از حموم اومدم بیرون، نتم رو روشن کردم، و پیامی دریافت کردم که تمام حال خوب امروزم رو با خودش برد. خیلی خسته‌ام دیگه. احساس می‌کنم هر چقدر تلاش می‌کنم، به جایی نمی‌رسه. از دی ماه و با اولین قطعی اینترنت، کار شل و ول شد. با جنگ هم که شرکت‌مون کامل از هم پاشید و کارم رو به صورت کامل از دست دادم. این بین مونده بود همون چند نفری که یا مشاوره می‌گرفتن و یا کوچینگ، که اینا هم یواش یواش به صفر میل کردن. پیامی که امشب گرفتم هم نور علی نور بود. در حال حاضر هیچ چراغ روشنی نمی‌بینم، و نمی‌دونم می‌خوام هزینه‌هام رو چطور مدیریت کنم، وقتی هیچ ورودی‌ای نیست.

وقتی می‌بینم این همه سال درس خوندم، این همه جاهای مختلف کار کردم و سعی کردم تو چیزی که خیلی دوستش دارم حرفه‌ای بشم، و حالا نمی‌تونم حتی از اون چیزی که یاد گرفتم استفاده کنم، قلبم درد می‌گیره. 

اینکه برسم به جایی که مجبور بشم کاری رو انجام بدم که به هیچ‌کدوم از چیزهایی که توشون مهارت دارم نیازی نداره، برام دردناکه.

خیلی غمگینم. مامان میگه کار عار نیست، و من این حرف رو قبول دارم. اگر کار رو عار می‌دونستم، هیچ‌وقت اولین درآمدم از فروشندگی نبود. ولی الآن اوضاع فرق می‌کنه. اون روزها خیلی کوچولو بودم و اول راه. داشتم می‌گشتم ببینم چی رو دوست دارم، چی رو دوست ندارم، و یواش یواش یه سری مهارت‌ها کسب می‌کردم که به درد آینده بخوره. و مسیر حرفه‌ایم رفت به سمتی که به آدم‌ها کمک کنم. حالا چطور همه‌ی چیزهایی که تو این سال‌ها جمع کردم رو بذارم کنار و برم سراغ کاری که یک بچه‌ی ده ساله هم می‌تونه انجامش بده؟ نمی‌دونم چقدر مسئله‌ای که ازش صحبت می‌کنم واضحه، ولی غمگینم و امیدوارم دلیلش مشخص باشه.