جمعه
۱. گاهی آدم فقط نیاز به یه هُل داره تا یه کارهایی که مدتها موندن رو تموم کنه. درمورد مقاله هم همینطور بود. امروز نسخه ادیت شده رو ایمیل کردم برا استاد. امیدوارم دوباره دو ماه طول نکشه جوابم رو بده! پلن درس خوندن بچههام رو تغییر دادم و همه رو ملزم کردم به فرستادن گزارشهای روزانه که کمی تغییر میکنه با روال قبل. واقعاً از ته قلبم دعا میکنم این فسقلیها از بلاتکلیفی دربیان.
۲. از فردا کلاسهام شروع میشن و شنبه، یکشنبه، سهشنبه و چهارشنبهها رو درگیرم باهاشون. چون ساعتهاشون با تایم باشگاه تداخل داره، باشگاه رو باید یه کاری بکنم. فردا چک میکنم ببینم تایمهای صبح روز هنوز داریم یا نه، اگر باشن که خوبه، نباشن هم دیگه مجبورم روزها رو کمتر و تمرین رو محدودتر کنم.
۳. اون دانشجوی دکتری به جای اینکه روال کامل کار رو توضیح بده، ازم انتظار داره برم و ویسهای پادکستطور استادش رو بشنوم. و چون هیچجا به خاطر حجم بالاشون ارسال نمیشن، میخواد مجبورم کنه روبیکا رو نصب کنم! امروز بهش گفتم من دیگه تو هیچ اپ داخلیای نمیام. هنوز سین نزده و منم حوصله ندارم پیگیرش باشم. به هر حال کار من نیست که زمین مونده.
۴. دوباره آخرهای اردیبهشت شد و ما تا اواسط پاییز دراماهای فامیل مادری، و جنگ جهانی سوم بر سر آب رو شاهد خواهیم بود. سالها قبل که مامان طلا هنوز پیشمون بود، همهی نوهها جمع میشدیم خونهاش، از دراماها میگفتیم و میخندیدیم. اون موقع برامون بامزه بود که سر چیزهای مسخره یهو دعوا میکنن. ولی الآن؟ بامزه نیست. فقط مایهی تأسفه که آدمهای گنده یه بار نمیشینن سر یه میز تا سنگهاشون رو وا بکنن.
۵. این غم عصر جمعه داره میاد سراغم و باید بزنم بیرون و برم یه وری.
