امشب فافا داشت بخشی از فیلم عروسیِ اون داییِ مامان که خیلی دوستش دارم رو بهم نشون می‌داد. از همین‌جا تا کهکشونِ بغلی لبخند داشتم که یهو دوربین رفت روی مامان طلا که داشت می‌خندید و می‌رقصید به چه قشنگی. چنان دلتنگی‌ای تو قلبم احساس کردم که لبخندم رفت. چقدر دلم برای تو تنگ شده. چقدر دلم تنگ شده برای دوشنبه‌هایی که از صبح میومدم خونه‌ی تو تا شب. برای اون یک ماهی که هر روز و شبم پیشِ تو گذشت. برای شنیدن صدای آواز خوندنت، برای وقتی که صدام می‌کردی، برای وقتی که می‌خواستی یواشکی و دور از چشم بقیه بهت خوراکی‌ای رو بدم که دکتر منبع کرده بود، برای وقتایی که چرت می‌زدی و دست‌های تپلی و قشنگت رو تو همدیگه گره می‌زدی، برای لباس‌های گل گلی‌ای که می‌پوشیدی، برای واسونک خوندن و دست زدنت، برای خاطره تعریف کردنت، برای قصه‌‌هات، برای غذاهای خوشمزه‌ات، برای شنیدن صدای خنده‌ات، برای نوع نگاه کردنت. 

دلم برای تمام جزئیات مربوط به تو تنگ شده، و نمی‌دونم امروز چند بار گفتم ای کاش هنوز بودی، ای کاش هنوز چراغ خونه‌ات روشن بود، ای کاش هنوز می‌شد بهت زنگ زد، هنوز می‌شد از همه قهر کرد و اومد پیشت، ای کاش تو بودی و می‌شدی پناه ما تو این روزها. تو بودی و اینجا هنوز همه با همدیگه خوب بودن. تو چرا انقدر زود رفتی مامان طلا؟ تو چرا انقدر زود رفتی؟ دلم برات تنگ شده عزیز نرمالویِ من.