بعد میریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون
بخشی از افکار پراکندهی مغزم؛
۱. من بندهی نشونههام. امشب توی اون لحظهای که داشتم با خودم دو دوتا چهارتا میکردم که اون حرف رو بزنم و درخواستم رو بگم یا نه، یکی از بچههای دمپایی خیلی بیمقدمه یه جمله تو گروه فرستاد و رفت. نوشته بود «بعضی از جنگها بیارزشه، بباز بیا بیرون». چند لحظه به اون کلمهها نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم درخواستم رو بگم و بازندهی جنگی باشم که درنهایت قرار نیست برام منفعتی داشته باشه.
۲. حالا تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و به فرداهایی فکر میکنم که امشب با آلبالو درموردشون صحبت میکردیم. فرداهایی که اگر کنار هم بودیم، یه نقطهی روشن درش پیدا میکردیم. ولی حالا که دوریم؟ تا مدت طولانیای شبیه به سیاهیِ شبه.
۳. سال قبل این موقع ذوق کنسرت بمرانی رو داشتیم. به چندماه بعدش فکر میکردیم و تصمیماتی که هر سهتامون باید تو اون بازه میگرفتیم. خوشحال بودیم که کنار همدیگهایم و از پس هررررر چیزی میتونیم بربیایم.
۴. یه ویدیو دارم از شبی که کنسرت تموم شده بود، روی صندلیهای یکی از فستفودیهای سیتیسنتر نشستیم، با خنده و چشمهایی که از خوشی برق میزنه به دوربین نگاه میکنیم و میگیم فررودینِ سختی بود، اما حالا با لبخند داریم میریم به استقبال اردیبهشت. بعدش پپرونی میخونیم و آلبالو تأکید میکنه که اینطوری بخونیمش: «بعد میریم پپرونی، شاد و خندون، اما نه دلخون»
دلم میخواست آخرِ این فروردین هم کنار هم باشیم، دوباره چشمهامون رو بدوزیم به دوربینی که لحظهها رو ثبت میکنه، و بگیم «فروردین سختی بود، اما حالا با لبخند داریم میریم به استقبال اردیبهشت». و بعد پپرونی رو مدل آلبالو بخونیم.
۵. تا ابد لعنت به دوریهای اجباری.
