بهم پیام داده و از روش جدیدی که برای خوندن مقاله پیدا کرده میگه. با جزئیات توضیح داده که از هر ابزار AI چطور استفاده می‌کنه و چقدر کارش راحت‌تر شده. تمام مدت به کلماتش خیره شدم بودم و به این فکر می‌کردم که چقدررر دلم لک زده برای این مدلی ته و توی یه چیزی رو درآوردن، برای شیرجه زدن تو دل هر ابزار جدیدی که اومده، سر و کله زدن باهاش، و امتحان روش‌های جدیدتر برای خوندن مقالات، دسته‌بندی کردن‌شون و.... . اون توضیح می‌داد، ذوق داشت، و حقیقتش رو بخوام بگم، یه کمی از وجودم درد گرفت که نمی‌تونم عین اون تجربه‌ها رو داشته باشم. که نمی‌تونم ساعت‌ها آزادانه بگردم دنبال مقاله‌های جدید، بین مفاهیم ارتباط پیدا کنم و برسم به چیزهای جدیدی که تا قبلش ازشون خبر نداشتم. من دیوونه‌ی اون مسیر سبز پژوهشم. دیوونه‌ی هر چیزی که بهش مربوطه. و حالا چند وقته نمی‌تونم اونجوری که باید تجربه‌اش کنم؟ 

یه روزی به یه دوست می‌گفتم که دلم می‌خواد یه اتاقی بهم بدن با اینترنت خوب و بدون اعصاب خوردی، همراه با دسترسی به فلان ابزار و بهمان ابزار، و بهم بگن تا هر چقدرررررر که دوست داشتی بشین این‌جا و پژوهش کن. اون موقع می‌خندید و می‌گفت خب اینکه چیز سختی نیست، این مقطع رو تموم کنی، می‌تونی برا مقطع بعد بری یه جایی که بهت همچین امکانی رو بدن. بعد از یه نفری می‌گفت که همون سال یه پذیرش خفن گرفته بود تو یکی از اون دانشگاه‌هایی که جفتمون دوستش داشتیم؛ و امکاناتی که در اختیارش گذاشته بودن و به مراتب بیشتر از چیزی بود که من ازش صحبت کرده بودم. بعد گفته بود که تو نفر بعدی‌ای و میری همچین جایی، مطمئن باش. 

اون دوست خیلی زودتر از من رفت یه جایی دورتر از این جغرافیا، و حالا داره همین تصویری که اون روز ازش می‌گفتم رو زندگی می‌کنه. کی نوبت من می‌رسه؟ نمی‌دونم. ولی به قول غزل، تو هیچوقت نمی‌دونی زندگی تو بقچه‌اش چیا برات گذاشته. باید صبر کنی و ببینی.