حالا که دارم می‌نویسم تو مسیر برگشت از باشگاهم. هوا بوسیدنیه و تو خیابون موردعلاقه‌ام قدم می‌زنم. دو سمت خیابون پر از درخت‌های کاج، نارنج و گل‌های خوشبوئه. می‌تونی تصور کنی که تو این فصل چه هوای دل‌انگیزی رو می‌کشی توی ریه‌هات؟ از تقریباً یک هفته‌ی دیگه بوی گل‌های محمدی هم به این ترکیب اضافه میشه. و به‌به :»

به این فکر می‌کردم که امروز اولین روزیه که بعد از مدت‌ها انگار دارم زندگیش می‌کنم. از دی ماه به اینور نمی‌فهمیدم روزها چطور می‌گذرن، به صورت کامل متوقف شده بودم و درس و کار و زندگی از یادم رفته بود. ولی این شنبه؟ بدون اینکه بدونم شبیه یه شروعه. با صدای پرنده‌های پشت پنجره‌ی اتاقم از خواب بیدار شدم. بعد از صبحونه رفتم پشت میزم. گل‌های روی میز بوی خوبی داشتن. یه مجموعه تست کمبریج زدم و از دیدن نمره‌ام متعجب شدم. هفت و نیم! فکر می‌کردم این سه ماه دوری باعث شده باشه خیلی افت کرده باشم، اما مثل اینکه اینطور نیست. کتلت درست کردم. از باغچه‌ی توی حیاط اولین نعناهای خوشبوی امسال رو چیدم. موسیقی خوب شنیدم، یه کم دیگه درس خوندم. و با راه رفتنی شبیه به رقص تو خونه چرخیدم. چشم‌هام رو اون مدلی که آلبالو بهم یاد داده آرایش کردم و رفتم باشگاه. حتی تمرین‌ها هم یه طور دیگه بهم چسبید. حالا جلوی خونه‌ام و منظره‌ای که دارم می‌بینم یه جون اضافه بهم میده. عکسش رو به همین نوشته لینک کردم. (کلیک) ولی شما صدای پرنده‌ها و یه نسیم دل‌انگیز هم بهش اضافه کنید.

بریم ادامه‌ی امروز رو هم زندگی کنیم؟