امروز قراره خونه باشم و ناهار درست کنم، از پنج صبح که چشمام رو باز کردم دلم با خونه موندن نیست. اصن انگار دیگه هوای خنک خونه و صدای پرنده‌های این‌جا به چشمم نیاد. وااااقعاً دلم می‌خواد برم باغ. انگار تازه دارم می‌فهمم چرا بابا اینقدر اون‌جا رو دوست داره‌. لعنتی انگار جادو داشته باشه.