از خونهی خاله برمیگردم. لبخندیام. علی عظیمی میخونه «دیگه تنهایی بسه، دیگه تنهایی بسه». و به فردایی فکر میکنم که ممکنه از اون چهارشنبههای جادویی باشه. از خیلی قبلتر از جنگ قبلی دیگه جلسه اسپیکینگی نداشتم. امروز پارتنر اسپیکینگم پیام داد و هماهنگ کردیم و فردا شب اولین جلسهمونه. یه جورایی براش ذوق دارم. به دوست باشگاهیم هم گفتم که فردا میام و با هم بریم. از من بیشتر ذوق داشت که تنها نیست. چهارشنبههای باشگاه رو دوست دارم، خلوتتر از همیشه است و فقط آدمهایی رو میبینی که حس خوبی دارن، سرشون تو کار خودشونه و لبخندهاشون واقعیه.
دانشآموزهام رو چک کردم و متوجه شدم یکیشون این هفته رو خیلی خوب پیش نبرده. تیر آیلتس داره و یه روز هم براش یه روزه. بهش گفتم که فردا رو با هم درس میخونیم و میترکونیم. و همهی اینا یعنی فردا واقعنی میتونه یه چهارشنبهی جادویی باشه. میام و ازش مینویسم.
خوشم میاد از نوشتن برنامههایی که میخوای روز بعد داشته باشی. تو چهارشنبهی شما چه خبر خواهد بود؟
آهای لعنتیای که هی داری پیچ اینترنت رو محکم و محکمتر میکنی، جان به جان آفرین تسلیم میکردی اگه فقط سه دقیقه دیرتر آخرین سرور باقی مونده رو هم میزدییییی؟ چهار ساعت کارم دود شد و رفت هوا. الآن کارد بزنی خونم درنمیاد. لعنتی، لعنتی، لعنتیییییی.
آدمها تکههایی از خودشون رو تو زندگیِ ما به جا میذارن. و اگر زمان بگذره و یه روزی نباشن، کافیه یکی از اونها رو ببینی تا لبخند بزنی، و یا برعکس. امشب در نتیجهی دوتا اتفاق، به تکههای آدمها _آدمهایی که دیگه نیستن_ توی زندگیم فکر کردم؛ ۱. شنیدنِ دوبارهی آهنگهایی که جولی برام کاور کرده بود ۲. یادآوریِ اولین باری که سینما پارادیزو رو دیدم/ دیدیم.
ماه، بستنی، شِرِک، عدس پلو، فردوسی، ایفوریا، متال، Swallow The Sun، شازده کوچولو، ویگن، آفتابگردون، امی واینهاوس، آلبوم، کد و پایتون، زورخونه، نامه، Secret Garden، قطبنما، یاس، هرمز، و... .
همهشون یادآور یه خاطره، و یه آدمن. من تو ذهن اونا با کدوم تکهام به یاد آورده میشم؟ با چی یادم میافتن؟ گمونم این سوالیه که از این به بعد دلم میخواد از آدمها بپرسم.
دیشب قبل از خواب احساس ناامیدیِ زیادی داشتم. شبیه به این بود که فرو بری تو یه سیاهی مطلق. صبح که چشمهام رو باز کردم، هنوز هم آثاری از اون حال و احوال وجود داشت. رفتم تو حیاط. نور آفتاب خورد به پوستم. ایستادم کنار باغچه و به برگهای نورستهی نهالها، بذر گلهایی که با فاطمه کاشته بودیم و حالا سر از خاک بیرون آورده بودن، و شمعدونیها نگاه کردم. لبخندی شدم و با آب خیلی سرد صورتم رو شستم. بعدش انگار چند قدمی از اون سیاهی فاصله گرفتم، و رو بهش گفتم هنوز نه.
حالا آهنگی که دیشب برای راض فرستادم و ازش خواستم روزش رو باهاش شروع کنه رو با صدای بلند پلی کردم، میخوام یه صبحونهی خوب درست کنم، تو کشوی پارچهها رو بگردم و گل گلیترینشون رو بردارم تا خانوم خیاط یه لباس بهاریِ زیبا برام بدوزه، و بعد درس و مشق رو از سر بگیرم. همراه با بچههای دمپایی که دوباره همدیگه رو پیدا کردیم و کنار هم قدمهای مورچهای برمیداریم.
بریم امروزمون رو بسازیم؟
«بمیرید پیش از آنکه مرده شوید.» حدیث نبوی است. فرمایشی است که مخصوص عرفا صادر شده؛ پیش از آنکه مرگ برسد قالب تهی کنید، از حُبّ دنیا بمیرید و رهایش کنید. هیچ دلم نمیخواست عارف بودم و پیش از مرگ میمردم. همین دنیای دون را متأسفانه بیشتر از ملکوت عالم علوی میپسندم. عاشق بیعار این “عجوزهٔ هزار دامادم”. با وجود مرگومیر عزیزان، با وجود هزار محنت ناسزاوارِ این مادرِ بیوفا، اتفاق میافتد که حس کنم انگار از من خوشبختتر کسی نیست. تو که میدانی چقدر الکی خوش، یا به عقیدۀ تو ابلهم.
• در سوگ و عشق یاران | شاهرخ مسکوب
امروز تونستم کمی به اینترنت بینالملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که میدونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خندیدم. و بیش از پیش دلم برای خودمون سوخت. و برای همهی اونهایی که به نوعی درگیر آتیش جنگ شدن و دارن آسیب میبینن.
حالا موسیقیهای خوبی که این روزها میشنوم رو پلی کردم، سعی میکنم به تصویری که تو ذهنم میسازن فکر کنم، و همزمان حاضر میشم تا برم خونهی خاله نازی. اونجا نجاتدهنده است. تو همهی این چند وقت ما رو کنار هم نگه داشته، و باعث شده چند ساعتی رو از هیاهوی اون بیرون دور باشیم.
حالا که دارم مینویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقهام قدم میزنم. دو سمت خیابون پر از درختهای کاج، نارنج و گلهای خوشبوئه. میتونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دلانگیزی رو میکشی توی ریههات؟ از تقریباً یک هفتهی دیگه بوی گلهای محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و بهبه :»
به این فکر میکردم که امروز اولین روزیه که بعد از مدتها انگار دارم زندگیش میکنم. از دی ماه به اینور نمیفهمیدم روزها چطور میگذرن، به صورت کامل متوقف شده بودم و درس و کار و زندگی از یادم رفته بود. ولی این شنبه؟ بدون اینکه بدونم شبیه یه شروعه. با صدای پرندههای پشت پنجرهی اتاقم از خواب بیدار شدم. بعد از صبحونه رفتم پشت میزم. گلهای روی میز بوی خوبی داشتن. یه مجموعه تست کمبریج زدم و از دیدن نمرهام متعجب شدم. هفت و نیم! فکر میکردم این سه ماه دوری باعث شده باشه خیلی افت کرده باشم، اما مثل اینکه اینطور نیست. کتلت درست کردم. از باغچهی توی حیاط اولین نعناهای خوشبوی امسال رو چیدم. موسیقی خوب شنیدم، یه کم دیگه درس خوندم. و با راه رفتنی شبیه به رقص تو خونه چرخیدم. چشمهام رو اون مدلی که آلبالو بهم یاد داده آرایش کردم و رفتم باشگاه. حتی تمرینها هم یه طور دیگه بهم چسبید. حالا جلوی خونهام و منظرهای که دارم میبینم یه جون اضافه بهم میده. عکسش رو به همین نوشته لینک کردم. (کلیک) ولی شما صدای پرندهها و یه نسیم دلانگیز هم بهش اضافه کنید.
بریم ادامهی امروز رو هم زندگی کنیم؟
این روزها بیش از هر وقت دیگهای دوست دارم لحظهها رو ثبت کنم. سالها قبل مستطیل سفید و دوستداشتنی بلاگفا ثبت کردن رو ممکن میکرد، بعد از اون یک کانال کوچولوی تلگرامی، و حالا شاید اینجا. نمیدونم کسی از بچههای بلاگفا اینجا هست یا نه، من با همون اسم و آدرسِ سرزمین بلاگفا مینویسم. شاید روزی نشونهای از یکیتون تو این سرزمین تازه هم پیدا شد.