روز زیباییه. از همون لحظه‌ای که چشمام رو باز کردم حسش میکنم. صبح زود زدم بیرون و یه کم پیاده‌روی کردم. نوبت لیزر داشتم و رفتم مطب دکتر. خیلی از اپراتور لیزر خوشم میاد. یه خانم به شدت مهربون و خوش صحبته که در کمال تعجب میتونم راحت باهاش صحبت کنم. شاید از اینجا میاد که حس بدی بهم نمیده و فکر نمیکنم مثل اکثر آدم‌های این دور و بر فضول باشه. خلاصه حرف زدیم و نفهمیدم زمان چطور گذشت. آزمایش مامان رو به دکتر نشون دادم و خداروشکر همه‌چیز خوب بود. تو مسیر برگشت یه سر زدم به کتابخونه. خانم کتابدار مهربون رو که می‌بینم همیشه یکی دو درجه حالم بهتر میشه. یه کتاب برای مامان گرفتم و اومدم بیرون. یهو رو به روم رو نگاه کردم و یه عالمه غنچه‌ی گل محمدی دیدم. این روزها هرجای شهر رو که نگاه میکنی، خیلی رندوم یه عالمه گل میبینی که جلوی مغازه‌‌هاست. گوشیم رو درآوردم و یه عکس ازشون گرفتم. به مسیرم ادامه دادم و چندتا بچه‌ی بامزه دیدم که میخندیدن و یهو گفتن سلاااااااام. منم همونطوری جوابشون رو دادم. فسقلی‌ها. و برگشتم خونه. با مامان چایی خوردیم. متوجه شدم کورسرا و یودمی در دسترس قرار گرفتن. جفت اکانت‌هام رو آوردم بالا و حالا لبخندی‌ام که به کورس‌های عزیزم برگشتم. 
میدونم سخته. اما میخوام غر زدن رو حتی در خلوت خودم بذارم کنار. چی داره جز بیشتر و بیشتر تو غم فرو رفتن؟ شرایط مزخرفه، ابهام زیاده، ولی هرچقدر هم که بخوام برا خودم تکرارشون کنم، ابرهای خاکستری تو مغزم بیشتر و بیشتر میشن. پس با همین چیزهایی که دارم جلو میرم و یه راهی پیدا میکنم. این رو نباید یادم بره که یه ایرانی‌ام. و از روزی که چشم‌هام رو به روی زندگی باز کردم با محدودیت رو به رو بودم. اما یاد گرفتم بگردم دنبال راه‌های در رو. پس مهارتش رو دارم. درواقع همه داریم. فقط باید موشکافانه‌تر نگاه کرد. شاید روزی یه چیزی پیدا شد. حتی توی این روزهای ترسناک، سرد و تاریک. آره خلاصه، بریم سراغ ادامه‌ی روز که زندگی منتظر من و ما نمی‌مونه.