از این ساعت‌های شب که دیگه همه‌جا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوش‌هام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگ‌های موردعلاقه‌ام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبه‌ی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد می‌گیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ چسبوندم و به اندازه‌ی تعداد سکشن‌های کتابی که برای رایتینگ دارم، و تعداد ویدیوهای کورس UI Design دایره کشیدم. هر روزی که یکیش رو جلو می‌برم، یه دایره رنگ می‌کنم و دیدنش بهم حس پیشرفت میده. یه جورایی هم انگیزه می‌گیرم که ادامه بدم :» 

به سختی، و با سلام و صلوات تونستم یه کم سرچ بزنم درمورد چیزی که تو سرمه و دلم می‌خواد دو سال ذره ذره روش وقت بذارم. نتیجه‌اش رو به یارین گفتم و دوباره مغزم بازتر شد. می‌خوام تا وقتی که ابهام‌های فعلی کمرنگ‌تر بشن، ذره ذره بازش کنم و وقتی فهمیدم با چی طرفم، برنامه‌ی شروعش رو بنویسم. حس بامزه‌ای داره. 

امشب برای اولین بار با فرفری رفتیم ویدیوکال. لایو دیدنش باحال بود و متفاوت. درمورد یه چیزی صحبت کردیم و تا آخر هفته وقت داریم یه چیزهایی رو آماده کنیم. همه‌چیز تیریه در تاریکی. شاید شد و این تیر خورد جایی که باید. به هر حال از ما حرکت :)))

جلسه اسپیکینگم عالی بود امشب. عالی. بعد از یه مدت طولانی اون شوق به صحبت و تعریف کردن به من برگشته بود انگار. 

حالا می‌خوام ادامه‌ی فیلمم رو ببینم، تو دنیای باب دیلن غرق بشم، موسیقیِ خوب بشنوم و بخشی از زندگیش رو مرور کنم. بعدش هم که قطار سرزمینِ خیال از راه می‌رسه، و می‌ریم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. یعنی امشب اونجا چه خبره؟