درش پیدا می‌کردیم. ولی حالا که دوریم؟ تا مدت طولانی‌ای شبیه به سیاهیِ شبه‌. 

۳. سال قبل این موقع ذوق کنسرت بمرانی رو داشتیم. به چندماه بعدش فکر می‌کردیم و تصمیماتی که هر سه‌تامون باید تو اون بازه می‌گرفتیم. خوشحال بودیم که کنار همدیگه‌ایم و از پس هررررر چیزی می‌تونیم بربیایم.

۴. یه ویدیو دارم از شبی که کنسرت تموم شده بود، روی صندلی‌های یکی از فست‌فودی‌های سیتی‌سنتر نشستیم، با خنده و چشم‌هایی که از خوشی برق می‌زنه به دوربین نگاه می‌کنیم و میگیم فررودینِ سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت. بعدش پپرونی می‌خونیم و آلبالو تأکید می‌کنه که اینطوری بخونیمش: «بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون» 

دلم می‌خواست آخرِ این فروردین هم کنار هم باشیم، دوباره چشم‌هامون رو بدوزیم به دوربینی که لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه، و بگیم «فروردین سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت». و بعد پپرونی رو مدل آلبالو بخونیم. 

۵. تا ابد لعنت به دوری‌های اجباری.