از دو و نیم بعدازظهر بیرون بودم تا همین الآن. اول رفتم باشگاه و از اونجایی که برنامه تمرینم کامل تغییر پیدا کرده بود، نزدیک به دو ساعتِ جهنمی رو پشت سر گذاشتم. بعدش رفتم جایی که قرار بود امروز با مسئولش درمورد یک موقعیت شغلیِ احتمالی صحبت کنم. صحبت کردیم و درنهایت رسیدیم به تخصصِ من! از اونجایی که اون آقا بومیِ این‌جا نیست، برای بخشی از کارش به دونستن بافتِ این‌جا و راه‌هایی که باعث میشه تو کسب و کارش پیشرفت کنه نیاز داره. درنهایت اون مسئله‌ای که براش رفته بودم اون‌جا به صورت کامل تغییر جهت پیدا کرد. ازم خواست به چندتا چیز فکر کنم، منم خواستم به چندتا چیز فکر کنه، و ببینیم آخرش می‌تونیم با هم کنار بیایم یا نه. تو مسیر برگشت چشم‌هام برق می‌زد. دلیلش؟ کاری رو انجام داده بودم که عاشقشم. درمورد معماریِ یه کسب و کار گپ زده بودیم و من انگار شارژ شده بودم. دلم تنگ شده بود برای این ذوق. 

هیچ معلوم نیست که ملاقاتِ امروز به یه همکاری منتهی بشه یا نه. درواقع احتمالش زیر ده درصده. اما چراغی که تو سرم روشن شده، بخشی از مسیر رو روشن کرده که تا قبل از این نمی‌دیدمش.

دیگه مثل چندشب قبل از آینده نمی‌ترسم. فرفری هم این روزها در وضعیت مشابهی قرار داده و درنتیجه‌ی جنگ کارش رو از دست داده. بعد از اینکه ویس‌هام رو شنید بهم گفت: «کات کردن و بی‌کار شدن مثل همدیگه‌ن. اولش ناراحتی و غمگین، بعد می‌بینی چقدر کیس‌های بهتری هست. و وارد رابطه/ کار بعدی که می‌شی با خودت می‌گی چه خوب قبلی تموم شد.»

خلاصه که امیدوارم این بار هم مثل دفعات قبل با خودم بگم چه خوب قبلی تموم شد.