دارم از دشت گل‌ها برمی‌گردم سمت ساختمونِ توی باغ تا کیفم رو بردارم و با عمو اینا برگردم خونه. بقیه تا تاریکیِ کامل هوا می‌مونن و هرچی می‌تونن گل می‌چینن. روز خیلی سختی بود. هیچکدوم از اونایی که قول داده بودن نیومدن. جواب تمام تماس‌های تلفنی نه بود. و سه‌تا از همین افرادی که مونده بودن هم رفتن و گمون نکنم فردا هم پیداشون بشه. اکثر گل‌ها داشتن پرپر می‌شدن و می‌ریختن روی زمین. حدود پنج عصر بود که دوتا از دوستای بابا اومدن. همه ناراحتن. هر کدوم دوتا گونی گرفتن دستشون و شروع کردن به گل چیدن. و اونا هم به هرکس می‌شناختن زنگ زدن. جواب‌ها؟ نه. هیچ نمی‌دونم فردا چی میشه و آیا کسی پیدا میشه که کمک کنه یا نه. فقط این رو می‌دونم که اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه، دو هکتار گل از دست می‌ره. 

تو طول روز که با مامان و بابا صحبت می‌کنم و چهره‌هاشون رو می‌بینم، سعی می‌کنم یه چیزایی بگم که یه کم جو عوض بشه، اما واااااقعاً سخته. امروز یه تیکه با بابایی تنها بودم و شروع کرد به حرف زدن. قربونش برم که سعی داشت نشون بده خیلی به هر چیزی که پیش اومده فکر نمی‌کنه و توکل داره به خدا. ولی من که می‌دونستم تو دلش چه خبره. من که می‌دونستم چطوری تو فکرها غرق شده.

امروز چیزهای دیگه‌ای هم اتفاق افتاد که باعث شد هر بار بیشتر از یه آدم‌هایی بدم بیاد. و بیشتر به این نتیجه برسم که همه بلدن فقط کشاورز جماعت رو با روش‌های مختلف بدوشن. طوریه که همه زحمت‌ها برای کشاورزه، سودش برای یه عده‌ای که حتی نمی‌دونن یه شب بیدار موندن برای آبیاری درخت‌ها چطوریه. 

خسته‌ام. از پنج صبح سر پام. فقط می‌خوام زودتر برسم خونه. جلسه‌ی ساعت هشتم رو برم. یه کم برای اسپیکینگ فردام تمرین کنم. و بخوابم.