از این ساعتهای شب که دیگه همهجا تاریکه، خزیدم زیر پتوم و یه چیزی تو گوشهام پلی میشه خوشم میاد. امشب آیدا یکی از آهنگهای موردعلاقهام رو با یه تنظیمِ متفاوت فرستاده بود و حالا رو تکراره. شنبهی خوبی بود. درس خوندم، مهارتی که یاد میگیرم رو جلو بردم و یه دایره دیگه رو رنگ کردم. کنار میزم دوتا کاغذ چسبوندم و به اندازهی تعداد سکشنهای کتابی که برای رایتینگ دارم، و تعداد ویدیوهای کورس UI Design دایره کشیدم. هر روزی که یکیش رو جلو میبرم، یه دایره رنگ میکنم و دیدنش بهم حس پیشرفت میده. یه جورایی هم انگیزه میگیرم که ادامه بدم :»
به سختی، و با سلام و صلوات تونستم یه کم سرچ بزنم درمورد چیزی که تو سرمه و دلم میخواد دو سال ذره ذره روش وقت بذارم. نتیجهاش رو به یارین گفتم و دوباره مغزم بازتر شد. میخوام تا وقتی که ابهامهای فعلی کمرنگتر بشن، ذره ذره بازش کنم و وقتی فهمیدم با چی طرفم، برنامهی شروعش رو بنویسم. حس بامزهای داره.
امشب برای اولین بار با فرفری رفتیم ویدیوکال. لایو دیدنش باحال بود و متفاوت. درمورد یه چیزی صحبت کردیم و تا آخر هفته وقت داریم یه چیزهایی رو آماده کنیم. همهچیز تیریه در تاریکی. شاید شد و این تیر خورد جایی که باید. به هر حال از ما حرکت :)))
جلسه اسپیکینگم عالی بود امشب. عالی. بعد از یه مدت طولانی اون شوق به صحبت و تعریف کردن به من برگشته بود انگار.
حالا میخوام ادامهی فیلمم رو ببینم، تو دنیای باب دیلن غرق بشم، موسیقیِ خوب بشنوم و بخشی از زندگیش رو مرور کنم. بعدش هم که قطار سرزمینِ خیال از راه میرسه، و میریم به سرزمینِ سبز و مخملیِ خیال. یعنی امشب اونجا چه خبره؟
دلم یه فیلم میخواست. و یادم اومد خانم نویسنده خیلی وقت پیش بهم گفته بود که Under the Tuscan Sun رو ببینم. پیداش کردم و دکمهی پلی رو زدم. نفهمیدم یک ساعت و پنجاه و سه دقیقه چطور گذشت. وقتی تموم شد گوشیم رو برداشتم و برای خانم نویسنده از حال اون لحظهام و هرچی که تو ذهنم میگذشت نوشتم. لبخند داشتم. رفتم تو حیاط. هوا یه سوز دلچسب داشت و میتونستی بوی بهآرنارنجها رو بکشی توی ریههات. نشستم کنار باغچه و به آفتابگردونهایی که کاشتم و حالا بزرگ شدن، دوتا شمعدونیای که باز شده بودن، و نهالهایی که جون گرفته بودن نگاه کردم. حس تازه شدن داشتم. و به این فکر میکردم که آیا زندگیِ واقعی هم میتونه شبیه فیلما باشه؟ شاید.
وسط اتاقم ولو شدم و به نوتیف پیامش نگاه میکنم. نمیدونم از یه جا به بعد چی شد که دلم نخواست جواب پیامهاش رو بدم. انگار یهو یه گسل بین ما به وجود اومده باشه. انگار دیگه برام مثل قبل نباشه. هی اون کلمهها جلوی چشمم رژه میرن و هر بار میام سعی کنم یه جوابی براشون بنویسم، صداش تو آخرین تماس تلفنیای که داشتیم تو مغزم پلی میشه. حرفهایی زد که از یه جا به بعد برام شکل شوخی نداشتن و حس میکردم تمام عصبانی بودنش رو داره بروز میده. شاید اون شب یه چیزی شکست و اون گسل رو عمیقتر کرد. نمیدونم. فقط این رو میدونم که تو این پنجاه و چند دقیقهای که تا جلسهی بعدی مونده، دلم میخواد برم تو آشپزخونه، موسیقیِ خوب پلی کنم، یه کیک سیب و دارچین، یا شاید هم کیک پرتقال درست کنم و به کلماتِ پیامش و اون نوتیف احمقانه فکر نکنم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست، برای این یکی هم یه کاری انجام میدم و از این حجمِ سنگین رها میشم. یه روزی که خیلی هم دیر نیست.
در راستای سختتر کردن زندگی برای خودم، دارم یه چالشی ایجاد میکنم که مطمئنم وسطش هزااااار بار صدام درمیاد و به خودم میگم بیمار بودی همچین کاری کردی؟ ولی چون میدونم که بعدش برام چیزهای خوبی داره و یه جهش اتفاق میافته، میخوام انجامش بدم. الآن فقط منتظرم طرف دومِ ماجرا اوکی رو بده، و من وارد سه هفتهی جهنمی بشم.
پ.ن: اوکی رو داد، و سلامممم به یک سه هفتهی جهنمی ƪ(˘⌣˘)ʃ
مامان کلیدر رو تموم کرد. درحالی که من هنوز تو جلد سوم گیر کردم. هی هم میره و میاد و به شکل بامزهای جلو خودش رو میگیره که برام اسپویل نکنه :))
در اتاقم رو باز کرد که کتاب رو بهم بده، و شروع کرد به تعریف کردن از اینکه چقدر قلمِ آقای دولتآبادی زیباست، بینش یهو گفت تازه فلانی توی کتاب هم اسم قشنگی گذاشته بود روی پسرش. و بله! به همین زیبایی لو داد که کدوم شخصیتهای داستان بچهدار میشن. وقتی جیغ کشیدم که مامانی اسپویل نکن، خندید و گفت بذار برم که نمیتونم جلو زبونم رو بگیرم. وقتهایی که یه رمان دستش میگیره تبدیل به مامانِ خیلی خوشمزهتری میشه :)))
این هوای بعد از بارون به قدری قشنگه، که دلم میخواد از خونه بزنم بیرون. کنار خونهمون یه تپه است که وقتی نگاهش میکنی، یه حجمِ تمام سبز میبینی. دوست دارم برم اونجا. تا قلهاش. به خانمِ نویسنده پیام دادم که بیا بریم اونجا یه کم بچرخیم، یه چایی هم بخوریم و برگردیم سر زندگی.
جواب داده و نوشته که داشتم به همین فکر میکردم و اومدم بهت پیام بدم، که صدای دینگ گوشیم اومد و دیدم هرچی تو ذهنم بوده رو نوشتی و فرستادی :)))
یه کم دیگه میرسه، برم تندی یه چیزی بپوشم. ما که رفتیمممم.
از ذره ذره شکل گرفتنِ یه سری از دوستیها خوشم میاد. اونایی که اول فکرش رو هم نمیکنی یه روزی شکل ارتباطتون تغییر کنه.
فکر کنم دیگه دو ساله که به واسطهی کلاس روششناسی آیدا رو میشناسم. همیشه از طوری که به سوالها جواب میداد خوشم میومد و منتظر بودم مایکش رو باز کنه. تو ذهنم شبیه آدمایی بود که عینکِ دانشمندی میزنن، میشینن پشت میز و غرق میشن تو دنیای کتابها و یه کاغذ و قلم هم دم دستشونه که یه چیزهایی رو یادداشت کنن. یکی دو بار با همدیگه تو پیوی صحبت کرده بودیم و سوالهایی از هم پرسیده بودیم. تو روزهای جنگ ازش خبری نداشتم و یه بار خواهرم رو تو یکی از این پیامرسانهای داخلی پیدا کرده و بهش پیام داده بود که حالم رو بپرسه. بعد که محبور شدم اون اپ رو نصب کنم و وارد گروهِ اون کلاس بشم، فوراً بهم پیام داد و صحبت کردیم. حس میکنم از اونجا به بعد جرقهی یک دوستی بین ما زده شده. یه روز صبح که داشت میرفت باشگاه برام ویس گرفت و همینطوری رندوم حرف زد. منم همین کار رو انجام دادم و کمکم اشتراکهایی بین خودمون پیدا کردم که بامزه بود. امشب برام یه آهنگ فرستاد و به این فکر کردم که چقدر سلیقهاش رو دوست دارم. رابطهاش با موسیقی مثلِ من نیست، اما انتخابهای بینظیری داره. انگار میزنه وسط خال. خلاصه که ازش خوشم میاد، و امیدوارم وقتی برگشتم اصفهان، این دانشمندِ قشنگ رو از نزدیک ببینم.
اون بیرون هنوز بارونه. نشستم تو تاریکیِ اتاقم و Take Me Somewhere Nice از Mogwai عزیزم داره پلی میشه. یه کم دیگه باید حاضر شم و برم خونهی خاله. این هفته خیلی اونجا نبودم و این زنِ زیبا دلتنگ شده. امروز خیلی دنبال انجام دادن کار خاصی نبودم. تو سکوت فیلم دیدم، از شنیدنِ صدای بارون لذت بردم، سر صبر حاضر شدم و آخرین جلسهی باشگاه تو این هفته رو رفتم. بارون میخورد به سقف و یه صدای عجیب، اما زیبا پیچیده بود تو سالن. از یه جا به بعد اونقدر شدید شد که صدای اسپیکرهای باشگاه جلوش هیچی نبود. خوشم میاد از شنیدنِ صدای بارون. وقتی برگشتم خونه تایمر گذاشتم و یکی دوتا تسک انجام دادم که اون زنجیرهی در حال ساخت قطع نشه. حتی اولین ویدیوهای کورسی که برای UI Design دارم رو هم دیدم. از اینجا به بعد اگر هر روز تو برنامهام باشه، سر وقت تمومش میکنم. جلسه اسپیکینگم رو لغو کردم و دیگه رفت تا هفتهی آینده. ظرفیتِ صحبت کردن نداشتم و ندارم. همین یه ذره ظرفیتی که مونده رو هم لازمه بذارم برای این آخر هفته و جلساتی که در پیشه.
حالا میخوام حاضر شم، و چون هوا یه کمی سوز داره و همچنان بارونه، یه هودی برمیدارم. قراره مثل همیشه بدون چتر بزنم بیرون. و لذت ببرم از تبدیل شدن به یک موش آب کشیدهی خوشحال.
فیدیبو یه داستان صوتی داره به اسم «تهران؛ فصل پیادهرویهای طولانی». الآن رسیدم به قسمت چهارمش. نمیخوام چیزی از داستانش بگم، اما همیشه دونستن اینکه آدمهای مختلفِ یک داستان دارن چیا رو تو زندگی میگذرونن، برام جالبه. به خودم قول دادم که وقتی همهچیز بهتر شد، یه بار تهران رو اینطوری بگردم و از همین مسیرهای پیادهرویای که توی این داستان گفته میشه بگذرم.
تا به حال حتی اسم نویسندهاش رو هم نشنیده بودم. مهام میقانی. شنیدنِ پیادهرویِ اولش یه کم برام عجیب بود. حالا که با قلمش آشنا شدم، یه جورایی ازش خوشم میاد. یه چیزهایی رو خیلیییی خوب به تصویر میکشه. انگار یهو کشیده میشی تو سیاهیِ یک زندگی، و در یک لحظه باریکهی نور رو میبینی.
نشستم به پیدا کردن یه سری لغت خاص در انبوه مقالههایی که شِرک تونسته دانلود کنه و برام بفرسته. و این وسط هی به کتابخونهام تو زوترو فکر میکنم که هر آنچه الآن مثل سوزن تو انبار کاه دنبالش میگردم رو اونجا هایلایت شده دارم. برای هزارمین بار لینک آدرسش رو تو مرورگرم رفرش میکنم بلکه فرجی شده باشه و یهو بیاد بالا. اما هنوز با این پیغام روبهرو میشم: This site can't be reached. کاری که نهایتاً دو روز میتونسته ازم وقت بگیره رو الآن یک ماه و نیمه که درگیرشم. دلیلش؟ عدم دسترسی به پایگاههای اطلاعاتی و دیگر ابزارهای مرتبط با پژوهش.
دیشب که داشتم ویسهای مدرس کلاس روششناسی رو گوش میکردم، یه جایی در پاسخ به یکی از بچهها که درمورد شرایط فعلی و ادامه دار بودن/ نبودنش سوال پرسیده بود، یه عالمه حرف زد و آخرش اضافه کرد:
آدم اگر به واسطهی شرایط نامعلوم فعلی، اون پنجاهش شده باشه پنج، باید بتونه با اون پنجِ فعلی حرکتش رو بکنه.
و من خیلی دارم به این حرفش فکر میکنم. ضمن اینکه خیلی دلم تنگ شده برای حرکت کردن تو این مسیر با سرعت پنجاه.
با صدای بارون از خواب بیدار شدم. پردهی اتاقم رو زدم کنار. بارونیم رو پوشیدم و رفتم تو حیاط زیر بارون پنبهای و نرمی که داره میباره. خوشالم که اردیبهشت با یه هوای بهشتی شروع شده ^^