از خونه‌ی خاله برمی‌گردم. لبخندی‌ام. علی عظیمی می‌خونه «دیگه تنهایی بسه، دیگه تنهایی بسه». و به فردایی فکر می‌کنم که ممکنه از اون چهارشنبه‌های جادویی باشه. از خیلی قبل‌تر از جنگ قبلی دیگه جلسه اسپیکینگی نداشتم. امروز پارتنر اسپیکینگم پیام داد و هماهنگ کردیم و فردا شب اولین جلسه‌مونه. یه جورایی براش ذوق دارم. به دوست باشگاهیم هم گفتم که فردا میام و با هم بریم. از من بیشتر ذوق داشت که تنها نیست. چهارشنبه‌های باشگاه رو دوست دارم، خلوت‌تر از همیشه است و فقط آدم‌هایی رو می‌بینی که حس خوبی دارن، سرشون تو کار خودشونه و لبخندهاشون واقعیه. 

دانش‌آموزهام رو چک کردم و متوجه شدم یکی‌شون این هفته رو خیلی خوب پیش نبرده. تیر آیلتس داره و یه روز هم براش یه روزه. بهش گفتم که فردا رو با هم درس می‌خونیم و می‌ترکونیم. و همه‌ی اینا یعنی فردا واقعنی می‌تونه یه چهارشنبه‌ی جادویی باشه. میام و ازش می‌نویسم. 

خوشم میاد از نوشتن برنامه‌هایی که می‌خوای روز بعد داشته باشی. تو چهارشنبه‌ی شما چه خبر خواهد بود؟