واقعاً عنوان گذاشتن گاهی برام سخته، مثل الآن
۱. بعد از یه هفته رفتم باشگاه. و چیزی که برام بامزه بود بچههایی بودن که میومدن و میگفتن تو چرا هفته قبل نبودی؟ در حالی که من خیلی اهل حرف زدن و گرم گرفتن با آدما نیستم، و تو باشگاه تقریباً با سه نفر سلام و احوالپرسی دارم :))) خلاصه که جالبه وقتی میبینی یه آدمایی حواسشون جمع بوده. رفتم رو ترازو و همونطور که فکر میکردم کاهش وزن داشتم، هر چند نیازه برم آنالیز و ببینم در چهار ماه گذشته داشتم چیکار میکردم. احتمالاً شنبه با دوست باشگاهیِ اصلیم _بذارید اسمش رو بذارم خانم گرین_ میریم. ولی بذارید بگم تا ابد دروووود بر باشگاه و فعالیتهای بدنی. از همین الآن خوشحالم که فردا و پس فردا هم میرم.
۲. فعالیت مفید بعدیم؟ جلسه اسپیکینگ امشب! یعنی مردم و زنده شدم تا رفتم و حرف زدیم. اولش که این سووووووپر اپلیکیشن بله بازی درآورد و صداهای ما رباتی میشد، درنهایت موفق شدیم تلفنی جلو ببریمش و تیک اینم بزنیم. به این یکی پارتنر اسپیکینگم گفتم که زبان رو چیکارش کردم، و گفت بیا همچنان با هم تمرین کنیم، فقط سوالات تافل رو هم اضافه میکنیم. و من به این فکر کردم که چقدر شبیه اولین روزهاییه که تازه با هم تمرین میکردیم. امیدوارم یه روزی این بچه پررو بودنمون و پافشاری روی یه سری از خواستهها با وجود همهی سخت بودنش، ما رو برسونه به جایی که باید.
۳. میدونید بچهها جون؟ گاهی خیلی میترسم و دوباره سیاهیها میان. ولی یه چیزی درونم هست که بعد از این همه سال هنوز اسمش رو هم نمیدونم. اما وقتی خودی نشون میده، تمام سیاهیها میرن کنار. شبیه به یه جوونهی ضعیف و کوچولوئه که تازه سر از خاک بیرون آورده و میخواد یه کم نور بهش برسونم، و کمک کنم یواش یواش قوی بشه و قد بکشه. این همهی اون چیزیه که نگهم میداره، که خوشبینم میکنه، که بهم میگه درست میشه و فقط یه کمی صبر کن. گمونم به سر از خاک بیرون آوردنش احتیاج دارم.
