صبحِ بعد از طوفان
نشستم میونِ بازار شامِ اتاقم و میدونم قبل از هر چیزی باید این آشفته بازار رو جمع و جور کنم. بعدش یه حساب و کتاب اساسی انجام بدم و تصمیمی که باید رو بگیرم. به مربی باشگاه پیام بدم که بهم برنامهی تمرین جدید بده. کلیتِ برنامهی درس خوندنِ اردیبهشت رو دربیارم. این دل رو هم یک دله کنم و پروندهی یه چیزی رو ببندم.
امروز تولد فافا، این یار روزهای کودکی هم هست. فکر کردن بهش باعث میشه لبخند بزنم. صبح زود بهش پیام دادم، و دو روز پیش هم براش کیک درست کردم و شمعش رو زودتر فوت کرد، اما اگر بتونم امروز هم میرم و یه سر میبینمش.
