روز چهارم
نمیدونم چطوری، اما امروز احساس بهتری داشتم. طبق روالِ این چند روز پنج صبح چشمام رو باز کردم، سریع لباسهای باغ رو پوشیدم و زدیم بیرون. صبحونه رو همون باغ میخوریم و بعد کار رو شروع میکنیم. نمیتونم بگم امروز روال انجام کارها متفاوت بود، یا مثلاً تعداد آدمها زیادتر بود، اتفاقاً خیلی هم درگیری داشتیم با همین کارگرهای فعلی سرِ اینکه درست گلها رو بچینن و دستچین نکنن. متأسفانه اگر یه لحظه حواست نباشه، کل یه ردیفِ گل رو خراب میکنن و تو باید مثل یه خوشهچین پشتشون بری و دوباره کاری کنی. بگذریم. از کل اون گلهایی که تو پنج روز گذشته هیچ چیده نشدن، فقط سهتا ردیف مونده و بعد از چیده شدنِ اینا ممکنه کمی حجم کار کمتر بشه. باز هم به این بستگی داره که فردا چند نفر باشن.
عصر بود که یهو خانم نویسنده بهم زنگ زد و گفت دقیقاً کجای باغی؟ و بله، چند دقیقه بعد سلام سلام گویان اومدن. خانم نویسنده، فافا، و مربیِ باشگاهم. سهتاشون اومدن کمک و تا خود تاریکیِ هوا موندن. کلی حرف زدیم و خندیدیم. مربیِ باشگاهم میگفت این هفته هرکس سراغت رو گرفت بهش گفتم تو داری اختصاصی تمرین میکنی. بهش گفتم آره بابا، بیا ببین سر شونههام چطوری شدن، و چقدر پشت بازو و جلو بازو زدم. از پا که نگم برات، اینجا هر روز روزِ پاست 😂. کلی خندید. برام بامزه بود که اونم امروز اومد. زن زیباییه.
عصر که شد همه رفتن استراحت کنن و چایی بخورن، خانم نویسنده موند پیش من. و همراه با آقای داداش و بابا، یه بار دیگه گلها رو وزن کردیم و حسابها رو نوشتیم. دستمزدها رو زدیم حساب و خداروشکر این بخش هم تا امروز تموم شد. تو تاریکی و خنکیِ دلچسب هوا یه کم با خانم نویسنده راه رفتیم و حرفهایی زدیم که فقط بین خودمون دوتاست. چقدر من این دختر رو دوست دارم :»
فردا جمعه است و خودم یه سری جلسه مشاوره دارم با اندک بچههایی که موندن. همه رو میبرم و میون گلها برگزار میکنم. الآن میخوام تایمها رو ست کنم، ۹ و نیم یه جلسه اسپیکینگ برم، بعدش یه تاپیک که برا فرداست رو تمرین کنم، و آخرش بیهوش بشم و برم به سرزمین سبز و مخملیِ خیال 🪄.
