وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه می‌کنم. نمی‌دونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیام‌هاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمه‌ها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنی‌ای که داشتیم تو مغزم پلی میشه. حرف‌هایی زد که از یه جا به بعد برام شکل شوخی نداشتن و حس می‌کردم تمام عصبانی بودنش رو داره بروز میده. شاید اون شب یه چیزی شکست و اون گسل رو عمیق‌تر کرد. نمی‌دونم. فقط این رو می‌دونم که تو این پنجاه و چند دقیقه‌ای که تا جلسه‌ی بعدی مونده، دلم می‌خواد برم تو آشپزخونه، موسیقیِ خوب پلی کنم، یه کیک سیب و دارچین، یا شاید هم کیک پرتقال درست کنم و به کلماتِ پیامش و اون نوتیف احمقانه فکر نکنم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست، برای این یکی هم یه کاری انجام میدم و از این حجمِ سنگین رها میشم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست.