امروز تونستم کمی به اینترنت بین‌الملل وصل بشم. خبرها رو خوندم. سنگین شدم. دلم برای این سرزمین، و برای خودمون سوخت. سعی کردم چندتا از دوستام رو که می‌دونستم کارهاشون مونده وصل کنم. درنهایت همه قطع شدیم، و فرفری برام نوشت: «عین کسایی بودیم که حین غرق شدن و خفگی، دو ثانیه سرشون رو از آب دراوردن». تلخ خندیدم. و بیش از پیش دلم برای خودمون سوخت. و برای همه‌ی اون‌هایی که به نوعی درگیر آتیش جنگ شدن و دارن آسیب می‌بینن.

حالا موسیقی‌های خوبی که این روزها می‌شنوم رو پلی کردم، سعی می‌کنم به تصویری که تو ذهنم می‌سازن فکر کنم، و همزمان حاضر میشم تا برم خونه‌ی خاله نازی. اون‌جا نجات‌دهنده است. تو همه‌ی این چند وقت ما رو کنار هم نگه داشته، و باعث شده چند ساعتی رو از هیاهوی اون بیرون دور باشیم.