یه روز ثریا اینو گذاشته بود تو کانال تلگرامش، و از همون موقع سیو دارمش و گاهی رندوم تو یه موقعیتهایی پلی میشه که انگار بهش نیاز دارم. تمام دیشب تا صبح رو تو یه حالت عجیب بودم و از همهچیز میترسیدم. طبق عادت رفتم سراغ فولدر موسیقی، شافل رو زدم که یه چیز رندوم پلی بشه و ببینم آهنگها میخوان چی بهم بگن. یه جورایی مثل فال موسیقی گرفتنه :)))) و یهو این پلی شد. پسرخاله میگفت:
نترس نترس، نترس بچه جون
برو، برو، بازم به میدون
و من انگار دلم قرص میشد و به خودم میگفتم تا تهش رو برو. نترس و تا آخر این راه رو برو دختر جون.
دیشب که داشتم کارهای خونه رو تموم میکردم، آخرین اپیزودِ «تهران؛ فصل پیادهرویهای طولانی» رو شنیدم. چه پایانِ زیبایی داشت. تمام مدت لبخند داشتم. بعدش بین باقی کارهای مهام میقانی چشمم افتاد به یه داستانِ دیگه به اسمِ «لالهزار _ پولونیا». پولونیا اسم یه رستوران قدیمی تو خیابون لالهزار تهرانه که لهستانیها زمان جنگ جهانیِ دوم توش کار میکردن. سرچ زدم و یه سری از عکسهاش رو دیدم. جالب به نظر میرسید. و این داستانی که میخوام این چند وقت رو درگیرش باشم هم احتمالاً همینقدر جذابه.
بریم ببینیم آقای میقانی این بار چه فضایی خلق میکنه.
فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیادهرویهای طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمیخوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدمهای مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی میگذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همهچیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین مسیرهای پیادهرویای که توی این داستان گفته میشه بگذرم.
تا به حال حتی اسم نویسندهاش رو هم نشنیده بودم. مهام میقانی. شنیدنِ پیادهرویِ اولش یه کم برام عجیب بود. حالا که با قلمش آشنا شدم، یه جورایی ازش خوشم میاد. یه چیزهایی رو خیلیییی خوب به تصویر میکشه. انگار یهو کشیده میشی تو سیاهیِ یک زندگی، و در یک لحظه باریکهی نور رو میبینی.