امروز دختری بودم که دستهاش بوی ریحون میداد
عصر اومدم باغ. مستقیم رفتم سراغ سبزیهای کاشته شده. ریحونها اول از همه از خاک بیرون اومدن. بعدش هم تعدادی تربچهی کوچولو. با دست ریحون چیدم و هنوز دستهام بوی ریحون میدن. یه کم اونجا نشستم و غروب رو تماشا کردم. بابا یه گوشه داشت یونجهها رو درو میکرد. داداشم هم یه گوشه تراکتور رو آماده میکرد برای امشب که برنامهی سمپاشیِ یه سری از درختها رو دارن. و من نشسته بودم و به لحظهای که درش قرار داشتم فکر میکردم. به اینکه چقدر شکرگزارم برای زیستِ اون لحظهام. شکرت که هستی خداقشنگه. شکر که هوای همه رو داری، هوای ما رو هم داری.
بذارید دوتا عکس هم بذارم :»
ریحونهای بنفشی که بوی بهشت میدن، غروب از پشت یونجههای سبز با گلهای ریز بنفش.
برچسبها : #قصههای مزرعه
