بهآرنارنج

و جهان در تو خواهد زیست 🍃

از شنبه

از این ساعت‌های شب که دیگه همه‌جا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوش‌هام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبه‌ی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد می‌گیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ چسبوندم و به اندازه‌ی تعداد سکشن‌های کتابی که برای رایتینگ دارم، و تعداد ویدیوهای کورس UI Design دایره کشیدم. هر روزی که یکیش رو جلو می‌برم، یه دایره رنگ می‌کنم و دیدنش بهم حس پیشرفت میده. یه جورایی هم انگیزه می‌گیرم که ادامه بدم :» 

به سختی، و با سلام و صلوات تونستم یه کم سرچ بزنم درمورد چیزی که تو سرمه و دلم می‌خواد دو سال ذره ذره روش وقت بذارم. نتیجه‌اش رو به یارین گفتم و دوباره مغزم بازتر شد. می‌خوام تا وقتی که ابهام‌های فعلی کمرنگ‌تر بشن، ذره ذره بازش کنم و وقتی فهمیدم با چی طرفم، برنامه‌ی شروعش رو بنویسم. حس بامزه‌ای داره. 

امشب برای اولین بار با فرفری رفتیم ویدیوکال. لایو دیدنش باحال بود و متفاوت. درمورد یه چیزی صحبت کردیم و تا آخر هفته وقت داریم یه چیزهایی رو آماده کنیم. همه‌چیز تیریه در تاریکی. شاید شد و این تیر خورد جایی که باید. به هر حال از ما حرکت :)))

جلسه اسپیکینگم عالی بود امشب. عالی. بعد از یه مدت طولانی اون شوق به صحبت و تعریف کردن به من برگشته بود انگار. 

حالا می‌خوام ادامه‌ی فیلمم رو ببینم، تو دنیای باب دیلن غرق بشم، موسیقیِ خوب بشنوم و بخشی از زندگیش رو مرور کنم. بعدش هم که قطار سرزمینِ خیال از راه می‌رسه، و می‌ریم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. یعنی امشب اونجا چه خبره؟ 

Under the Tuscan Sun

دلم یه فیلم می‌خواست. و یادم اومد خانم نویسنده خیلی وقت پیش بهم گفته بود که Under the Tuscan Sun رو ببینم. پیداش کردم و دکمه‌ی پلی رو زدم. نفهمیدم یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه چطور گذشت. وقتی تموم شد گوشیم رو برداشتم و برای خانم نویسنده از حال اون لحظه‌ام و هرچی که تو ذهنم می‌گذشت نوشتم. لبخند داشتم. رفتم تو حیاط. هوا یه سوز دلچسب داشت و می‌تونستی بوی بهآرنارنج‌ها رو بکشی توی ریه‌هات. نشستم کنار باغچه و به آفتابگردون‌هایی که کاشتم و حالا بزرگ شدن، دوتا شمعدونی‌ای که باز شده بودن، و نهال‌هایی که جون گرفته بودن نگاه کردم. حس تازه شدن داشتم. و به این فکر می‌کردم که آیا زندگی‌ِ واقعی هم می‌تونه شبیه فیلما باشه؟ شاید. 

هنوز هم ریشه‌ی منی؟

وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه می‌کنم. نمی‌دونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیام‌هاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمه‌ها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنی‌ای که داشتیم تو مغزم پلی میشه. حرف‌هایی زد که از یه جا به بعد برام شکل شوخی نداشتن و حس می‌کردم تمام عصبانی بودنش رو داره بروز میده. شاید اون شب یه چیزی شکست و اون گسل رو عمیق‌تر کرد. نمی‌دونم. فقط این رو می‌دونم که تو این پنجاه و چند دقیقه‌ای که تا جلسه‌ی بعدی مونده، دلم می‌خواد برم تو آشپزخونه، موسیقیِ خوب پلی کنم، یه کیک سیب و دارچین، یا شاید هم کیک پرتقال درست کنم و به کلماتِ پیامش و اون نوتیف احمقانه فکر نکنم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست، برای این یکی هم یه کاری انجام میدم و از این حجمِ سنگین رها میشم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست. 

آره خلاصه :))))

در راستای سخت‌تر کردن زندگی برای خودم، دارم یه چالشی ایجاد می‌کنم که مطمئنم وسطش هزااااار بار صدام درمیاد و به خودم میگم بیمار بودی همچین کاری کردی؟ ولی چون می‌دونم که بعدش برام چیزهای خوبی داره و یه جهش اتفاق می‌افته، می‌خوام انجامش بدم. الآن فقط منتظرم طرف دومِ ماجرا اوکی رو بده، و من وارد سه هفته‌ی جهنمی بشم. 

پ.ن: اوکی رو داد، و سلامممم به یک سه هفته‌ی جهنمی ⁦ƪ⁠(⁠˘⁠⌣⁠˘⁠)⁠ʃ⁩

مامان

مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم می‌ره و میاد و به شکل بامزه‌ای جلو خودش رو می‌گیره که برام اسپویل نکنه :))

در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولت‌آبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گذاشته بود روی پسرش. و بله! به همین زیبایی لو داد که کدوم شخصیت‌های داستان بچه‌دار میشن. وقتی جیغ کشیدم که مامانی اسپویل نکن، خندید و گفت بذار برم که نمی‌تونم جلو زبونم رو بگیرم. وقت‌هایی که یه رمان دستش می‌گیره تبدیل به مامانِ خیلی خوشمزه‌تری میشه :))) 

فتحِ یک حجمِ سبز

این هوای بعد از بارون به قدری قشنگه، که دلم می‌خواد از خونه بزنم بیرون. کنار خونه‌مون یه تپه است که وقتی نگاهش می‌کنی، یه حجمِ تمام سبز می‌بینی. دوست دارم برم اون‌جا. تا قله‌اش. به خانمِ نویسنده پیام دادم که بیا بریم اون‌جا یه کم بچرخیم، یه چایی هم بخوریم و برگردیم سر زندگی.

جواب داده و نوشته که داشتم به همین فکر می‌کردم و اومدم بهت پیام بدم، که صدای دینگ گوشیم اومد و دیدم هرچی تو ذهنم بوده رو نوشتی و فرستادی :))) 

یه کم دیگه می‌رسه، برم تندی یه چیزی بپوشم. ما که رفتیمممم. 

آیدا

از ذره ذره شکل گرفتنِ یه سری از دوستی‌ها خوشم میاد. اونایی که اول فکرش رو هم نمی‌کنی یه روزی شکل ارتباط‌تون تغییر کنه. 

فکر کنم دیگه دو ساله که به واسطه‌ی کلاس روش‌شناسی آیدا رو می‌شناسم. همیشه از طوری که به سوال‌ها جواب می‌داد خوشم میومد و منتظر بودم مایکش رو باز کنه. تو ذهنم شبیه آدمایی بود که عینکِ دانشمندی می‌زنن، می‌شینن پشت میز و غرق میشن تو دنیای کتاب‌ها و یه کاغذ و قلم هم دم دستشونه که یه چیزهایی رو یادداشت کنن. یکی دو بار با همدیگه تو پی‌وی صحبت کرده بودیم و سوال‌هایی از هم پرسیده بودیم. تو روزهای جنگ ازش خبری نداشتم و یه بار خواهرم رو تو یکی از این پیام‌رسان‌های داخلی پیدا کرده و بهش پیام داده بود که حالم رو بپرسه. بعد که محبور شدم اون اپ رو نصب کنم و وارد گروهِ اون کلاس بشم، فوراً بهم پیام داد و صحبت کردیم. حس می‌کنم از اون‌جا به بعد جرقه‌ی یک دوستی بین ما زده شده‌. یه روز صبح که داشت می‌رفت باشگاه برام ویس گرفت و همینطوری رندوم حرف زد. منم همین کار رو انجام دادم و کم‌کم اشتراک‌هایی بین خودمون پیدا کردم که بامزه بود. امشب برام یه آهنگ فرستاد و به این فکر کردم که چقدر سلیقه‌اش رو دوست دارم. رابطه‌اش با موسیقی مثلِ من نیست، اما انتخاب‌های بی‌نظیری داره. انگار می‌زنه وسط خال‌‌. خلاصه که ازش خوشم میاد، و امیدوارم وقتی برگشتم اصفهان، این دانشمندِ قشنگ رو از نزدیک ببینم. 

از امروز

اون بیرون هنوز بارونه. نشستم تو تاریکیِ اتاقم و Take Me Somewhere Nice از Mogwai عزیزم داره پلی میشه. یه کم دیگه باید حاضر شم و برم خونه‌ی خاله. این هفته خیلی اون‌جا نبودم و این زنِ زیبا دلتنگ شده. امروز خیلی دنبال انجام دادن کار خاصی نبودم. تو سکوت فیلم دیدم، از شنیدنِ صدای بارون لذت بردم، سر صبر حاضر شدم و آخرین جلسه‌ی باشگاه تو این هفته رو رفتم. بارون می‌خورد به سقف و یه صدای عجیب، اما زیبا پیچیده بود تو سالن. از یه جا به بعد اونقدر شدید شد که صدای اسپیکرهای باشگاه جلوش هیچی نبود. خوشم میاد از شنیدنِ صدای بارون‌. وقتی برگشتم خونه تایمر گذاشتم و یکی دوتا تسک انجام دادم که اون زنجیره‌‌ی در حال ساخت قطع نشه. حتی اولین ویدیوهای کورسی که برای UI Design دارم رو هم دیدم. از این‌جا به بعد اگر هر روز تو برنامه‌ام باشه، سر وقت تمومش می‌کنم. جلسه اسپیکینگم رو لغو کردم و دیگه رفت تا هفته‌ی آینده. ظرفیتِ صحبت کردن نداشتم و ندارم. همین یه ذره‌ ظرفیتی که مونده رو هم لازمه بذارم برای این آخر هفته و جلساتی که در پیشه. 

حالا می‌خوام حاضر شم، و چون هوا یه کمی سوز داره و همچنان بارونه، یه هودی برمی‌دارم. قراره مثل همیشه بدون چتر بزنم بیرون. و لذت ببرم از تبدیل شدن به یک موش آب کشیده‌ی خوشحال. 

تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی

فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیاده‌روی‌های طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمی‌خوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدم‌های مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی می‌گذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همه‌چیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین مسیرهای پیاده‌روی‌ای که توی این داستان گفته میشه بگذرم. 

تا به حال حتی اسم نویسنده‌اش رو هم نشنیده بودم. مهام میقانی. شنیدنِ پیاده‌رویِ اولش یه کم برام عجیب بود. حالا که با قلمش آشنا شدم، یه جورایی ازش خوشم میاد. یه چیزهایی رو خیلیییی خوب به تصویر می‌کشه. انگار یهو کشیده میشی تو سیاهیِ یک زندگی، و در یک لحظه باریکه‌ی نور رو می‌بینی. 

 

پژوهش با قدم‌های مورچه‌ای

نشستم به پیدا کردن یه سری لغت خاص در انبوه مقاله‌هایی که شِرک تونسته دانلود کنه و برام بفرسته. و این وسط هی به کتابخونه‌ام تو زوترو فکر می‌کنم که هر آنچه الآن مثل سوزن تو انبار کاه دنبالش می‌گردم رو اون‌جا هایلایت شده دارم. برای هزارمین بار لینک آدرسش رو تو مرورگرم رفرش می‌کنم بلکه فرجی شده باشه و یهو بیاد بالا. اما هنوز با این پیغام روبه‌رو میشم: This site can't be reached. کاری که نهایتاً دو روز می‌تونسته ازم وقت بگیره رو الآن یک ماه و نیمه که درگیرشم. دلیلش؟ عدم دسترسی به پایگاه‌های اطلاعاتی و دیگر ابزارهای مرتبط با پژوهش‌. 

دیشب که داشتم ویس‌های مدرس کلاس روش‌شناسی رو گوش می‌کردم، یه جایی در پاسخ به یکی از بچه‌ها که درمورد شرایط فعلی و ادامه دار بودن/ نبودنش سوال پرسیده بود، یه عالمه حرف زد و آخرش اضافه کرد:

آدم اگر به واسطه‌ی شرایط نامعلوم فعلی، اون پنجاهش شده باشه پنج، باید بتونه با اون پنجِ فعلی حرکتش رو بکنه. 

و من خیلی دارم به این حرفش فکر می‌کنم. ضمن اینکه خیلی دلم تنگ شده برای حرکت کردن تو این مسیر با سرعت پنجاه. 

 

سلام به اردیبهشت

با صدای بارون از خواب بیدار شدم. پرده‌ی اتاقم رو زدم کنار. بارونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط زیر بارون پنبه‌ای و نرمی که داره می‌باره. خوشالم که اردیبهشت با یه هوای بهشتی شروع شده ^^

و پایانِ یکشنبه با ورود به سرزمینِ عجایب

جلسه اسپیکینگم رو رفتم. و کارهای امروز تموم شدن. حالا می‌خوام زود روتین ته شبی رو انجام بدم. بخزم زیر پتوم، شمسی خانم رو روشن کنم، و یه فیلم خوب ببینم. اگر استانداردهای لازم رو داشت هم وارد لیست فیلم‌های حال خوب کن میشه. بین تمام فیلم‌های ۲۰۲۵ که تا حالا دیدم، هیچ‌کدوم هنوز نتونسته به خوبیِ A Big Bold Beautiful Journey باشه. ببینم اینی که امشب می‌بینم می‌تونه باهاش وارد رقابت بشه یا نه. 

آره خلاصه

از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که اون آقا بومیِ این‌جا نیست، برای بخشی از کارش به دونستن بافتِ این‌جا و راه‌هایی که باعث میشه تو کسب و کارش پیشرفت کنه نیاز داره. درنهایت اون مسئله‌ای که براش رفته بودم اون‌جا به صورت کامل تغییر جهت پیدا کرد. ازم خواست به چندتا چیز فکر کنم، منم خواستم به چندتا چیز فکر کنه، و ببینیم آخرش می‌تونیم با هم کنار بیایم یا نه. تو مسیر برگشت چشم‌هام برق می‌زد. دلیلش؟ کاری رو انجام داده بودم که عاشقشم. درمورد معماریِ یه کسب و کار گپ زده بودیم و من انگار شارژ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای این ذوق. 

هیچ معلوم نیست که ملاقاتِ امروز به یه همکاری منتهی بشه یا نه. درواقع احتمالش زیر ده درصده. اما چراغی که تو سرم روشن شده، بخشی از مسیر رو روشن کرده که تا قبل از این نمی‌دیدمش.

دیگه مثل چندشب قبل از آینده نمی‌ترسم. فرفری هم این روزها در وضعیت مشابهی قرار داده و درنتیجه‌ی جنگ کارش رو از دست داده. بعد از اینکه ویس‌هام رو شنید بهم گفت: «کات کردن و بی‌کار شدن مثل همدیگه‌ن. اولش ناراحتی و غمگین، بعد می‌بینی چقدر کیس‌های بهتری هست. و وارد رابطه/ کار بعدی که می‌شی با خودت می‌گی چه خوب قبلی تموم شد.»

خلاصه که امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل با خودم بگم چه خوب قبلی تموم شد. 

بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون

بخشی از افکار پراکنده‌ی مغزم؛ 

۱. من بنده‌ی نشونه‌هام. امشب توی اون لحظه‌ای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می‌کردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچه‌های دمپایی خیلی بی‌مقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگ‌ها بی‌ارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمه‌ها نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم درخواستم رو بگم و بازنده‌ی جنگی باشم که درنهایت قرار نیست برام منفعتی داشته باشه.

۲. حالا تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و به فرداهایی فکر می‌کنم که امشب با آلبالو درموردشون صحبت می‌کردیم. فرداهایی که اگر کنار هم بودیم، یه نقطه‌ی روشن درش پیدا می‌کردیم. ولی حالا که دوریم؟ تا مدت طولانی‌ای شبیه به سیاهیِ شبه‌. 

۳. سال قبل این موقع ذوق کنسرت بمرانی رو داشتیم. به چندماه بعدش فکر می‌کردیم و تصمیماتی که هر سه‌تامون باید تو اون بازه می‌گرفتیم. خوشحال بودیم که کنار همدیگه‌ایم و از پس هررررر چیزی می‌تونیم بربیایم.

۴. یه ویدیو دارم از شبی که کنسرت تموم شده بود، روی صندلی‌های یکی از فست‌فودی‌های سیتی‌سنتر نشستیم، با خنده و چشم‌هایی که از خوشی برق می‌زنه به دوربین نگاه می‌کنیم و میگیم فررودینِ سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت. بعدش پپرونی می‌خونیم و آلبالو تأکید می‌کنه که اینطوری بخونیمش: «بعد می‌ریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون» 

دلم می‌خواست آخرِ این فروردین هم کنار هم باشیم، دوباره چشم‌هامون رو بدوزیم به دوربینی که لحظه‌ها رو ثبت می‌کنه، و بگیم «فروردین سختی بود، اما حالا با لبخند داریم می‌ریم به استقبال اردیبهشت». و بعد پپرونی رو مدل آلبالو بخونیم. 

۵. تا ابد لعنت به دوری‌های اجباری. 

صبحِ بعد از طوفان

نشستم میونِ بازار شامِ اتاقم و می‌دونم قبل از هر چیزی باید این آشفته بازار رو جمع و جور کنم. بعدش یه حساب و کتاب اساسی انجام بدم و تصمیمی که باید رو بگیرم. به مربی باشگاه پیام بدم که بهم برنامه‌ی تمرین جدید بده. کلیتِ برنامه‌ی درس خوندنِ اردیبهشت رو دربیارم. این دل رو هم یک دله کنم و پرونده‌ی یه چیزی رو ببندم.

امروز تولد فافا، این یار روزهای کودکی هم هست. فکر کردن بهش باعث میشه لبخند بزنم. صبح زود بهش پیام دادم، و دو روز پیش هم براش کیک درست کردم و شمعش رو زودتر فوت کرد، اما اگر بتونم امروز هم میرم و یه سر می‌بینمش. 

از وضعیت کار، و غمی که نشسته روی دلم

از حموم اومدم بیرون، نتم رو روشن کردم، و پیامی دریافت کردم که تمام حال خوب امروزم رو با خودش برد. خیلی خسته‌ام دیگه. احساس می‌کنم هر چقدر تلاش می‌کنم، به جایی نمی‌رسه. از دی ماه و با اولین قطعی اینترنت، کار شل و ول شد. با جنگ هم که شرکت‌مون کامل از هم پاشید و کارم رو به صورت کامل از دست دادم. این بین مونده بود همون چند نفری که یا مشاوره می‌گرفتن و یا کوچینگ، که اینا هم یواش یواش به صفر میل کردن. پیامی که امشب گرفتم هم نور علی نور بود. در حال حاضر هیچ چراغ روشنی نمی‌بینم، و نمی‌دونم می‌خوام هزینه‌هام رو چطور مدیریت کنم، وقتی هیچ ورودی‌ای نیست.

وقتی می‌بینم این همه سال درس خوندم، این همه جاهای مختلف کار کردم و سعی کردم تو چیزی که خیلی دوستش دارم حرفه‌ای بشم، و حالا نمی‌تونم حتی از اون چیزی که یاد گرفتم استفاده کنم، قلبم درد می‌گیره. 

اینکه برسم به جایی که مجبور بشم کاری رو انجام بدم که به هیچ‌کدوم از چیزهایی که توشون مهارت دارم نیازی نداره، برام دردناکه.

خیلی غمگینم. مامان میگه کار عار نیست، و من این حرف رو قبول دارم. اگر کار رو عار می‌دونستم، هیچ‌وقت اولین درآمدم از فروشندگی نبود. ولی الآن اوضاع فرق می‌کنه. اون روزها خیلی کوچولو بودم و اول راه. داشتم می‌گشتم ببینم چی رو دوست دارم، چی رو دوست ندارم، و یواش یواش یه سری مهارت‌ها کسب می‌کردم که به درد آینده بخوره. و مسیر حرفه‌ایم رفت به سمتی که به آدم‌ها کمک کنم. حالا چطور همه‌ی چیزهایی که تو این سال‌ها جمع کردم رو بذارم کنار و برم سراغ کاری که یک بچه‌ی ده ساله هم می‌تونه انجامش بده؟ نمی‌دونم چقدر مسئله‌ای که ازش صحبت می‌کنم واضحه، ولی غمگینم و امیدوارم دلیلش مشخص باشه. 

دختری در مزرعه

نشستم تو حیاط و باد بهاری پیچیده بین موهام. منتظرم بابا برسه و بریم باغ. کلاهم رو هم برداشتم و لباس‌های مخصوص باغ رو پوشیدم. تا خود شب قراره تو دشت و دمن بچرخم و تو دشت گل‌های محمدی برا خودم راه برم. هنوز اردیبهشت نشده، اما خیلی‌هاشون شکفته شدن. بهار سال قبل رو خونه نبودم و می‌خوام این بهار دو برابر لذتش رو ببرم. 

حالا دست‌هام بوی بهآرنارنج میدن


امروز مراسم جمع‌آوری بهآرنارنج از حیاط رو داشتیم و خونه بوی بهشت میده. یه چندبار اومدم عکس‌هاش رو بذارم این‌جا، اندازه‌هاش درست درنمیاد و اگر روی این لینک کلیک کنید، می‌تونید یه بخشی ازش رو ببینید. 

آره خلاصه

جلسه هفتگی با بچه‌هام قراره امروز باشه. یکی‌شون دوباره نیست و این یعنی داره یه خرابکاری‌ای اون پشت انجام میده و نمی‌خواد فاش بشه. دیگه قشنگ می‌شناسمش، اونقدر استرسش به خاطر درست پیش نرفتن کارهاش زیاده، که ترجیح میده هیچ جایی آنلاین نشه و جواب هیچ پیامی رو نده، تا تایم جلسه بگذره. اما خبر خوب اینکه امروز خیلی حوصله دارم و تا از تو غار بیرون نکشمش، ول‌ کن نیستم. پیش به سوی امروز، و زیر ذره‌بین گذاشتنِ این نوگلانِ نوشکفته. 

روزی که مشکلم با رایتینگ حل بشه، عید منه

دیگه حسابش از دستم دررفته چند ساله دارم با این چغرِ بد بدن کلنجار می‌رم. جالب اینجاست که نوع نوشتنم تو تافل جواب می‌ده و نمره‌ای نزدیک به کامل می‌گیرم. اما تو آیلتس؟ حتی نزدیک اون نمره هم نمیشم. مشکل اصلی‌م اینه که جزئی نمی‌نویسم. انگار همیشه چند پله از فرآیند توضیح دادن یه مسئله رو جا می‌ندازم. و این مشکل فقط محدود به انگلیسی نیست. سر پایان‌نامه و حالا هم مقاله، پرتکرارترین کامنت استادم یه جمله است: «لطفاً جزئی‌تر بنویس.»

برای خودم یه قانون گذاشته‌م؛ تصور کن داری برای یه بچه‌ی پنج‌ساله می‌نویسی و باید همه‌چیز رو توضیح بدی. اما امروز به این شک کردم که نکنه من واقعاً بلد نیستم چیزی رو ساده توضیح بدم؟ حتی برای یه بچه؟

تو تمرین امروز، جناب هوش مصنوعی هم صبرش تموم شد. گفت: «بیا یه قدم برگردیم عقب. به‌ جای جمله نوشتن، مفهوم هر پاراگراف رو تو سه کلمه بنویس.»

نتیجه؟ همون سه کلمه رو هم اونقدر انتزاعی نوشتم که کم مونده بود جیغ بزنه. گفت: «می‌شه دست از انتزاعی نوشتن برداری و دقیقاً همون چیزی رو بنویسی که تو متنه؟»

و بله. تو این یکی هم صداش رو درآوردم.