روز ششم
هیچی دیگه، آخرش زنگ زدم آقای داداش اومد دنبالم و با هم اومدیم باغ. امروز آقای پدر هم مجروح شده بود و تو مسیر از داروخونه براش بانداژ و این چیزا خریدیم. هر چند هنوز هم در مقابل دکتر رفتن مقاومت میکنه و میگه من خودم میدونم چطوری خوب بشم.
حجم گلها نسبت به روزهای قبل کمتر بود و هرچی امروز چیدیم رو تو ساختمونِ باغ پهن کردیم تا هوا بخوره و خراب نشه. عصر همه رو جمع کردیم و تحویل دادیم به عرقیاتگیریِ خاله میم تا امسال اونا زحمتش رو بکشن.
کنار دشت گلمون یه عرقیاتگیری هست که این آقا هر چقدر آدم میاد اونجا رو میفرسته تو گلهای ما برای عکس گرفتن و تماشا و این چیزا. تا اینجاش مشکلی نیست واقعاً. بارها هم پیش اومده مامان و بابا همینطوری گل چیدن و دادن به آدما که ببرن. حالا اتفاقی که امروز افتاد چی بود؟ دوتا اتوبوس رو این آدم فرستاده بود تو دشت گل، و اینا یه گونی از گلهایی که چیده شده بود رو دزدیدن :)))))) دلم سوخت برای اون کارگری که گلهاش رو گذاشته بود اونجا و این جماعت بردن. خلاصه که قراره فردا آقای داداش بره با این آقا عرقیاتیه صحبت کنه و بهش بگه داستان چی بوده.
دیگه از فردا کمکم برمیگردم به روتینِ خودم. و از همین حالا دلم داره تنگ میشه برای صبحهایی که اینجا شروع میشد. سکوت دشت گل که صدای پرندهها یه آرامش دیگه بهش میداد. صدای زنبورها. صدای دلنشینِ بوتهی گلها وقتی گل رو میچینی (یه صدای ترق ترقِ خیلی بامزه داره). عصرها، خنکیِ هوا و گلهایی که انگار روشون یخ گذاشتی و لمس کردنشون حس خوبی داره. و غروبهای شگفتانگیز.
یه چندتا عکس هم میذارم و پروندهی داستانهای مزرعه رو برای الآن میبیندیم :»
گلهای پهن شده کف ساختمون، غروب و آسمونی که روش نقاشی کشیدن، درختهای کاج بچگیهام که پر از خاطرهان.
