اول چندتا عکس:

گلستونِ اول، گلستونِ قشنگ دوم، گلستونِ سوم که خیلی دوستش دارم. 

حالا که دارم می‌نویسم، نشستم تو ماشین بابا و منتظرم بقیه هم بیان تا بریم خونه. همه‌جا ساکت و آرومه و فقط صدای شب میاد. هوا خنکه و یه نسیم دلچسبی هم جریان داره. آسمون زیبا و پر ستاره است. خوشم میاد از نگاه کردن بهش. 

امروز چهارتا کارگر پیدا شد که دوتای اینا فقط نصف روز رو بودن. از اونجایی که یه سری از دیروزی‌ها امروز نیومدن، اومدنِ این چهار نفر تفاوت خاصی ایجاد نکرد. عصر دوباره همون دوستِ بابا اومد برای کمک و در همون حین به هرکسی که می‌شناخت زنگ میزد که کارگر پیدا کنه. فکر کنم دیگه نیاز نیست بگم نتیجه‌ی تماس‌ها چی بودن :))) بگذریم. راستش رو بخوام بگم، دیگه حتی از صدای زنگ گوشی بابا، داداشم، و خودم بدم میاد. از شنیدن صدای آدم‌های پشت تلفن هم همینطور. الآن خیلی خوب می‌دونم وقتی روزهای سخت پیش بیاد، کیا کنار آدمن، و کیا نیستن. ظهر احساس می‌کردم اگر یه کم دیگه بگذره، می‌ترکم. این به اصطلاح عمویِ خودم نذاشت فقط امروز بعدازظهر رو ۲۰ تا کارگر بیان و یه دور کل گل‌ها چیده بشه که حداقل چیزی نریزه روی زمین. تمام بعدازظهر این تو سرم می‌چرخید که اتفاقات این چنینی برای هر کسی ممکنه در طول زندگیش رخ بده، برای اون آدم هم همینطوره و دیر یا زود یه روز سختِ دیگه تو زندگیش پیش میاد. و وقتی پیش اومد، متوجه میشه امروز با این کارهاش چیا رو از دست داد. 

بین این چند نفر جدید دوتا خانمه که هر کدوم یه پسر کوچولو دارن. اسم یکی‌شون سبحانه، و امروز ما کلا داشتیم از دست این فسقلی می‌خندیدیم. حس کردم برای چند دقیقه کمی جو سنگینی که حاکم بود، شکسته شد و این خوب بود.

در کمال تعجب آرومم. دیگه نه به مقدار ضرری که وارد شده و همچنان هم داره میشه فکر می‌کنم، و نه به تمام نگرانی‌هایی که وجود داره. شاید اون ورِ همیشه خوشبینِ وجودمه که داره کار خودش رو انجام میده و می‌خواد بهم بگه تو لحظه‌ای که انتظارش رو نداری، ورق برمی‌گرده. کی می‌دونه؟ 

برسم خونه، دوتا جلسه در پیش دارم. بعد از اونا یه حموم نیمچه مامان‌بزرگی میرم، گشادترین لباس‌هایی که دارم رو می‌پوشم، می‌خرم زیر پتوم، و میرم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. امیدوارم امشب اون‌جا خبرهای خوبی باشه.