امروز واقعاً روز مناسبی برای زندگی نبود. اگه بگم به زور خودم رو کشوندم تا این ساعت، اغراق نکردم. حالا گشادترین لباس‌های ممکن رو پوشیدم، تو تاریکیِ اتاقم دراز کشیدم و جهت نشنیدنِ صداهایِ اون بیرون، شب‌زده‌ی ابی رو گوش می‌کنم. این آهنگ من رو یاد یه آدمی می‌ندازه که تو گذشته‌ها موند، اما خاطره‌ی خودش رو به سمتِ آینده فرستاد. می‌دونم هزار بار گفتمش، اما این خیلی جالبه که با شنیدنِ یه آهنگ یا صدا، چشیدنِ یه غذا، عبور از یه مکان، دیدنِ یه فیلم، خوندنِ یه شعر، و... یاد و خاطره‌ی یه آدم برامون زنده میشه. ابی می‌خونه و همراهش زمزمه می‌کنم: 

کنار ما باش که محزون به انتظار بهاریم

کنار ما باش که با هم خورشیدُ بیرون بیاریم

و به این فکر می‌کنم که چقدر این کلمات شبیه به حال و هوای این روزهای ماست. اینطور نیست؟