پنجمین روز رو اینطور ببندیم :»
امروز خیلی شهر و کلا باغها شلوغ بودن. خودمون سه سری مهمون داشتیم. تا دلتون بخواد هم آدم اون دور و بر بود و یهو دشت گلها میشد پر از آدمهایی که نمیشناختی. آخرین گروه هم چندتا خانوادهی کازرونی بودن که پدر خانواده اصرار داشت بفهمه هر کیلو گل رو چقدر میفروشیم، دستمزد کارگرها رو چطور حساب میکنیم، با چند کیلو گل چقدر میشه گلاب دوآتشه بگیریم :)))) آخرش هم کمی از خودش تعریف کرد که تو کازرون همه میشناسنش و دیگه نگم ادامه حرفهاش رو. وقتی اونا رفتن، تو کلاهم یه کم غنچه چیدم که بیارم خونه و خشک کنم. عکسش رو هم مشاهده میکنید :»
حالا رسیدم خونه. یه حموم نیمچه مامانبزرگی رفتم. وسط اتاقم ولو شدم. و تصمیم دارم یه کم سریال ببینم و بعد بخوابم. شاید The Pitt، شایدم یکی از اون دوتا قسمتی که از سلولهای یومی اومده. فقط میدونم دلم میخواد یه چیزی ببینم و همینطوری نخوابم.
