تکههایی از چهارشنبه
زل زده بودم به عقربههای ساعت تا بگذرن و برسیم به ساعت ۹. درحالی که تو دلم آرزو میکردم پارتنر اسپیکینگم نرسه و جلسه امشب لغو بشه. برای جلسهی امشب هم کاملاً آماده بودم و دو ساعتی رو تمرین کرده بودم. اما؟ دلم حرف زدن نمیخواست که نمیخواست. ساعت شد ۹ و خبری نشد. و حالا کاملاً سرخوش ولو شدم کف اتاقم و Kensington گوش میکنم.
اون سه هفتهی جهنمیای که ازش نوشته بودم از جمعه شروع میشه و امروز دوباره یه بخش بزرگی از وجودم میخواست بزنه زیرش. ولی بهش گوش نکردم و حتی تایم هم ست کردم برا جلسهها. هر شب، ساعت هشت.
امروز چهارمین روز از چالش حفظ عضله و چربیسوزیای بود که مربیِ باشگاه راه انداخته. تا اینجا موفق بودم و نزدم زیر چیزی. هرچند امشب که نکو داشت شام میخورد و دیدم داره اون سس گاردن لعنتی رو میریزه روی غذای فوقالعاده خوشمزهاش، دلم میخواست بگم گور بالای رژیم غذاییم و از اون بشقاب بخورم. اما برای خودم یه لیوان چایی ریختم و رفتم تو اتاقم. خلاصه که خوشالم از اون وسوسه جون سالم به در بردم.
کتابی که از آقای مسکوب دستم بود امروز تموم شد. «در سوگ و عشق یاران». نوشتههایی در سوگ دوستانِ از دست رفته. چقدر قلم آقای مسکوب گیراست. این کتاب دومین چیزی بود که ازشون خوندم، و مشتاقم سومی رو شروع کنم. اما هنوز تصمیم نگرفتم کتاب بعدیای که دست میگیرم چی باشه.
راستی آقای پستچی هم بستهام رو آورد. وقتی داشتم لباسم رو امتحان میکردم، رنگ شلوارش من رو یاد کبوتر انداخت. اون روز هم یه لباس نو خریده بودم و وقتی به عادتِ همیشه پوشیده بودم و جلوی آینه قر میدادم، بهم گفت «چقدر شبیه یه لیمو شدی». و من خندیدم و بهم گفت «دارم جدی میگم، مثل یه لیمو خوشرنگ و روشنی». امروز هم تو آینه خودم رو نگاه کردم، لبخند زدم و گفتم «الآنم مثل یه لیمو خوشرنگ و روشنم». ولی چقدر دلم برای کبوتر و گفتگوهایی که داشتیم تنگ شده. بذار برم بهش پیام بدم و برگردم.
خب بهش پیام دادم :)))
چند شب پیش فافا پرسیده بود که انیمیشن Goat رو دیدی؟ بهش گفته بودم نه. چک کردم و دیدم تو لیست اسکار ۲۰۲۶ ئه. امروز تیکه تیکه دیدمش. راستش رو بخوام بگم خورد توی ذوقم. نمیدونم چرا اکثر انیمیشنهای آمریکایی این مدلیان! همهشون یه سری شعار یکسان رو با شکلهای گوناگون میخوان به آدم القا کنن؛ خودت رو دوست داشته باش، تو توانمندی، تو میتونی فقط اگر خودت بخوای، رویاهای بزرگ داشته باش و... . بابا بسه دیگه، نمیگم این شعارها چیزهای بدیان، اما واقعاً تکرار کردنشون دیگه زیادی مصنوعی شده. اصن یه کم خلاقیت رو از فرانسویها یاد بگیرید. یه بار بشینید و با دقت I Lost My Body یا Ernest & Celestine یا حتی همین Even Mice Belong in Heaven رو ببینید، خلاقیت رو درک کنید و بعد برید انیمیشن بسازید :/
نیاز دارم یه تغییر تو روتینم بدم و هنوز نمیدونم چی. اما حس پخش و پلا بودن بهم میده و این رو دوست ندارم. شاید فردا بردمش زیر ذرهبین تا ایراد اصلی رو بیرون بکشم.
دلم برای دوستان گرمابه و گلستان تنگ شده. و از فکر به اینکه این اردیبهشت ممکنه نیان اینجا، غمگین میشم.
