از امروز
حالا که دارم مینویسم تو خیابونهای شهر قدم میزنم. ساوندترکهای یکی از انیمههای موردعلاقهام تو گوشهام پخش میشه، و هوا یه جور دلچسبی خنکه. میرم محل کار خواهرم تا بعدش طبق قولی که بهش دادم بریم خرید.
روز کسلکنندهای بود. صبح با آلبالو تلفنی صحبت کردیم، و هر دو متعجب بودیم از حجم اتفاقات نه چندان خوبی که داره میافته. بعدش ناهار درست کردم. سایتها رو زیر و رو کردم برای خرید ووچر تافل و هیچی جلو نرفت. سایت ETS در دسترس نبود و مجبور شدم به اون دوستم که هنده بگم تا تاریخها رو برام چک کنه. اون وسط یه جلسه رفتم. دستم رو سوزوندم. با خاله نازی صحبت کردم و گفت زنگ زدم بهت یه خبر خوشحالی بدم، و گفت که حالا با عصا راه میره. انگار دنیا رو اون لحظه بهم دادن. عزیزدل من رسید به جایی که حالا میتونه ویلچر رو بذاره کنار. آخیش.
ناهار مامان اینا رو آماده کردم و دایی بزرگه اومد برد. یه کوچولو بعد از ناهار دراز کشیدم و همونجا خوابم برد یکی دو ساعت، و با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. خاله میم بود و میخواست خبر بده که گلابها آماده است. بعدش یه کم به خونه رسیدم و وقتی همهجا مرتب شد برگشتم سراغ اتاقم. نشستم میونِ اون بازار شام و اول لاکهام رو پاک کردم، به ناخنهام یه سر و سامون اساسی دادم. پروژهی خوشگلاسیزیون رو انجام دادم. بینش یه کم The Pitt دیدم، کار یکی از بچههام رو راه انداختم و بهش قول دادم یه دور یه پسیج کامل ریدینگ آیلتس رو جواب بدم و مرحله به مرحله بهش نشون بدم باید چیکار کنه. البته که اول باید بگردم دنبال یه پلتفرم رایگان که بذاره شیر اسکرین کنم. با اون دوستم که هنده صحبت کردم. این بچه هوم سیک شده و روزهای سختی رو میگذرونه. بعدش رفتم یه حموم نیمچه مامانبزرگی، سریع موهام رو خشک کردم، لباس پوشیدم و زدم بیرون.
ببینم اگر یه بادی به کلهام بخوره این بیحوصلگی از بین میره یا نه.
